کتاب نیوز  شناسنامه

برافتادن در شأن دایناسور است/ علی‌اکبر قاضی‌زاده
راضی نبودیم ما که موضوع بیماری حسین قندی رو شود. بیشتر به این امید که خودش سرپا باشد و درباره دوره بیماریش مستقیم، همه را روشن کند. بخشی هم شاید به این ملاحظه بود که او را و خانواده‌اش را آزرده نکنیم. حالا اما روزگاری نیست که بشود چنین رویدادی را پوشیده نگاه داشت.

بچه‌های دانشجو در مرکز مطالعات و تحقیقات رسانه، در سال 84 یا 85 دسته ما را «دایناسورها» نام دادند و این اسم روی گروه ماند که ماند. این نامگذاری چند شناسه داشت: دایناسورها بیش از نیم قرن عمر کرده بودند، پیشینه کار مطبوعاتی‌شان به دهه 50 شمسی برمی‌گشت و همه حالا تدریس می‌کردند. گویا آن بچه‌های اسم‌گذار خصلت‌های آن جانداران دوره ژوراسیک را در این گروه می‌دیدند: درشتی، ترس‌آوری و از همه مهم‌تر در مسیر برافتادگی بودن. فریدون صدیقی، مهدی فرقانی، حسین قندی، یونس شکرخواه و صاحب این ستون در این گروه جای دارند. حالا جامعه و جامعه مطبوعاتی ما، بی‌هیچ تشویشی بیماری یکی از آن دایناسورها را تماشا می‌کند؛ رفتاری که با روانشاد دریایی، حسین پرتوی، محمد فرنود و دیگران پیشینه دارد. در جامعه‌یی که برای بیماری یک نوازنده، یک هنرپیشه یا یک ورزشکار اهل قلم اشک بر چشم مخاطبان می‌آورند، کسی حتی از برافتادن این دایناسورها خبر هم نمی‌شود. گویا برافتادن رسم دایناسورهاست.


استاد حسین قندی

دایناسورها تربیت روزنامه‌نگارانه اصولی دارند. با بزرگانی دمخور بوده‌اند که حالا وجودشان کیمیاست. خود را خودشان ساخته‌اند و چون این حرفه را جدی می‌گیرند، انتظار دارند بچه‌ها هم چنین نگاهی داشته باشند؛ آن هم در عصر یخبندان.

از من بپرسید می‌گویم، احساس حسین وقتی او را از درس دادن در دانشکده ارتباطات دانشگاه علامه کنار گذاشتند، ترک برداشت. تدریس در دانشکده خیابان کتابی افتخار بزرگ او بود. انتظار داشت رییس دپارتمان، استادان بزرگ‌تر، دانشجویان یا نمی‌دانم شاید مطبوعات فریاد اعتراض برآورند؛ کسی به خود تکانی نداد. یعنی کسی که حرفش اثر داشته باشد، چیز مهمی نگفت. به من می‌گفت بگذار یک ترم بگذرد، سراغم می‌آیند. چند ترم هم گذشت. باز هم در سکوت. از سال 86 ناگهان احساس کرد باید اندازه‌های دایناسوری خود را باز شناسد. باید باور می‌کرد در اینجا، بودن روزنامه اهمیت دارد، نه کیفیت بودن آن. در جام جم هم کارش گره خورد و نشد بدون حاشیه، متن آن روزنامه را ترک کند. نظریه «روزنامه‌نگار/ غسال» گرچه در اساس قابل دفاع بود، تلخی گزنده‌یی داشت و جوانان این حرفه را علیه او برانگیخت. از آن گفتنی‌هایی بود که نباید گفت.

قندی کار مطبوعاتی را از کیهان هوایی آغاز کرد. گزارش «پرواز را به خاطر بسپار» که بازسازی هنرمندانه‌یی از حمله به ایرباس ایرانی بر فراز خلیج فارس بود، در همان نشریه چاپ شد و خیلی صدا کرد. قندی با کنار هم گذاشتن نام و نشان قربانیان در فضای یک پرواز بی سرانجام از آن حادثه سوگنامه‌یی تکان‌دهنده ساخت. اما انصاف اینکه سردبیری در ابرار در سال‌های پایانی دهه 60 و آغازین 70 بهترین دوران کار حرفه‌یی او بود. در ابرار هم گزارشی از کودکان عقب‌مانده ذهنی نوشت (اینجا اشک هم ماتم می‌گیرد) که تصویری دلخراش از آن بچه‌های فراموش شده با رنگ‌آمیزی کم نقص از کار درآمد. موضوع گزارش اما پرستاران آن آسایشگاه بود؛ نه ساکنان نگون‌بخت آن.

در روزنامه اخبار هم که در زمان خود خوب درخشید، اثر خوبی گذاشت و این روزنامه هم پایان تلخی داشت. همان دو جا بود که سرانجام تیترهای دو سطری (هم اندازه) را دوباره رواج داد. منطق این بود: وقتی یک خبر دو محور مهم و پر کشش داشته باشد، می‌توان آن دو محور را تیتر کرد؛ اما به شرطی که در عمل هر دو محور همسنگ باشند و خود را اجبار نکنیم که برای هر خبری دو تیتر بنویسیم. تیتر دو سطری در صفحه اول روزنامه به گرافیک صفحه لطمه می‌زد و فضای زیادی برای عناصر دیگر صفحه باقی نمی‌گذاشت. با این همه در ابرار و دیگر روزنامه‌ها که بود، نبوغ تیترزنی قندی آشکار می‌شد. در جامعه و توس جایگاهی و احترامی و عزتی داشت. در انتخاب هم از اول تا آخر ماند.

در زمینه روزنامه‌نگاری چهار کتاب نوشت: روزنامه‌نگـاری نوین (با همکاری دکتر نعیم بدیعـی)، روزنامه‌نگاری تخصـصی، مقاله‌نویسی در مطبوعات و تخیل در روزنامه‌نگاری. تصور می‌کنم پس از کتاب روزنامه‌نگاری دکتر معتمدنژاد، روزنامه‌نگاری نوین / بدیعی/ قندی، پرشمار فروش رفت. کتاب آخری او اما با یک پرسش جدی مواجه شد: روزنامه‌نگاری و تخیل؟ جوهر حرف قندی قابل دفاع بود. اینکه روزنامه‌نگار باید در نوشتن از خلاقیت‌های ادبی و قدرت فضاسازی برای رنگ‌آمیزی سوژه بهره بگیرد. اما مگر می‌توان عناصر عینی یک سوژه را به مدد خیال ساخت؟

نسل امروزی روزنامه‌نگار این سرزمین به قندی مدیون است؛ در این نمی‌توان تردید کرد. چندین صد روزنامه‌نگار جوان در دو دهه‌یی که گذشت، زمینه‌های اصلی کار حرفه‌یی را از قندی آموختند و به کار گرفتند. کتاب‌های او راهنمای دانشجویان و علاقه‌مندان به این حرفه بود و هست و از اینها گذشته، مثل حسین قندی در جامعه مطبوعاتی این سرزمین، چند نفر را می‌شود سراغ کرد؟ کاش خیلی داشتیم. دوستان حسین قندی خیال دارند تنهایش نگذارند. اما درد این حرفه فقط قندی و پرتوی و فرنود نیست.

وقتی گرد هم نشستیم تا راهی پیش پای خانواده حسین بگذاریم، تازه به یاد آوردیم که اهالی مطبوعات یک چهاردیواری از خودشان ندارند تا در آن جمع شوند و از همکار از پا افتاده یادی کنند؛ حامی و به فریاد رسنده، پیشکش! سیزده سال پیش و به مناسبت درگذشت جهانگیر پارساخو نوشتم: «آسوده شد پارساخو از این بیگاری همیشگی و همه عمر که اگر روزی نتوانستی یا نخواستی کار کنی، هیچ تنابنده‌یی یک کف دست نان به در خانه تو ندهد. راحت شد از این حرفه که همه عالم طلبکار تو باشند و تو از همه دنیا خجالت بکشی».

حالا هم وضع همان است که بود. آقایی به نام علوی وقتی تازه وارد بودم، از روی خیرخواهی به من گفت: در این حرفه امید نان نیست، بیم جان اما فراوان هست. خیال می‌کردم قافیه می‌سازد. یک بار دیگر خیرخواه دیگری در سال 67 به من پند داد: این حرفه شیره جان آدم را مثل یک دانه انار می‌مکد و بعد یک بار دیگر زیر منگنه می‌گذارد تا آن چند قطره باقی هم بیرون بیاید تا پوستی برجا ماند که فقط در خور دور ریختن باشد. به قول سید فرید قاسمی همین امروز اگر تمام روزنامه‌نگاران دارای بیش از 20 سال سابقه حرفه‌یی را یک جا گرد آورند و همه را معاینه کنند، به ندرت ممکن است در میان آنان کسی را یافت که کمتر از شش عارضه جدی بدنی یا روحی داشته باشد.

از آن سو کمتر کسی از این لشکر تار و مار هست که اگر خدای ناکرده تنش به ناز طبیبان نیازمند شد، بتواند دو، سه میلیون تومان خرج سلامت خود کند؛ ندارد که بکند. بچه‌هایی که دیروز به ما دایناسور نام دادند، امروز دایناسورچه‌هایی هستند و چشم برهم بزنی دایناسور شده‌اند؛ خیلی طول نمی‌کشد. اهل این حرفه اما باید برای روزگار درماندگی خود فکری بکنند. کسی برای ما آستین بالا نخواهد زد. روزنامه‌نگاران به این فکر کرده‌اند یک درمان ساده، امروز کمتر از 5 میلیون تومان خرج برنمی‌دارد؟ خبر دارید یکی از اهل این حرفه را پس از نارسایی قلبی، در بیمارستان نپذیرفتند تا همکاران دیگر سر رسیدند و پول دادند تا بستری شود؟ خبر دارید جنازه همکار دیگری را بیمارستان نگه داشت و تا خرج بیمارستان را نگرفت، ترخیص نکرد؟

از حسین پرتوی خبر دارید که گوشه خانه افتاده است و اهل خانه‌اش راه به جایی ندارند؟ خبر دارید خرج و برج زندگی خانواده گرفتاران این حرفه را چه کسی باید بپردازد؟ باز هم بنویسم؟ آخر حرفه‌یی به این بی در و پیکری سراغ دارید که ورود و خروج به آن چنین بی حساب و کتاب باشد؟ همین حسین قندی چند سال پیش به شوخی و جدی می‌گفت: باید دنبال یک شغل آبرومند‌تر برویم! یک روز هم در میان دو کلاس به خنده به من گفت: من نمی‌دانم این بچه‌ها به چه امیدی می‌خواهند وارد این شغل شوند. بگذریم؛ که گذشتنی هم نیست. ما هنوز هستیم و آرزو داریم حسین قندی دوباره به روزنامه و کلاس بازگردد؛ با آن قامت خدنگ و ظاهر همیشه آراسته و آن خنده همیشگی به قد و قواره جهان و جهانیان. به بچه‌های مطبوعات و آن انارهایی که اگر بچلانی، هنوز آب دارند، اما عرض می‌کنم: از ما گذشت و می‌گذرد، به فکر فردای خود باشید؛ رسمش این نیست.

روزنامه اعتماد
۱۳۹۰/۰۹/۰۱
 مطالب مرتبط 

هم اندیشی
ارسال صفحه به دوستان
چاپ

بایگانی  
طریقه‌ی کتاب خواندن/ آندره موروا
آیا کتاب خواندن هم کاری است؟ «وانری لاربو» مطالعه را «گناهی بدون عقاب» می‌داند و بالعکس «دکارت» آن را «گفت‌وگو با شریف‌ترین مردان قرون گذشته می‌شمارد»، و هر دو در تشخیص خود ذیحق هستند.
۱۳۸۵/۰۴/۱۴
آیین نقد کتاب
اندیشه نقد و نقد اندیشه بسی قدمت دارد. سابقه انتقاد ادبی یا سخن‌سنجی به یونان باستان و بوطیقا (=فن شعر) ارسطو می‌رسد. در اسلام ریشه‌های انتقاد اندیشه و عمل در قرآن مجید هست.
۱۳۸۵/۰۴/۱۴
انتقاد از کتاب / علی شریعتمداری
کسی که می‌خواهد کتابی را مورد بررسی و انتقاد قرار دهد باید از رشته‌ای که این کتاب بدان مربوط است اطلاعات کافی داشته باشد. منظور از اطلاعات کافی این است که انتقادکننده به اصول و مبانی رشته مربوط آشنا باشد
۱۳۸۵/۰۴/۱۳
هنر کتاب نخواندن/ بهاءالدین خرمشاهی
بسیاری کتابها به یک بار خواندن نمی‌ارزند و بسیاری کتابهاست که ارزش ورق زدن جدی هم ندارد. و برعکس بعضی کتابهاست که مادام‌العمر می‌توان و می‌بایدشان خواند.
۱۳۸۵/۰۱/۲۸
کتابهای خواندنی/ عباس اقبال
اگر به نسبت با مردم ممالک متمدنه عالم، ایرانی را در نظر بگیرید و مقدار آنچه را در عرض سال خوانده است با مبلغ خوانده‌های هریک از افراد ملل متمدنه در میزان مقایسه بیاورید خواهید دید که ایرانی در سال چیزی نخوانده است .
۱۳۸۵/۰۱/۰۵

بایگانی  
تقدیر رییس سازمان سینمایی از گونترگراس! / کیوان کثیریان
بار پیش که با نامه‌ی ناشیانه و حمایت بی‌جهت از "فون تریه" و واکنش تحقیرآمیز فیلمساز دانمارکی، حیثیت برای ما باقی نگذاشت، این بارهم با این موضع گیری در برابر شعر گونترگراس، همان آبروریزی تکرار شد. آخر وقتی مسوول بلندپایه فرهنگی یک مملکت تا این اندازه ناشی باشد، روی مردم آن کشور چه حسابی می کنند؟
۱۳۹۱/۰۱/۲۱
ماهیت سینما «دینی» است! / علیرضا پناهیان
دیدم کار ستادی زیاد پرفایده نیست و باید بروم در صف... در دانشگاه هنر به قصد تحول در آموزش عالی هنر حضور پیدا کردم، نه به قصد اقدامات فرهنگی سطحی... سینما ذاتاً ابزار تبلیغ دین است... با رعایت مقداری احکام شرعی که کل آنها 7-8مسئله بیشتر نیست، بحث حلال و حرام‌ها در سینما جمع می‌شود... بنده ادعایی هم ندارم و خود را کارشناس سینما نمی‌دانم... "طلا و مس" مبلغ یک روحانی خارج از نظام جمهوری اسلامی است... مقابله با محصولات فرهنگی غرب کار ساده‌ای است.
۱۳۹۰/۰۲/۰۱
خارجی‌ها بهتر از ما مراقب نسخ خطی‌ ما هستند/ اکبر ایرانی
حدود 500 هزار نسخه خطی فارسی در حوزه شبه قاره و حدود 50 هزار نسخه در قلمرو عثمانی سابق(ترکیه فعلی) و 200 هزار نسخه فارسی در ماوراء النهر موجود است که تعداد کمی از آنها فهرست شده است... قبل از انقلاب بنیاد فرهنگ ایران، انجمن آثار ملی، بنیاد نشر و ترجمه کتاب و دانشگاه تهران در حوزه نسخ خطی فعالیت می‌کردند...
۱۳۹۰/۰۱/۳۰
رهایی از دام کلیشه/ محمدکاظم مزینانی
طبیعی است که در رقابت سیاسی و فعالیت های اجتماعی و یا در نبرد با دشمن، می‌شود خیلی حرف‌ها زد و شعار داد و حتی رجز هم خواند، ولی عرصه رمان، قوانین خاص خودش را دارد... ما همه جور نگاهی به انقلاب را دیدیم. چپ، راست، مذهبی و... هر کدام روایت‌های خودشان را کرده‌اند. حالا بیاییم ماجرا را از دید شاه نگاه کنیم.
۱۳۸۹/۱۲/۰۳
از دین خشونت نمی‌آید / رضاداوری اردکانی
وقتی اصل بر "چیرگی و تصرف" باشد، چگونه توقع داریم که خشونت وجود نداشته باشد؟... هر دینی که به سیاست وارد شد، مرتکب خشونت شد و متأسفانه بسیاری از این خشونت‌ها انحراف از دین است... می‌توان تلاش کرد که "داعیه‌ی نجات حقیقت و معرفت" با توسل به خشونت، حق جلوه نکند که به این صورت حقیقت قربانی خشونت می‌شود...
۱۳۸۹/۱۰/۱۴
انتقاد یا عقلانی کردن احساسات
فقر منتقد در ایران محسوس است... وقتی منتقد با نگرشی اخلاقی با اثر روبه رو می‌شود با نقد اخلاقی اثر ادبی و هنری مواجه می‌شویم. یا در مواقعی که با رویکرد جامعه شناسی و روان شناختی و... متاسفانه امروز بعضی‌ها به بومی بودن صرف و بعضی دیگر به جهانی شدن صرف می‌اندیشند... اروپا هم شرق‌زده است، آنها هم از ما بسیار استفاده کرده‌اند و مباحث زندگی و تمدن ما را تدوین کرده‌اند.
۱۳۸۹/۰۷/۲۸
انسان برای پدر مهم بود / سیده حورا صدر
نیازی به تربیت مستقیم و کلامی نیست، رفتارم خودش تربیت کننده است... والدینم همواره به مدیران مدارس تاکید داشتند که فرزندانمان با دیگران تفاوتی ندارند... پدرم مرا در سن 14 سالگی به فرانسه فرستاد تا تحصیل کنم... بیشتر معتقد به دعوت رفتاری بودند... چالش فکری را برای اسلام و تشیع رشددهنده می دانستند.
۱۳۸۹/۰۶/۳۰
کسی برای کشتن آ‌دمها‌ به جنگ نمی‌رفت
سعی کردم در داستان هایم آدم هایی را بسازم که واقعی باشند... به جنگ می‌رفتند تا نفس خودشان را بکشند... قبل از عملیات کسی بود که به هر کس می‌رسید می‌گفت در این عملیات یک گونی سر برایتان می‌آورم... جنگ با آدم هایش تفسیر می‌شود، حوادث خیلی مهم نیست؛ اتفاقاتی که در جنگ ما افتاد در جنگ ویتنام هم افتاده است... درباره روح کلی جنگ، تحقیق کلی و تئوریک نکردیم...
۱۳۸۹/۰۴/۱۵
فضای هیجانی یا نقد عقلانی؟ / رضا امیرخانی
زمانی که فردی پشت میز مدیریت می‌نشیند؛ وارث نوعی از عقل و درایت و تدبیر می‌شود که آن طرف میزی آن را ندارد!... هنرمندی مثل حاتمی‌کیا هر روز در معرض انتقاد است چون سازنده است، اما آن مسوول ویرانگر هرگز مورد سوال قرار نمی‌گیرد... شهید مطهری خود را موظف می‌دید که به سوالات مردم پاسخ دهد... اگر روی تعمیق گسل‌هامان پافشاری کنیم؛ فاصله ما تا افغانستان شدن، چیزی زیر 10 سال است.
۱۳۸۹/۰۳/۲۴
راه شکست جمهوری اسلامی/ مرتضی‌ مطهری
گناه و عیب این است که اکثریت مسلمان به اقلیت بی‌اعتقاد، اجازه‌ی چون و چرا ندهد... در حکومت اسلامی احزاب آزادند، هر حزبی اگر عقیده‌ی غیر اسلامی هم دارد، آزاد است... اگر در صدر اسلام در جواب کسی که می‌آمد و می‌گفت من خدا را قبول ندارم، می‌گفتند بزنید و بکشید، امروز دیگر اسلامی وجود نداشت... هر مکتبی که ایمان و اعتمادی به خود ندارد جلوی آزادی اندیشه و آزادی تفکر را می‌گیرد. این‌گونه مکاتب ناچارند مردم را در یک محدوده‌ی خاص فکری نگه دارند و از رشد افکارشان جلوگیری کنند.
۱۳۸۹/۰۳/۰۸
مردی در تبعید ابدی / نادر ابراهیمی
این طور کارها، با چرت‌زدن و ول گشتن و مجالس مهمانی و لطیفه گویی برپا کردن و هزار کار دیگر، جور در نمی‌آید... من هم مثل شما می‌دانم که ساختن فیلم درباره‌ی بزرگان یا نوشتن درباه‌ی آنها، تا چه حد لغزنده است، و انسان، چگونه روی مو راه می‌رود، و خطر سقوط و ابتذال، چقدر زیاد است.
۱۳۸۹/۰۳/۰۲
شما دلتان نسوزد / اوریانا فالاچی
اگر یک بدنى یک انگشتش فاسد بشود چه باید کرد براى اصلاح آن بدن. آیا باید این انگشت را گفت تو باش اینجا، فاسد کن این بدن را؟ ... مردم عقیده‏شان آزاد است. کسى الزامشان نمى‏کند که شما باید حتماً این عقیده را داشته باشید. کسى الزام به شما نمى‏کند که حتماً باید این راه را بروید. کسى الزام به شما نمى‏کند که باید این را انتخاب کنى.
۱۳۸۹/۰۱/۱۲
انقلاب اسلامی و هاشمی رفسنجانی
مجذوب امام بودم و برای سؤال کردن از کوچه یخچال قاضی تا حرم دنبال ایشان می‌رفتم. سؤال بهانه بود، دلم می‌خواست ایشان را ببینم. کم‌کم تبادل مسائل سرّی سیاسی در مبارزه بین ما ایجاد شد... سالنامه را قبل از انتشار با 5 تومان پیش‌فروش می‌کردیم و بعد از انتشار 7 تومان می‌فروختیم... اولین بار آیت‌الله خامنه‌ای را در درس خارج مرحوم محقق داماد دیدم.
۱۳۸۸/۱۲/۰۶
سرّ نوشتن / محمدعلی اسلامی ندوشن
انسان هیچ نوشته‌ای را دوست ندارد، مگر آن که بتواند گوشه‌ای از گمشده‌ی خود را در آن پیدا کند... انسان باید وجدانش روشن باشد و از گذشته‌اش خجالت نکشد. کسانی که وجدان روشنی ندارند،‌حرف قابل گفتنی هم برایشان نیست... جلال آل احمد در "خسی در میقات" در جایی نگاهش به دختری می‌افتد و از زیبای‌هایش می‌گوید... همیشه دبیر فیزیک و شیمی محترم‌تر و ترس‌آورتر از دبیر ادبیات بود.
۱۳۸۸/۱۱/۱۱
از چاله به چاه/ داوود غفارزادگان
این که اعتراف مال فرهنگ مسیحیت است بحثی پیش‌پاافتاده است؛ کسی ادعیه معروف ما را خوانده باشد از این حرف‌ها نمی‌زند... ما در کشوری سیاست‌زده زندگی می‌کنیم و هر چیزی پس و پشت سیاست شکل مسخ شده‌یی به خود می‌گیرد... نمی‌خواستم خواننده به تصویر واحدی برسد... گذاشتم همه چیز لغو و بیهوده و مسخره از آب دربیاید.
۱۳۸۸/۱۱/۰۶
آنچه دلم گفت بگو، گفته‌ام/ یوسفعلی میرشکاک
پنج شاعر بزرگ اگر داشته باشیم، اخوان و شاملو و فروغ و آتشی و... همین‎هایی که از این مملکت رفتند و حالا فحش می‎دهند. نان‎خور این طرف بودند... من قایل به چیزی به عنوان شعر انقلاب نیستم... ما در این مملکت طبق معمول، باندبازی هم داریم... برای پذیرفتن «من او» باید بخش‎های زیادی را حذف کرد... شمس لنگرودی شاعر نیست...
۱۳۸۸/۰۹/۱۰
یک جعبه‌ی یخچال کاغذ / دن براون
من چهار جعبه به اندازه‌ی جعبه یخچال؛ کاغذ نوشته‌ دارم که از آنها در نماد گمشده استفاده نکرده‌ام. برای این کتاب شاید به اندازه 10 کتاب مطلب نوشته‌ام... هنوز هم برای نوشتن 4صبح از خواب بیدار می‌شوم. دوستانم همان‌هایی هستند که پیشتـر بوده‌اند و همان زن شگفت انگیز همسـرم است.
۱۳۸۸/۰۸/۲۸
دیدار با همسایه‌ی نیما / سیمین دانشور
نیما می‌رود و سه کیلو پیاز می‌خرد و آنها را برای عالیه خانم می‌آورد و به او می‌گوید: بیا عالیه. عالیه خانم می پرسد: این چی هست؟ نیما می‌گوید: پیازِ سفیدِ مازندرانی، خانمِ آلِ احمد گفته... نیما به موسی صدر حسودی‌اش شد. موسی صدر خیلی خوش تیپ بود. من در رو باز کردم. گفتم تو حق نداری اینقدر خوشگل باشی! خندید.
۱۳۸۸/۰۸/۲۵
انشاء‌الله اسفند 89 / امیر حسین فردی
جشنی که با جایزه 9میلیون تومانی یکی از گران‌ترین جوایز ادبی کشور محسوب می‌شود... تصور ما این است که همه نویسندگان و هنرمندان در تهران جمع شده اند؛ اصلا به فکر شناسایی و استعدادیابی نیستیم در حالی که استعدادهای خوبی در دوردست‌ها داریم...
۱۳۸۸/۰۸/۲۳
زندگی سراسر رنج است/مصطفی مستور
این‎ها حرف‎هایی هستند برای جامعه‎ای که از این تلاطم‎های سیاسی گذر کرده است و بخواهد زندگی کند. در متن زندگی است که این پرسش‌ها جدی می‌شوند... از ادبیات انتظار بزرگی ندارم... شاید از معدود لذت‌های نوشتن این باشد که بنویسی تا دیگران احساس کنند در زندگی تنها نیستند.
۱۳۸۸/۰۷/۲۶
مخالف را حذف نمی‌کرد / صادق طباطبایی
سعه‌ی صدر بسیار بالا و تحمل از ویژگی‌های ایشان بود. اصلا انگار ایشان بدگویی‌ها را نمی‌شنیدند... ما باید راه ناتمام سیدجمال را ادامه بدهیم. اما خطای سید جمال را تکرار نکنیم. سیدجمال می‌خواست با اصلاح سران مشکلات را حل کند. ما باید با مردم شروع کنیم.
۱۳۸۸/۰۷/۱۵
آیا فارابی منحل می‌شود؟ / اکبر نبوی
گاه دچار افراط و تفریط می‎شویم؛ یا فقط واقعیت را می‎بینیم یا آرمان را... نبود استراتژی فرهنگی، سبب غلبه‌ی روزمرگی بر رفتارهای مدیریت دولتی می‎شود... برای سیاستمداران در حوزه‌ی فرهنگ امکان آزمون و خطا مهیا ساختیم... مدیریت آقای شاه‎حسینی به‎گونه‎ای است که به نظر می‎آید قصد دارد فارابی را به تعطیلی بکشاند...
۱۳۸۸/۰۷/۰۴
فهم‌ناقص‌مدیریت‌فرهنگ / محمدمهدی عسگرپور
در وزارتخانه‌ای که حداقل، در لفظ بسیار مهم است... مدام تصور می‌شود که بزرگانی که نیروی محرکه‌ی ذهنشان مربوط به عرصه‌های دیگر است، در صورت مؤدب بودن! و داشتن تحلیلی (معمولاً جهت‌دار) از سابقه فرهنگی و هنری کشورمان، می‌توانند در مسندهای مهم فرهنگی و هنری مشغول فعالیت شوند...
۱۳۸۸/۰۶/۲۲
انتهای جاده‌ی مک‌کارتی / محمدرضا قلیچ‌خانی
این کتاب جزو رمانهای آخر الزمانی است، رمانهایی که به این مسئله می‌پردازند که اگر دنیا به آخر برسد چه اتفاقی می‌افتد... کل داستان پر است از صحنه‌های تکان دهنده و عجیب و غریب مثل برخورد پدر و پسر با گروهی که جنازه‌ی یک نوزاد را روی آتش گذاشته‌اند تا کباب کنند...
۱۳۸۸/۰۴/۱۷

پیشنهاد شما
پشت جلد
فهرست
فرم عضویت در خبرنامه‌ی کتاب
اینجا متعلق به شماست
پیوندها
رادیو پنج روز
پاتوق کتاب
تحریم تجاری اسرائیل
یاری سالمندان برای زندگی کردن
انجمن حمایت از قربانیان سلاح‌های شیمیایی
درباره‌ی کتاب‌نیوز
روی جلد | پیشنهاد ما | نقد و نظر | بازارچه | کتابخانه | نقطه سر خط | پیشنهاد شما | دیگران | شناسنامه
کلیه حقوق متعلق است به موسسه « میراث اهل قلم » . باز نشر مطالب با ذکر « کتاب نیوز » بلامانع است.
طراحی سایت، هاست(هاستینگ)، ثبت دامنه - رادکام