میگویند در میان اعراب جاهلی و در قرنهای پیشین رسمی شوم و تلخ، رواج داشته است و آن، زنده به گور کردن نوزادان دختر بوده است. ما امروزه بر آن سنگدلی و نادانی، لعنت میفرستیم و آن را نکوهش میکنیم. به راستی فرهنگ زنده به گور کردن، مستحق لعن و نفرین است. اما مگر زنده به گور کردن صرفا به آن زمان و آن هم نوزادان دختر محصور می شود؟ ما اکنون نوزادان دخترمان را زنده به گور نمیکنیم اما نوزادان اندیشه و تفکرمان را (که همان پرسش ها هستند) به راحتی و البته به همان نادانی و سنگدلی در گور سرد مینهیم و آن را از یاد میبریم. فرهنگ ما قبرستانی از پرسشهای زنده به گور شدهای است که از رحم مادر فرهنگ زاده شدهاند. پرسشهای بربادرفته و از یاد رفتهای که قبل از شکوفه دادن، پژمرده شدهاند.
اما مگر میشود فرهنگی را از زادن پرسش، منع کرد؟ پرسشها زاده میشوند و اگر آنها زنده به گور میشوند ما همگی مقصریم و در این فاجعه فرهنگی دست داریم و نباید همه مسئولیت را بر دوش حاکمیت بیندازیم.
فرهنگ ما نه تنها به قبرستانی از پرسش های از دست رفته شبیه است که به سان گورستان پاسخهایی میماند که به برخی پرسشهای جان به در برده داده شده است. پاسخهایی کهنه، فرسوده، متلاشی شده با استخوان های پوسیده، پاسخهایی رخ زرد و بی جان. به نوعی شاید باید گفت که ما در فرهنگ قبرستانی محصور شدهایم. بر این اساس شاید در این فرهنگ، هر گاه پرسشی جان سالم بدر ببرد، گور تاریخیمان را نبش قبر میکنیم و جسد پاسخی زهوار در رفته را در مقابلش مینهیم.
البته به این هم قانع نشدهایم. حصارهایی و دیوارهایی در اطراف ویرانه و قبرستان فرهنگ مان هم کشیدهایم. گویی فرهنگ را به زندان برده ایم و رابطه اش را با زندگان قطع کردهایم. فرهنگ را که زندانی کنیم و به زنجیر و اسارتش بکشیم و رابطهاش را با فرهنگهای دیگر قطع کنیم، از درون میپوسد و از بین میرود. وقتی فرهنگ، زندانی شد، آن گاه لاغر میشود، پریشان و نحیف میگردد، رنگ زندگی از رخسارش میپرد، آن گاه فرهنگ بیپرسش میشود. درنهایت از درون میپوسد و از دست میرود. همچون درختی به ظاهر تنومند، اما از درون پوسیده و تهی، که ناگهان به وزش اندک باد ملایمی از بالای تخت پرنخوتش سقوط میکند. به رودخانهای می ماند که چشمهاش خشک شده است. رودخانه، اگر رودخانه است، به آب زلال و روانش رودخانه است. سرچشمهاش که خشک شد، دیگر رودخانه ای باقی نمی ماند. گندابی پر زحمت میشود که محیط اطراف خود را نیز مسموم میکند.
رودخانه فرهنگ را دو سرچشمه است: پرسش و شک و دوم ارتباط با دیگر فرهنگها. پرسش، نشان از عطش و شوق دانستن دارد. پرسش، نشان از زندگی و حیات با خود دارد. اگر میبینیم که شمع پرسشهایمان دارد خاموش می شود، لابد آگاهی و دانستن، نیاز ما نشده است. و لابد قدرتمداران را تحمل آگاهی نیست که سرچشمه ها را خشک می شوند و پرسش ها و شک ها زنده به گور می شوند.
ما زندهایم، اگر عطش و خواهشی در ما بجوشد. تا دانه پرسشی در خاک وجودمان بروید، زندهایم. به شرط آن که آگاهی و پرسشهای مان را زنده به گور نکنیم. پتک پرسشها را بر سر فرهنگ تاریخیمان، بیامان بکوبیم، بی هیچ ترحمی شلاق شک را بر گرده فرهنگ فرود آوریم، زیرا فرهنگ همان «اشغر» مثنوی است که به زخم چوب، فربه میشود.
هست حیوانى که نامش اشغر است
او به زخم چوب زفت و لمتر است
تا که چوبش مىزنى به مىشود
او ز زخم چوب فربه میشود
فرهنگی که در حصارهای تنگ جزمیت محصور شده باشد و در گور تاریخی خودستایی و خود شیفتگی اش، خفته باشد، چه میداند که بیرون از او و ورای او، جهان چگونه است و نخواهد توانست بداند که چقدر نمیداند. نمیداند و نمیداند که نمیداند. در مقایسه رنج آور است که میتوان کاستیها و سستیها را نمایان کرد و بر ملا نمود. پرسش، سوخت تفکر و انرژی حیات فرهنگی است. بی پرسش تفکر باز میماند، حیات، پژمرده میشود و میمیرد.
گاهی به پرسشهای سربریده و بردار کشیده نظری بیفکنیم؛ شاید راز جباریت را از یک سو و اسارت و تسلیم و اطاعت را از سوی دیگر کشف کنیم. شاید...
خبرآنلاین