کتاب نیوز  شناسنامه

آخرین تیر ترکش خداوند.../ در رثای آیت‌الله گلپایگانی


رضا امیرخانی

1- جوان یاغی بود و از دین که نه، از مدعیانِ دین گریخته بود. به عهدِ عتیق پناه برده بود و به گاتاها و به کی‌یر کگارد و به ویتگنشتاین و به هر چیزی که اسراری درش باشد و با مدعی نگفته باشندش. جوان از همه کس بریده بود. غروب هم‌راه بود با دوستی و دوست خواست که به مسجدِ ساداتِ تو بیاید. دور از دوستی بود که جوانِ یاغی، حقِ راه را ادا نکند. پس با دوستِ هم‌راه به مسجدِ تو آمد و در صفِ دوم کنارِ هم‌راه نشست. قامت بستی و بعد ناگهان برگشتی به سمتِ صفِ پشتِ سر. نگاهی انداختی به جوان و سر تکان دادی. جوان شگفت‌زده به دوستِ هم‌راه نگاه کرد که این آقا به که می‌نگرد؟ اما تو به او نگاه کردی و لب‌خند زدی... جوانِ یاغی مجبور شد نیت کند و نماز بخواند... بیست سالِ پیش، آخرین تیرِ ترکشِ خداوند، تو بودی، حضرتِ آیت‌الله سیدعلی هاشمی گلپایگانی. بیست سالِ پیش، آن جوانِ یاغی، من بودم.


http://www.ermia.ir/Ufiles/image/golpa1.jpg

2- لباسِ پرواز، سبز بود و یک‌سره. در محوطه‌ی نظامیِ فرودگاه پوشیدن‌ش اجباری بود. از آن سو بیرونِ فرودگاه هم جایی نداشتیم که لباس را عوض کنیم. بیست سالِ پیش، میانِ قلعه‌مرغی در جنوبِ تهران و یوسف‌آباد در میانه‌ی شهر، قلعه‌ای بود خاکی و متروک که جوانی هر روز با تن‌پوشِ پرواز، اتومبیل‌ش را به آن‌جا می‌برد و در صندلیِ عقب، بدن‌ش را کش و قوس می‌داد و بدونِ آن تن‌پوشِ یک‌سره با لباسِ عادی بیرون می‌آمد تا هم‌راهِ تو باشد. حالا دفتری دارد که توی آن ساعاتِ پروازِ آن روزها را ثبت کرده‌اند... جوان این روزها می‌گردد دنبالِ دفتری که تو داشتی و ساعاتِ پروازِ ظهرها را در آن ثبت می‌کردی... به تبعِ کار، مسابقه زیاد داده‌ام. کم‌تر از باختِ در مسابقه‌ای مکدر شده‌ام. تنها باختی که حقا مکدرم می‌کرد، باختن از وانتِ زامیادِ میوه‌فروشِ محل بود که او نیز مثلِ من دوست داشت ظهرها آقا را به مسجد برساند و او هم‌واره بینِ دو اتومبیل، اتومبیلِ قدیمی‌تر را ترجیح می‌داد. زاهد بود اما ادای زهد در نمی‌آورد و کسی را به زهد تشویق نمی‌کرد. سفره‌‌ی خودش ساده بود، اما به سفره‌ی رنگیِ دیگران ایراد نمی‌گرفت. پس خلاف‌آمد عادتِ اهلِ این روزگار بود.

3- از مسجد تا خانه‌ات، زیرِ سایه‌ی درختانِ چنارِ مستوفی، چهارده انا انزلناه طول می‌کشید، اگر شراب‌آلوده‌ بود جوان. از مسجد تا خانه‌ات، دو دورِ تسبیح، ذکرِ "یا ستارالعیوب و یا غفارالذنوب"، طول می‌کشید، اگر گناه‌آلوده بود جوان. از مسجد تا خانه‌ات، نه به تهلیل می‌رسید و نه به تکبیر و نه به تسبیح، اگر با تو بود جوان که تو خود سراپا ذکر بودی... چند سال از زنده‌گی‌م به این گذشت که هر روز ظهر، کنارِ در خانه‌ات باشم و تا مسجد هم‌راه‌ت و در این راه، زیرِ سایه‌ی درختانِ چنار، هیچ نگفتی اما علم اول و آخر لب‌ریز بود از ظرف وجودت...

4- دخترکانِ مدرسه‌ای، ساعتِ تعطیلی‌شان می‌خورد به وقتِ اذان. نشیط و شاد در پیاده‌رو می‌دویدند و بسیاری‌شان اهلِ مراعات نبودند... جوان، سرش را زیر می‌انداخت و نچ نچ می‌کرد و  زیرِ لب استغفار می‌پراند و پناه می‌برد به خدا... اما تو... با آن هیبتِ غریب، ریشِ سپید و عصا، کنار می‌ایستادی و راه می‌دادی و به آن‌ها سلام می‌کردی... دخترکان به دور و بر نگاه می‌کردند و باور نمی‌کردند که تو به ایشان سلام کرده باشی. فردا و فرداها، بسیاری‌شان اهلِ مراعات بودند و دستِ کم در راهی که به تو می‌رسید، بیش‌تر مراعات می‌نمودند و زودتر سلام می‌کردند... به من که شگفت‌زده می‌نگریستم‌ت، می‌گفتی: " به شما نیامده است این کار، اما به من، به این کم‌ترین، به اشتباه، لباسِ رسول‌الله پوشانده‌اند..." نه یک‌بار از طرحِ حجاب و عفاف گفتی و نه یک‌بار سخن‌رانی کردی و نه یک‌بار... اما هر روز همین‌گونه سلام می‌کردی... شاطرِ سنگکی و شاگردِ بقالی هم شاهدند... دخترکان را هم‌مانندِ جوانِ یاغی، راه به تو رسانده بود.

5-  شجره‌ی سیادت‌تان گم شده بود. پدرِ بزرگ‌وارت، حضرت آیت‌الله‌العظمی آقا سیدجمال‌الدین گلپایگانی به اشاره‌ای از شاهِ نجف، دریافته بود که موسوی است... پس دهه‌ی آخرِ ماهِ رجب، در منزل، مجلس داشتی. غرض‌م آن نیست که از آن مجلس و علمای حاضرِ در آن، از شهیدِ حکیم تا علامه جعفری، از آقا سیدرضی شیرازی تا آقای تسخیری چیزی بنویسم. غرض‌م آن نیست که از آن مجلس و وعاظِ شهیرِ همیشه‌گی‌ش چیزی بنویسم. بگذار از هم‌سایه‌ی منزل بنویسم که هیچ کس ندیدش... هم‌سایه‌ای که هر بار پیش از شروعِ دهه، شخصا سراغ‌ش می‌رفتی و از او عذر می‌خواستی به خاطرِ شلوغی و سر و صدا و آزار... همان هم‌سایه‌ی زرتشتی را می‌گویم که هر بار، پایان هر شبِ مجلس، از آقازاده‌ها پی‌گیر می‌شدی و اولین ظرفِ غذا را خود برای هم‌سایه می‌بردی.

6- سنت‌ت در مسجد، همان سنتِ درستِ روحانیتِ اصیل بود. کنارِ منبر می‌نشستی و گاه‌گداری هم اگر واعظ و مداح اشتباهی می‌کردند، از همان پایین تصحیح می‌کردی... وسطِ روضه بی‌مجامله می‌فرمودی: "نه خیر آقا! این‌جور نبوده است!"

7- سی ظهرِ ماهِ مبارک، سی منبرِ مختصر داشتی. پیش‌ترها شب‌های دوشنبه‌ نیز. عمده‌ی صحبت، اخلاق بود و عرفان. گاهی نیز مسائلِ مبتلابهِ مردم را برای‌شان می‌گفتی. یک بار فتوای بعضی مراجع و البته نظر خود را گفتی راجع به حلیتِ معامله‌ی چک. کسی آمد و بعد از منبر اشکال کرد که حلیتِ معامله‌ی چک، باعث می‌شود که چک با چک تعویض شود و آرام آرام در این تعویض‌ها گربه‌رویی درست می‌شود برای معاملاتِ ربوی. همان‌جا برگشتی به مسجد و برای جمعی که نشسته بودند، اشکال را بازگو کردی و باز هم آرام نگرفتی و فردا دوباره همان منبر را با همان اشکال تکرار کردی و نظرت را مشروط کردی به حلِ اشکال...

8- مرحومِ حاج عبدالله والی می‌گفت: "آخوندِ محل، بایستی اقلا تو یکی از این سه کار اوستا باشد. اول، اختلافاتِ زن و شوهر، دوم استخاره و سوم تعبیرِ خواب" و اضافه می‌کرد: "آیت‌الله گلپایگانیِ شما در هر سه کار اوستاست" و برای همین بود که تلفنِ منزل لاینقطع زنگ می‌خورد و وقتی مراجعِ حضوری، شاکی می‌شد از این همه تماس، می‌گفتی: "برکتِ زنده‌گیِ من است این تماس‌ها" مردم،‌ خرد و کلانِ خواسته‌هاشان را خدمتِ شما ارائه می‌کردند و شما بزرگ‌وارانه همه را می‌شنیدی. انگار وظیفه می‌دیدی که صیغه‌ی عقدِ همه‌ی زوج‌های جوان را جاری کنی و برای همه‌ی گرفتاران استخاره کنی... هر روز صدها مراجع داشتی؛ از اختلاف بگیر تا شکیات تا تعبیرِ خواب و مهم‌تر از همه تا گرفتاری‌های اعتقادی. هر کسی را به زبانِ خودش مجاب می‌کردی. از نوجوان بگیر تا پیرمرد. چنان پاسخ‌گوی مردمان بودی که یک‌بار کسی از راه رسید و در آخرِ مجلس پرسید که آیا دعایی داریم برای از بین بردنِ سوسک در منزل! خندیدی و گفتی که: "دعا داریم تا آدم را سوسک کنیم، اما این که سوسک، مخلوق الهی را از بین ببریم ابدا!"

9- خوارقِ عادات بسیار از شما دیدم و دیدیم و دیدند. اما همین را نیز از خودِ شما شنیدیم که سالک می‌خواهد از نقطه‌ی اول به نقطه‌ی دوم برسد. در راه لاجرم عرق هم می‌کند. این جور چیزها، عرقِ تنِ سالک است... قرار چیز دیگری بوده است. قرار، تعالی بوده است، از این نقطه به آن نقطه‌ی بالاتر رسیدن... پس به جای نوشتن از مکاشفات و رویاهای صادقه و دیگرِ چیزها، باز هم باید از هم‌سایه‌ی زرتشتی نوشت و دخترکانِ مدرسه‌ای که این‌ها، عادتِ شما بود و خوارقِ عادات، عرقِ تنِ سالک.

10- ده سالِ پیش، ظهرِ ماهِ مبارکی بود بعد از لیالیِ قدر. هوای تهران آلوده بود آن روزها. بعد از نمازِ ظهر و عصر، نفس‌شان حسابی گرفته بود. تقاضا کردم از محضرشان که نیم ساعتی برویم خارج از شهر و پذیرفتند. رفتیم جایی بیرون از شهر و کنارِ دشتی ایستادیم. پیاده شدیم. شروع کردم از مراسمِ لیالیِ قدرشان تعریف کردن. بدونِ سیستمِ صوتی و مداحی‌های آن‌چنانی و تبلیغات رسانه‌ای و...، مجلسی با آن حال، انصافا یگانه بود... یک‌هو حضرتِ آقا زدند زیرِ گریه... "این مردم اگر می‌دانستند چه‌قدر در درگاهِ الهی روسیاه‌م، جوابِ سلام هم نمی‌دادند..." و حالا من بودم که در آن هوای تازه نفس‌م گرفته بود...

11- این سال‌های آخر که مریضی شدت گرفته بود و کم‌تر به مسجد می‌رفت، فرصتی بود تا گه‌گداری برای‌م از خاطرات بگویند. از دوره‌ای گفتند که به عنوانِ نماینده‌ی امام در حجِ سال‌های ابتدای انقلاب، به مهمانیِ فهد که در آن زمان ولی‌عهد بود، دعوت شده بود. به دلیلِ اختلافاتِ با عراق ایشان در دیدار با وزیرِ حج این دعوت را نمی‌پذیرند. بعد از اصرارِ وزیر، ایشان بزرگ‌زاده‌گیِ خود را نمایانده بود و با همان قامتِ بلند ایستاده بود و به وزیر گفته بود: "من ابا عن جد، از ساداتِ هاشمی و اشرافِ قریش هستم. شایسته نیست که جای هیاتِ ما در صدر نباشد." وزیرِ حج به هم‌راهان گفته بود که حرفِ این سید در سنتِ عربی، راست است. جایی در صدر و نزدیک به ولی‌عهد برای هیات ایرانی تدارک دیده بود. جوری که وقتی ایشان به هم‌راهِ هیاتِ ایرانی وارد ضیافت شده بود، همه‌گان از جا برخاسته بودند و فهد خود به استقبال آمده بود و هیاتِ عراقی از سرِ اعتراض، ضیافت را ترک نموده بود. بعدتر امام در جلسه‌ِ‌ی خصوصی این رفتار را برای هیاتِ ایرانی بسیار پسندیده بود. رفتارِ بزرگ‌زاده‌گان در دفاع از کشور...

12- هماره از دیدار امام با علمای تهران می‌گفتید و مساله‌ی مساجد. این که امام از علمای تهران خواسته بود تا وجهه‌ی مردمیِ مساجد را حفظ کنند و بدانند که هیچ چیز جای عالمِ شهر را نمی‌گیرد. بی‌راه نبود که نماینده‌ی امام در حج بودن، عضوِ برجسته‌ی مجلسِ اعلا بودن و قائم مقامِ جامعه‌ی روحانیتِ تهران بودن و بسیاری کارهای دیگر را کوچک‌تر می‌دید از بزرگیِ بودنِ کنارِ مردم... و باید سوگ‌مندانه اقرار کرد که امثالِ حضرتِ ایشان و حضرتِ سیدرضی شیرازی که عمرش دراز باد، شاید آخرین آخوندهای مردمی باشند که فهم نموده‌اند زنده‌گیِ میانِ مردم، از نمایش رسانه‌ای و بازیِ سیاسی و عضویت در فلان و بهمان شورای کشوری، بسیار بااهمیت‌تر است.

13- از میانِ انبوهِ جمعیتی که برای تشییع آمده بودند، هر کدام گمان می‌کرد که نزدیک‌ترین فردِ به او بوده است. از هر کدام که می‌پرسیدی خود را مانوس‌ترینِ افراد به ایشان می‌دانست. و این تنها یک حکمت داشت و آن نیز مردم‌داریِ او بود. مردم را به فقیر و غنی، مدیرکل و آب‌دارچی، چپ و راست، پیر و جوان، چادری و مانتویی، ریشو و بی‌ریش تقسیم نمی‌کرد. هر کسی می‌توانست خدمت‌ش برسد. به مردم وقت می‌داد تا یخ‌شان باز شود و حرف‌شان را بزنند...

14- حضرتِ آیت‌الله! بگذار صادق باشم که صداقت مهم‌ترین درسی بود که می‌شد از تو آموخت. همه‌ی حرف‌های شما درست نبود. بیست سال پیش به من فرمودی:  "رضا! آخوند دورنماش خوب است. به من نزدیک نشو که همین خرده‌دینی را هم که داری از دست می‌دهی..." شاید این حرف در یک تجربه‌ی همه‌گانی چندان بی‌راه نباشد، اما در موردِ شخصِ شما قطعا نادرست بود. بیست سال گذشته است و آن به آن و لحظه به لحظه، شما را و بیتِ شما را و منسوبانِ شما را به‌تر دیده‌ام از پیش... سپیدیِ پارچه‌ی روی پیکرِ مطهر را می‌بوسم و می‌گویم، آخرین تیرِ ترکشِ خداوند... خاتِمِ سلسله‌ی درخشانِ عرفای نجف، روحانیِ الهیِ شهر، کوتاه بود روزگار برای بودن با تو، در روزهای بلندتری که در پیش است، دستِ ما و دامنِ تو...
۱۳۸۹/۱۱/۰۲
 مطالب مرتبط 
تجربه‌ای شبیه به تجربه‌ی «منِ او»/ میثم امیری
رضا امیرخانی با "قیدار" رسید
"قیدار" امیرخانی با مرسدس کوپه می‌رسد
آیا ممیز ارشاد با حذفیاتش محشور می‌شود؟
چاپ اول "جانستان کابلستان" در نمایشگاه
ده فرمان از آداب نوشتن / رضا امیرخانی
پیشنهاد امیرخانی: خاطرات شازده حمام
کُردها و تمدن آینده‌ی شرق / رضا امیرخانی
شنبه 13 شهریور: گپ و گفت با امیرخانی
چاپ سوم "نفحات نفت" در کمتر از دو ماه
فضای هیجانی یا نقد عقلانی؟ / رضا امیرخانی
وضعیت خوراک مردم، اسف‌بارتر از کتاب است
آیا دولت تا نفت دارد،خطری تهدیدش نمی‌کند؟!
نقد فرهنگی ‌قدرت / رضا امیرخانی
سفرنامه‌ی "جانستان کابلستان" امیرخانی
"نفحات نفت" امیرخانی در افق رویت شد
سکه‌هایی که امیرخانی را نگرفت
چاپ سی‌ام "من او" با جلد سخت
"ارمیا" برای بیستمین‌بار منتشر می‌شود
وقتی فوتبال نفتی می‌شود / رضا امیرخانی
رضا امیرخانی: دولت عمیقاً غیرفرهنگی است
رمان "با ادب" نداشتیم / زهیر توکلی
"ارمیا" برای اردو زبان‌ها ترجمه شد
کتاب‌هایی که می‌خوانم / رضا امیرخانی
نشانه‌های بی‌خویشاوند/ ندا کاووسی‌فر
رونمایی از 7اثر جدید در غرفه‌ی نیستان
رضا امیرخانی در غرفه‌ی نشر معارف
"سرلوحه‌ها"ی امیرخانی منتشر شد
کتاب هم یک "کالا"ست / رضا امیرخانی
ماهنامه‌ی راه در پله‌ی سی و نهم
نویسنده‌ای که "کمی" شیطان است/رضا امیرخانی
وقتی یک کمدین؛ رمان نمی‌نویسد
نسخه نمی‌دهم؛ دغدغه می‌سازم / رضا امیرخانی
نفحات نفت امیرخانی در راه است
رمان با طعم باقلا
واکنش سریع! به بیکاری امیرخانی
ممیزی کتاب در محاق / مریم مهتدی
"ارمیا" ویزای ترکیه را گرفت
"بیوتن" به مشهد مشرف شد
در باب یک تفاوت/ رضا امیرخانی
با بیوتن در سفر به گرای 270 درجه
داستان ‌‌ننویسی! را دوست دارم
"من او" و "شطرنج با ماشین قیامت" برای عرب‌ها
نشست خودمانی "امیرخانی" و خوانندگان بی‌وتن
این چند تن در مصاف با یک بیوتن
بیوتن تجربه‌ی هندسه‌ی نااقلیدسی است!
نقد‌ "بیوتن" ادامه دارد
نقدهای بیوتنی در دانشکده‌ی علوم پایه
امیرخانی: طلای مادر را می‌فروشیم!
اصل44 و ادبیات ملی/ رضا امیرخانی

هم اندیشی
ارسال صفحه به دوستان
چاپ

بایگانی  
طریقه‌ی کتاب خواندن/ آندره موروا
آیا کتاب خواندن هم کاری است؟ «وانری لاربو» مطالعه را «گناهی بدون عقاب» می‌داند و بالعکس «دکارت» آن را «گفت‌وگو با شریف‌ترین مردان قرون گذشته می‌شمارد»، و هر دو در تشخیص خود ذیحق هستند.
۱۳۸۵/۰۴/۱۴
آیین نقد کتاب
اندیشه نقد و نقد اندیشه بسی قدمت دارد. سابقه انتقاد ادبی یا سخن‌سنجی به یونان باستان و بوطیقا (=فن شعر) ارسطو می‌رسد. در اسلام ریشه‌های انتقاد اندیشه و عمل در قرآن مجید هست.
۱۳۸۵/۰۴/۱۴
انتقاد از کتاب / علی شریعتمداری
کسی که می‌خواهد کتابی را مورد بررسی و انتقاد قرار دهد باید از رشته‌ای که این کتاب بدان مربوط است اطلاعات کافی داشته باشد. منظور از اطلاعات کافی این است که انتقادکننده به اصول و مبانی رشته مربوط آشنا باشد
۱۳۸۵/۰۴/۱۳
هنر کتاب نخواندن/ بهاءالدین خرمشاهی
بسیاری کتابها به یک بار خواندن نمی‌ارزند و بسیاری کتابهاست که ارزش ورق زدن جدی هم ندارد. و برعکس بعضی کتابهاست که مادام‌العمر می‌توان و می‌بایدشان خواند.
۱۳۸۵/۰۱/۲۸
کتابهای خواندنی/ عباس اقبال
اگر به نسبت با مردم ممالک متمدنه عالم، ایرانی را در نظر بگیرید و مقدار آنچه را در عرض سال خوانده است با مبلغ خوانده‌های هریک از افراد ملل متمدنه در میزان مقایسه بیاورید خواهید دید که ایرانی در سال چیزی نخوانده است .
۱۳۸۵/۰۱/۰۵

بایگانی  
تقدیر رییس سازمان سینمایی از گونترگراس! / کیوان کثیریان
بار پیش که با نامه‌ی ناشیانه و حمایت بی‌جهت از "فون تریه" و واکنش تحقیرآمیز فیلمساز دانمارکی، حیثیت برای ما باقی نگذاشت، این بارهم با این موضع گیری در برابر شعر گونترگراس، همان آبروریزی تکرار شد. آخر وقتی مسوول بلندپایه فرهنگی یک مملکت تا این اندازه ناشی باشد، روی مردم آن کشور چه حسابی می کنند؟
۱۳۹۱/۰۱/۲۱
ماهیت سینما «دینی» است! / علیرضا پناهیان
دیدم کار ستادی زیاد پرفایده نیست و باید بروم در صف... در دانشگاه هنر به قصد تحول در آموزش عالی هنر حضور پیدا کردم، نه به قصد اقدامات فرهنگی سطحی... سینما ذاتاً ابزار تبلیغ دین است... با رعایت مقداری احکام شرعی که کل آنها 7-8مسئله بیشتر نیست، بحث حلال و حرام‌ها در سینما جمع می‌شود... بنده ادعایی هم ندارم و خود را کارشناس سینما نمی‌دانم... "طلا و مس" مبلغ یک روحانی خارج از نظام جمهوری اسلامی است... مقابله با محصولات فرهنگی غرب کار ساده‌ای است.
۱۳۹۰/۰۲/۰۱
خارجی‌ها بهتر از ما مراقب نسخ خطی‌ ما هستند/ اکبر ایرانی
حدود 500 هزار نسخه خطی فارسی در حوزه شبه قاره و حدود 50 هزار نسخه در قلمرو عثمانی سابق(ترکیه فعلی) و 200 هزار نسخه فارسی در ماوراء النهر موجود است که تعداد کمی از آنها فهرست شده است... قبل از انقلاب بنیاد فرهنگ ایران، انجمن آثار ملی، بنیاد نشر و ترجمه کتاب و دانشگاه تهران در حوزه نسخ خطی فعالیت می‌کردند...
۱۳۹۰/۰۱/۳۰
رهایی از دام کلیشه/ محمدکاظم مزینانی
طبیعی است که در رقابت سیاسی و فعالیت های اجتماعی و یا در نبرد با دشمن، می‌شود خیلی حرف‌ها زد و شعار داد و حتی رجز هم خواند، ولی عرصه رمان، قوانین خاص خودش را دارد... ما همه جور نگاهی به انقلاب را دیدیم. چپ، راست، مذهبی و... هر کدام روایت‌های خودشان را کرده‌اند. حالا بیاییم ماجرا را از دید شاه نگاه کنیم.
۱۳۸۹/۱۲/۰۳
از دین خشونت نمی‌آید / رضاداوری اردکانی
وقتی اصل بر "چیرگی و تصرف" باشد، چگونه توقع داریم که خشونت وجود نداشته باشد؟... هر دینی که به سیاست وارد شد، مرتکب خشونت شد و متأسفانه بسیاری از این خشونت‌ها انحراف از دین است... می‌توان تلاش کرد که "داعیه‌ی نجات حقیقت و معرفت" با توسل به خشونت، حق جلوه نکند که به این صورت حقیقت قربانی خشونت می‌شود...
۱۳۸۹/۱۰/۱۴
انتقاد یا عقلانی کردن احساسات
فقر منتقد در ایران محسوس است... وقتی منتقد با نگرشی اخلاقی با اثر روبه رو می‌شود با نقد اخلاقی اثر ادبی و هنری مواجه می‌شویم. یا در مواقعی که با رویکرد جامعه شناسی و روان شناختی و... متاسفانه امروز بعضی‌ها به بومی بودن صرف و بعضی دیگر به جهانی شدن صرف می‌اندیشند... اروپا هم شرق‌زده است، آنها هم از ما بسیار استفاده کرده‌اند و مباحث زندگی و تمدن ما را تدوین کرده‌اند.
۱۳۸۹/۰۷/۲۸
انسان برای پدر مهم بود / سیده حورا صدر
نیازی به تربیت مستقیم و کلامی نیست، رفتارم خودش تربیت کننده است... والدینم همواره به مدیران مدارس تاکید داشتند که فرزندانمان با دیگران تفاوتی ندارند... پدرم مرا در سن 14 سالگی به فرانسه فرستاد تا تحصیل کنم... بیشتر معتقد به دعوت رفتاری بودند... چالش فکری را برای اسلام و تشیع رشددهنده می دانستند.
۱۳۸۹/۰۶/۳۰
کسی برای کشتن آ‌دمها‌ به جنگ نمی‌رفت
سعی کردم در داستان هایم آدم هایی را بسازم که واقعی باشند... به جنگ می‌رفتند تا نفس خودشان را بکشند... قبل از عملیات کسی بود که به هر کس می‌رسید می‌گفت در این عملیات یک گونی سر برایتان می‌آورم... جنگ با آدم هایش تفسیر می‌شود، حوادث خیلی مهم نیست؛ اتفاقاتی که در جنگ ما افتاد در جنگ ویتنام هم افتاده است... درباره روح کلی جنگ، تحقیق کلی و تئوریک نکردیم...
۱۳۸۹/۰۴/۱۵
فضای هیجانی یا نقد عقلانی؟ / رضا امیرخانی
زمانی که فردی پشت میز مدیریت می‌نشیند؛ وارث نوعی از عقل و درایت و تدبیر می‌شود که آن طرف میزی آن را ندارد!... هنرمندی مثل حاتمی‌کیا هر روز در معرض انتقاد است چون سازنده است، اما آن مسوول ویرانگر هرگز مورد سوال قرار نمی‌گیرد... شهید مطهری خود را موظف می‌دید که به سوالات مردم پاسخ دهد... اگر روی تعمیق گسل‌هامان پافشاری کنیم؛ فاصله ما تا افغانستان شدن، چیزی زیر 10 سال است.
۱۳۸۹/۰۳/۲۴
راه شکست جمهوری اسلامی/ مرتضی‌ مطهری
گناه و عیب این است که اکثریت مسلمان به اقلیت بی‌اعتقاد، اجازه‌ی چون و چرا ندهد... در حکومت اسلامی احزاب آزادند، هر حزبی اگر عقیده‌ی غیر اسلامی هم دارد، آزاد است... اگر در صدر اسلام در جواب کسی که می‌آمد و می‌گفت من خدا را قبول ندارم، می‌گفتند بزنید و بکشید، امروز دیگر اسلامی وجود نداشت... هر مکتبی که ایمان و اعتمادی به خود ندارد جلوی آزادی اندیشه و آزادی تفکر را می‌گیرد. این‌گونه مکاتب ناچارند مردم را در یک محدوده‌ی خاص فکری نگه دارند و از رشد افکارشان جلوگیری کنند.
۱۳۸۹/۰۳/۰۸
مردی در تبعید ابدی / نادر ابراهیمی
این طور کارها، با چرت‌زدن و ول گشتن و مجالس مهمانی و لطیفه گویی برپا کردن و هزار کار دیگر، جور در نمی‌آید... من هم مثل شما می‌دانم که ساختن فیلم درباره‌ی بزرگان یا نوشتن درباه‌ی آنها، تا چه حد لغزنده است، و انسان، چگونه روی مو راه می‌رود، و خطر سقوط و ابتذال، چقدر زیاد است.
۱۳۸۹/۰۳/۰۲
شما دلتان نسوزد / اوریانا فالاچی
اگر یک بدنى یک انگشتش فاسد بشود چه باید کرد براى اصلاح آن بدن. آیا باید این انگشت را گفت تو باش اینجا، فاسد کن این بدن را؟ ... مردم عقیده‏شان آزاد است. کسى الزامشان نمى‏کند که شما باید حتماً این عقیده را داشته باشید. کسى الزام به شما نمى‏کند که حتماً باید این راه را بروید. کسى الزام به شما نمى‏کند که باید این را انتخاب کنى.
۱۳۸۹/۰۱/۱۲
انقلاب اسلامی و هاشمی رفسنجانی
مجذوب امام بودم و برای سؤال کردن از کوچه یخچال قاضی تا حرم دنبال ایشان می‌رفتم. سؤال بهانه بود، دلم می‌خواست ایشان را ببینم. کم‌کم تبادل مسائل سرّی سیاسی در مبارزه بین ما ایجاد شد... سالنامه را قبل از انتشار با 5 تومان پیش‌فروش می‌کردیم و بعد از انتشار 7 تومان می‌فروختیم... اولین بار آیت‌الله خامنه‌ای را در درس خارج مرحوم محقق داماد دیدم.
۱۳۸۸/۱۲/۰۶
سرّ نوشتن / محمدعلی اسلامی ندوشن
انسان هیچ نوشته‌ای را دوست ندارد، مگر آن که بتواند گوشه‌ای از گمشده‌ی خود را در آن پیدا کند... انسان باید وجدانش روشن باشد و از گذشته‌اش خجالت نکشد. کسانی که وجدان روشنی ندارند،‌حرف قابل گفتنی هم برایشان نیست... جلال آل احمد در "خسی در میقات" در جایی نگاهش به دختری می‌افتد و از زیبای‌هایش می‌گوید... همیشه دبیر فیزیک و شیمی محترم‌تر و ترس‌آورتر از دبیر ادبیات بود.
۱۳۸۸/۱۱/۱۱
از چاله به چاه/ داوود غفارزادگان
این که اعتراف مال فرهنگ مسیحیت است بحثی پیش‌پاافتاده است؛ کسی ادعیه معروف ما را خوانده باشد از این حرف‌ها نمی‌زند... ما در کشوری سیاست‌زده زندگی می‌کنیم و هر چیزی پس و پشت سیاست شکل مسخ شده‌یی به خود می‌گیرد... نمی‌خواستم خواننده به تصویر واحدی برسد... گذاشتم همه چیز لغو و بیهوده و مسخره از آب دربیاید.
۱۳۸۸/۱۱/۰۶
آنچه دلم گفت بگو، گفته‌ام/ یوسفعلی میرشکاک
پنج شاعر بزرگ اگر داشته باشیم، اخوان و شاملو و فروغ و آتشی و... همین‎هایی که از این مملکت رفتند و حالا فحش می‎دهند. نان‎خور این طرف بودند... من قایل به چیزی به عنوان شعر انقلاب نیستم... ما در این مملکت طبق معمول، باندبازی هم داریم... برای پذیرفتن «من او» باید بخش‎های زیادی را حذف کرد... شمس لنگرودی شاعر نیست...
۱۳۸۸/۰۹/۱۰
یک جعبه‌ی یخچال کاغذ / دن براون
من چهار جعبه به اندازه‌ی جعبه یخچال؛ کاغذ نوشته‌ دارم که از آنها در نماد گمشده استفاده نکرده‌ام. برای این کتاب شاید به اندازه 10 کتاب مطلب نوشته‌ام... هنوز هم برای نوشتن 4صبح از خواب بیدار می‌شوم. دوستانم همان‌هایی هستند که پیشتـر بوده‌اند و همان زن شگفت انگیز همسـرم است.
۱۳۸۸/۰۸/۲۸
دیدار با همسایه‌ی نیما / سیمین دانشور
نیما می‌رود و سه کیلو پیاز می‌خرد و آنها را برای عالیه خانم می‌آورد و به او می‌گوید: بیا عالیه. عالیه خانم می پرسد: این چی هست؟ نیما می‌گوید: پیازِ سفیدِ مازندرانی، خانمِ آلِ احمد گفته... نیما به موسی صدر حسودی‌اش شد. موسی صدر خیلی خوش تیپ بود. من در رو باز کردم. گفتم تو حق نداری اینقدر خوشگل باشی! خندید.
۱۳۸۸/۰۸/۲۵
انشاء‌الله اسفند 89 / امیر حسین فردی
جشنی که با جایزه 9میلیون تومانی یکی از گران‌ترین جوایز ادبی کشور محسوب می‌شود... تصور ما این است که همه نویسندگان و هنرمندان در تهران جمع شده اند؛ اصلا به فکر شناسایی و استعدادیابی نیستیم در حالی که استعدادهای خوبی در دوردست‌ها داریم...
۱۳۸۸/۰۸/۲۳
زندگی سراسر رنج است/مصطفی مستور
این‎ها حرف‎هایی هستند برای جامعه‎ای که از این تلاطم‎های سیاسی گذر کرده است و بخواهد زندگی کند. در متن زندگی است که این پرسش‌ها جدی می‌شوند... از ادبیات انتظار بزرگی ندارم... شاید از معدود لذت‌های نوشتن این باشد که بنویسی تا دیگران احساس کنند در زندگی تنها نیستند.
۱۳۸۸/۰۷/۲۶
مخالف را حذف نمی‌کرد / صادق طباطبایی
سعه‌ی صدر بسیار بالا و تحمل از ویژگی‌های ایشان بود. اصلا انگار ایشان بدگویی‌ها را نمی‌شنیدند... ما باید راه ناتمام سیدجمال را ادامه بدهیم. اما خطای سید جمال را تکرار نکنیم. سیدجمال می‌خواست با اصلاح سران مشکلات را حل کند. ما باید با مردم شروع کنیم.
۱۳۸۸/۰۷/۱۵
آیا فارابی منحل می‌شود؟ / اکبر نبوی
گاه دچار افراط و تفریط می‎شویم؛ یا فقط واقعیت را می‎بینیم یا آرمان را... نبود استراتژی فرهنگی، سبب غلبه‌ی روزمرگی بر رفتارهای مدیریت دولتی می‎شود... برای سیاستمداران در حوزه‌ی فرهنگ امکان آزمون و خطا مهیا ساختیم... مدیریت آقای شاه‎حسینی به‎گونه‎ای است که به نظر می‎آید قصد دارد فارابی را به تعطیلی بکشاند...
۱۳۸۸/۰۷/۰۴
فهم‌ناقص‌مدیریت‌فرهنگ / محمدمهدی عسگرپور
در وزارتخانه‌ای که حداقل، در لفظ بسیار مهم است... مدام تصور می‌شود که بزرگانی که نیروی محرکه‌ی ذهنشان مربوط به عرصه‌های دیگر است، در صورت مؤدب بودن! و داشتن تحلیلی (معمولاً جهت‌دار) از سابقه فرهنگی و هنری کشورمان، می‌توانند در مسندهای مهم فرهنگی و هنری مشغول فعالیت شوند...
۱۳۸۸/۰۶/۲۲
انتهای جاده‌ی مک‌کارتی / محمدرضا قلیچ‌خانی
این کتاب جزو رمانهای آخر الزمانی است، رمانهایی که به این مسئله می‌پردازند که اگر دنیا به آخر برسد چه اتفاقی می‌افتد... کل داستان پر است از صحنه‌های تکان دهنده و عجیب و غریب مثل برخورد پدر و پسر با گروهی که جنازه‌ی یک نوزاد را روی آتش گذاشته‌اند تا کباب کنند...
۱۳۸۸/۰۴/۱۷

پیشنهاد شما
پشت جلد
فهرست
فرم عضویت در خبرنامه‌ی کتاب
اینجا متعلق به شماست
پیوندها
رادیو پنج روز
پاتوق کتاب
تحریم تجاری اسرائیل
یاری سالمندان برای زندگی کردن
انجمن حمایت از قربانیان سلاح‌های شیمیایی
درباره‌ی کتاب‌نیوز
روی جلد | پیشنهاد ما | نقد و نظر | بازارچه | کتابخانه | نقطه سر خط | پیشنهاد شما | دیگران | شناسنامه
کلیه حقوق متعلق است به موسسه « میراث اهل قلم » . باز نشر مطالب با ذکر « کتاب نیوز » بلامانع است.
طراحی سایت، هاست(هاستینگ)، ثبت دامنه - رادکام