کتاب نیوز  شناسنامه

انسان برای پدر مهم بود / سیده حورا صدر

اولین گفتگوی تفصیلی با دختر امام موسی صدر /  سید فرید مدرسی

سیده حورا صدر، دختر اول و فرزند سوم امام موسی صدر است. دختر 48 ساله آقا موسی، همچنان چشمش به در است و هر آن فکر می کند، پدر زنگ خانه‌اش را می‌زند و او را در آغوش می‌گیرد. اگرچه حورا می خندد، ولی بغض گلویشان را می‌خراشد، التهاب و اضطراب غذای همه روزه سفره شان است و فریادرسی را می جوید تا به داد بی داد رفته بر آنان برسد. به یکباره تاملی می کند و می گوید: «تا آزادی ادامه می دهیم».




دوران کودکی تان شاید با دیگر کودکان شیعی لبنان متفاوت بود. خاطراتتان را از دوران کودکی و تفاوت هایتان با دیگر هم سالانتان را برایمان روایت کنید.

کمتر این خاطرات را در ذهنم مرور کردم و بازگشت به آن دوران برایم سخت است. آنچه بیش از همه چیز برایم روشن است، آن است که در خانه، مدرسه و کوچه و بازار هیچگاه احساس نکردیم که با دیگران تفاوتی داریم. به یاد دارم که ایشان غیرمحسوس اصرار بر این مسئله داشتند و ما را هم اینگونه تربیت می کردند. والدینم همواره در گفت و گو با مدیران مدارس تاکید داشتند که فرزندانمان با دیگران تفاوتی ندارند و به گونه ای رفتار نکنید که اینچنین احساسی برای آنان و سایر بچه ها ایجاد شود. درحالی که این امر گاهی در مورد سایر فرزندان بزرگان اتفاق می افتاد. البته این روش تربیتی طبیعی بود و خرق عادت به نظرم نیست. بنابراین دیگران هم تفاوتی را در ارتباط با ما احساس نکردند.
 
رفت و آمدتان به مدرسه یا بیرون از منزل چگونه بود؟ آیا کسانی را برای این کار در نظر گرفته بودند؟

در کودکی به همراه یک فردی (راننده) یا پدر یا مادر و یا به همراه دیگر همکلاسی ها با سرویس به مدرسه می رفتیم. اما در بیروت که اندکی بزرگ شدیم، خودمان تنهایی بیرون از منزل می رفتیم. هیچ وقت فردی مامور آوردن و بردن ما نبود. این مسئله هم نشان دهنده آن است که ما تفاوتی با دیگران نداشتیم.
 
با توجه به مشغولیت های پدرتان، حضورش کنار فرزندان و همسرش چگونه بود؟

با توجه به اینکه ایشان اغلب دیروقت به منزل می آمدند و ما هم صبح زود مدرسه می رفتیم، امکان داشت که چند روزی ایشان را نبینیم. اما در برنامه خانوادگی مان این تاکید وجود داشت که آخر هفته ها (یکشنبه ها) با همدیگر باشیم. اگر آن روز منزل بودیم، ایشان کارهای روزمره (مطالعه، رادیو گوش کردن و...) را کنارمان انجام می دادند و همه در اتاق نشیمن به کارهای خودشان مشغول بودند. البته گاهی هم در رستورانی خارج از بیروت کنار رودخانه می رفتیم که منطقه سر سبزی بود و روی زمین می نشستیم و روز تعطیل را می گذراندیم. 
 
آیا شده بود که شما یا دیگر اعضای خانواده به پدرتان خرده بگیرند که چرا اینقدر وقتش را برای دیگران و شیعیان لبنان می گذارد و کمتر کنار خانواده هستند؟

اتفاق نیفتاده بود. ایشان به گونه ای رفتار کرده بودند که ما این شرایط را پذیرفته بودیم و فکر نمی کردیم که فعالیت هایشان نادرست است. البته مادرم برایمان تعریف کرد که روزی به پدرتان گفتم: بچه ها نیازی به رسیدگی و حضور بیشتر شما دارند و نیازمند تربیت هستند. ایشان پاسخ می دهند: بچه ها رفتار و کردارم را می بینند و می آموزند. نیازی به تربیت مستقیم و کلامی نیست، رفتارم خودش تربیت کننده است. 
 
آیا درباره پوشش و حجاب، نکته ای را به شما گوشزد کرده بودند؟

تاکیدشان بیشتر روی آراستگی بود. 13، 14 ساله بودم که بیشتر به سادگی پوشش و عدم وابستگی به آراستگی ظاهر تمایل پیدا کرده بودم. از این رو، روزی به من گفتند: «حجابت باید جذاب باشد و نباید نوع پوششت دیگران را از دین فراری دهد.» البته زیبایی بدون تجمل را دوست داشتند.
 
یعنی در آن ایام شما و مادرتان پوششتان چادر یا عبای عربی بود؟

من با مانتو و شلوار یا بلوز و شلوار و روسری بودم و مادرم با عبا بودند.
 
رفتارشان با شما به عنوان دختر چگونه بود؟

پدرم مرا در سن 14 سالگی به فرانسه فرستاد تا تحصیل کنم؛ تصمیمی که امروز هم کمتر شخصی حاضر است، انجام دهد. به یاد دارم، ایشان به برادرم گفته بود، اگر امکاناتم برای تحصیل یکی از فرزندانم کفاف دهد، بین تو و خواهرت حتما خواهرت را انتخاب می‌کنم. معتقد بودند که در تاریخ به زنان اجحاف شده است. همچنین دخترانند که مادران آینده‌اند و نقش اساسی در تربیت آیندگان دارند. از سوی دیگر، وقتی من خواستم به فرانسه بروم، به برادرم گفتند: اگرچه او دختر است، اما معنا ندارد که تمام کارهای خانه را او انجام دهد؛ همگی باید کار کنید.
 
آیا درباره مسائل اعتقادی توصیه ای به شما کرده بودند؟

با توجه به فضای متکثر مذهبی لبنان، 12 ساله بودم که به من گفتند: این طور نیست که فقط رفتار مسلمانان نزد خداوند پذیرفتنی باشد، بلکه باید ایمان داشت؛ با هر دین الهی ای. به یاد دارم آیه «ان الذین آمنوا و الذین‌ هادوا و النصاری و الصائبین من آمن بالله و الیوم الآخر و عمل صالحاً فلهم اجرهم عند ربهم و لاخوف علیهم و لایحزنون»(بقره 62) برایم خواندند و توضیح دادند.
 
رفتارهای روزمره شان با همسر در داخل و خارج منزل چگونه بود؟

وقتی منزل بودند، در کارهای خانه و آشپزخانه کمک می کردند. همچنین در دوران کودکی فرزندان، گاه گاهی شب را بیدار می ماندند تا مادرم بتواند بخوابد. ایشان نه تنها در لبنان، بلکه در قم (قبل از رفتن به لبنان)، برادرم (صدرالدین) را بغل می کردند و کنار همسرشان در کوچه ها قدم می زدند. یا مثلا وقتی دوستان یا خویشاوندان از ایشان برای مهمانی همراه خانواده دعوت می‌ کردند، ایشان می گفتند با همسرم هماهنگ کنید.
 
با توجه به شرایط قم در دهه 30، این کار پسندیده ای برای روحانیون نبود؟

بله، این اقدام خلاف عرف آن زمان بود و چون خلاف بود، بارها آن را از زبان هم نسلانشان شنیده‌ام.
 
آیا مادرتان در اجتماعات همراه با پدر حضور می یافت؟

خیر. البته دلیل آن نوع سلیقه شخصی مادر بود؛ و الا خواهر ایشان (ربابه خانم) از همان روزها در مجامع عمومی و فعالیت‌های اجتماعی حضور داشتند و فعال بودند که تا امروز هم اینگونه است.
 
آیا مهمان هایی که به خانه تان می آمدند، زنان و مردان جدا می نشستند و سر یک سفره نبودند؟

مهمان های غیررسمی که به منزل خودمان می آمدند، جدا از هم نمی نشستند؛ همچون افرادی مثل خویشاوندان یا دکتر چمران، حاج احمدآقا خمینی و... . البته ممکن بود که جمعیت زیاد باشد و به خاطر راحتی این اتفاق بیفتد.


 
رفتار امام موسی صدر با شیعیانی که کمتر در قید رعایت شرعیات بود و افرادی که در ظاهر هم امور شرعی را اجرا نمی کردند، چگونه بود؟

رابطه شان با آنها گاهی خیلی هم نزدیک و صمیمی بود. حتی برخوردشان با مسیحی ها به گونه ای نبود که فاصله ای را حس کنیم. برخی شیعیان بودند که حتی فروع دین را عمل نمی کردند، اما پدرم با آنها صمیمی بودند. این ارتباط گاهی اوقات روی آنان تاثیر می گذاشت و به برخی مسائل دینی پایبندشان می کرد. 
 
یعنی دین و مذهب و چگونگی اجرای اعمال مذهبی توسط افراد بر چگونگی برخوردش با آنها تاثیری نداشت؟

انسان برای پدر مهم بود و به نصیحت و هدایت کلامی و راهنمایی زبانی تأکید نمی‌کردند. بلکه بیشتر معتقد به دعوت رفتاری بودند. عکس هایی از ایشان وجود دارد که خانم های بی حجاب با ایشان در حال گفت و گو هستند. اینگونه به شما بگویم، رفتارشان طوری بود که هر کس با ایشان برخورد می کرد، احساس می کرد نزدیکترین دوست امام موسی صدر است. از بسیاری از افراد بعدها شنیدم که می گفتند، امام صدر هر وقت از شلوغی کار خسته می شدند، برای استراحت یا مطالعه به منزل ما می آمدند. برای امام چون انسان محترم و عزیز است، با هر کسی به مقتضای رفتار و شخصیت خودش، با همدلی سخن می‌گفتند؛ نه با عتاب و خطاب و از موضع بالا.
 
به عنوان مثال، آیا میان آشنایان یا دوستان خانوادگی تان افراد بودند که بی حجاب بودند و با خانواده شما نشست و برخاست داشته باشند؟

بله، خانواده های مسلمانی از دوستانمان بودند که با یکدیگر ارتباط داشتیم و به منزل یکدیگر می رفتیم؛ خیلی هم نزدیک و صمیمی بودیم.
 
آقای صادق طباطبایی به برخی خاطرات خود با امام موسی صدر اشاره کرده است که با عرف رایج میان روحانیون هماهنگ نیست. من می خواهم از زبان شما بشنوم که آیا پدرتان موسیقی گوش می دادند؟

بله، ایشان به موسیقی گوش می دادند. به یاد دارم، همان آخر هفته ها ضبط و صوتی منزل داشتیم و همگی با هم به موسیقی گوش می دادیم. گاهی هم نمایش نامه های صوتی گوش می دادند. مدتی هم در منزل تلویزیون داشتیم که البته دم دست نبود و گاهی از آن استفاده می کردیم.
 
آیا در فرانسه به سینما رفتید؟

بله. اما من علاقه شدیدی به سینما نداشتم و چند باری بیشتر نرفتم. البته برادرانم بیشتر می رفتند. اصلا هم احساس نمی کردیم که کار بدی انجام می دهیم. اینچنین باوری در خانواده ما نبود.
 
در لبنان چطور؟

در لبنان شاید سن مان اقتضا نمی کرد که به سینما برویم. البته این مسئله را هم بگویم که ما به هر مجلس یا محفلی نمی رفتیم؛ چراکه آن محل ها را بر اساس تربیتمان، محل مطلوبی نمی دیدیم.
 
معمولا اهداف روحانیت و علما تبلیغ و اجرای احکام شرعی است. هدف امام موسی صدر چه بود که روی برخی از این مسائل زیاد تاکید نمی کردند؟ گویا دنبال هدف دیگری در جامعه بودند؟

بر اساس صحبت های امام موسی صدر، ایشان می گویند: «هدفم اعتلای سطح فرهنگی و اجتماعی جامعه است تا بعدها بتوانم فرهنگ دینی شان را ارتقا دهم.» همچنین ایشان با رفتار و نحوه برخوردشان می خواستند مردم را به سوی دین سوق دهند؛ نه با زور. از سوی دیگر، ایشان توجه خاصی به انسان به ما هو انسان داشتند. اعتماد زیادی نیز به فطرت سلیم انسان‌ها داشتند و با این اعتماد توانستند خیلی از افراد را به خود جذب کنند. همین مسئله را می توانید در اعتمادشان به افراد خانواده ببینید که پسر 18 ساله و دختر 14 ساله اش را بدون هیچ ظن و گمان سوئی به تنهایی به فرانسه فرستادند.
 
پدرتان آینده را چگونه می دیدند که اینقدر فعال بودند و وقت و انرژی می گذاشتند؟

خیلی خوشبین بودند و نتیجه و چشم انداز فعالیت هایشان را خیلی خوب می دیدند. این ویژگی را در تمام رفتارشان می دیدیم. همیشه می گفتند: وقت ندارم و باید به خیلی از کارها برسم.
 
در زندگی شان می توان دید که در یک زمان با دو شخص یا دو جریان متخاصم گفت و گو می کردند و جایگاه خودشان را بالاتر از برخی مرزبندی ها قرار می دادند و سعی می کردند از پتانسیل تمام اشخاص در جهت اهدافشان استفاده کنند. چگونه این منش را تحلیل می کنید؟

کاملا درست است. گاهی یک کمونیست را صدا می زدند تا فقط درباره برخی مسائل با او صحبت کنند و نظرش را بشنوند. اصلا خود را درگیر برخی اختلافات نمی کردند و می گفتند: وقتی ندارم که بخواهم با فلان شخص یا جریان دشمن باشم.
 
فکر نمی کنید، لبنان را بیشتر از ایران دوست داشتند و حاضر بودند برای این کشور وقت بگذارند، اما در مسائل ایران دخالتی نکنند؟

اینطور نبود. روزی در عالم بچگی با توجه به لذت های حضورمان در ایران و کنار اقوام مان، از ایشان پرسیدم: «نمی شود ما به ایران برویم و آنجا بمانیم؟» پاسخ دادند: «هر وقت کارم تمام شد، ایران می رویم و می مانیم.» همواره ارتباطشان با ایران و دوستانشان را حفظ  کردند و ایران برایشان مسئله بود.
 
شاید ایران را دوست داشتند، اما این کشور دغدغه شان نبود.

باز هم اینطور نیست. همیشه اخبار و مسائل ایران را دنبال می کردند. البته خودشان را در لبنان موثرتر می دیدند و معتقد بودند لبنان برای تفکر و جریان تشیع بستر و پتانسیل بزرگی است که بتواند در میان سایر ادیان، مذاهب و مکاتب حرف بزند و خود را به رخ بکشد. برای همین است که در یکی از سخنرانی هایشان می گویند: «حتی اگر لبنانی در جغرافیای جهان وجود نداشت، مصلحت ما این بود که آن را به وجود آوریم.» چرا که چالش فکری را برای اسلام و تشیع رشددهنده می دانستند و در لبنان این امکان بود و هست. در لبنان تشیع مجبور است که با تفکرات و اعتقادات دیگر روبرو شود، بحث کند و پاسخ دهد که این امر، باعث ارتقای تفکر شیعی می شود. این دغدغه امام صدر بود.
 
از منظر علایق فردی، چه نسبتی با نجف و عراق داشتند؟

نگاه عمیق و جدی ای به مرجعیت نجف داشتند. در یکی از سخنرانی هایشان کاملا علاقه شان به مرجعیت نجف و شخص آیت الله حکیم مشهود است.
 
می خواهم از تلخ ترین روز زندگی تان بپرسم. چگونه از ربوده شدن پدرتان باخبر شدید؟

مدتی از اعلان خبر گذشته بود که ما مطلع شدیم. ابتدا برادرم؛ صدرالدین خبردار شد و به ما نگفت؛ چراکه فکر می کرد ایشان به زودی پیدا می شود و نیازی نیست، ما را نگران کند. البته این را بگویم که از قبل، همواره این نگرانی در ما وجود داشت که روزی خبر اتفاق بدی را بشنویم. ساعات خبر را اصلا دوست نداشتم و همیشه با نگرانی خبرها را می شنیدم. به هر حال، بعد که متوجه شدیم، فکر می کردیم مدتی از ایشان خبر نخواهیم داشت و بعد از مدتی ایشان را خواهیم دید. هیچگاه باورمان نمی شد که اینگونه شود. همواره منتظر بودیم که خبری شود. قرار بود، بعد از سفر لیبی به پاریس  بیاییند و به ما سر بزنند. هر لحظه فکر می کردیم، الان در خانه زده می شود و پدر را روبرویمان می بینیم. 5، 6 روز بعد از این اتفاق، آقا صادق طباطبایی به منزلمان آمد و ما را به طور کامل در جریان گذاشت. البته با این عنوان که مسئله مهمی نیست و زودتر وضعیت مشخص می شود و پدر را خواهیم دید.
 
...
 
پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، امید داشتید که این مسئله با کمک ایران حل شود؟

بسیار امیدوار شده بودیم؛ چراکه حکومتی در ایران تشکیل شده بود که تک تک مسئولینش با پدرم دوست بودند و مرتبط. از این رو، این قدرت جایگاهی داشت که می توانست این معما را حل کند و امام صدر را آزاد کند. چندباری هم با امام خمینی دیدار کردیم و برخی از مسئولین جمهوری اسلامی را دیدیم تا به روشن شدن وضعیت پدر کمک کنند.
 
برخی از مسئولین که دوستان امام موسی صدر بودند، منصبی یافتند و به دنبال مدیریت شرایط پس از انقلاب بودند. آیا توقع داشتید با توجه به مشغولیت هایشان وضعیت پدرتان را دنبال کنند؟

بله. اما اقداماتشان در حد انتظار و توقع ما نبود و متناسب با حجم و شان قضیه نبود تا این حد که حدس زدیم، آنها برایشان فرق نمی کند که یک روز زودتر یا دیرتر وضعیت پدر روشن شود. فقط آقای چمران بود که برای این مسئله فریاد می زد و فریادش هم به جایی نرسید. آقایان بیشتر به دنبال رفع و حل مسایل و مسولیت‌های خودشان بودند. 
 
...
 
پیگیری های برخی مسئولین ایرانی را چگونه دیدید؟

بیشتر در حد شعار و خطابه بود. گاهی آنچنان حرف های قشنگی در جلساتمان می زدند که هیجان زده و خوشحال می شدیم. اما بعدا هیچ نتیجه ای را نمی یافتیم.
 
برخی از منتقدان شما، معتقدند که خانواده امام موسی صدر عاطفی به قضیه ربوده شدن نگاه می کند و منطقی نمی خواهد بپذیرد که باید به دور از احساس این مسئله را حل کرد؟

آنهایی که می گویند قضیه تمام شده است، دلیلی برای ادعای خود ندارند و به نقل قول از متهمان این پرونده (شخص قذافی و همدستانش) اشاره می کنند. ممکن است، دلیل ما برای آنها متقاعد کننده نباشد منتها باید برای عدم وجود دلیل آورد؛ نه وجود. آیا فقط بر اساس مرور زمان می توان حکم داد؟! کسانی که به حیات امام موسی صدر در حال حاضر اعتقاد ندارند، هیچگونه مستندی ندارند که عقلا و شرعا قابل استناد باشد. اصلا نگاه ما عاطفی نیست. پیام هایی که از سوی مسولین به ما منتقل شده است، این است که دولت لیبی گفته است بیایید با هم کمیته ای را تشکیل دهیم تا پیگیری کنیم یا شما به شخص قذافی کاری نداشته باشید، ما متهمی را به شما معرفی می کنیم، او را مجرم بدانید. اینها همه سناریوهایی است که دولت لیبی خواستارش است. این نظرات مبنای سیاسی دارد؛ نه حقوقی. اصلا گذشته از مسائل حقوقی، از منظر شرعی هم اجازه نداریم، درباره حیات یا عدم حیات شخصی بر اساس اینگونه ادله سستی نظر دهیم. به نظر ما همه نظرات منتقدان، برای بهبود روابط با دولت لیبی است؛ نه حل شدن قضیه ربودن امام موسی صدر. برای همین، ما تا آزادی امام موسی صدر به فعالیت ها و پیگیری هایمان ادامه خواهیم داد.

همشهری ماه

۱۳۸۹/۰۶/۲۲
 مطالب مرتبط 

هم اندیشی
ارسال صفحه به دوستان
چاپ

بایگانی  
طریقه‌ی کتاب خواندن/ آندره موروا
آیا کتاب خواندن هم کاری است؟ «وانری لاربو» مطالعه را «گناهی بدون عقاب» می‌داند و بالعکس «دکارت» آن را «گفت‌وگو با شریف‌ترین مردان قرون گذشته می‌شمارد»، و هر دو در تشخیص خود ذیحق هستند.
۱۳۸۵/۰۴/۱۴
آیین نقد کتاب
اندیشه نقد و نقد اندیشه بسی قدمت دارد. سابقه انتقاد ادبی یا سخن‌سنجی به یونان باستان و بوطیقا (=فن شعر) ارسطو می‌رسد. در اسلام ریشه‌های انتقاد اندیشه و عمل در قرآن مجید هست.
۱۳۸۵/۰۴/۱۴
انتقاد از کتاب / علی شریعتمداری
کسی که می‌خواهد کتابی را مورد بررسی و انتقاد قرار دهد باید از رشته‌ای که این کتاب بدان مربوط است اطلاعات کافی داشته باشد. منظور از اطلاعات کافی این است که انتقادکننده به اصول و مبانی رشته مربوط آشنا باشد
۱۳۸۵/۰۴/۱۳
هنر کتاب نخواندن/ بهاءالدین خرمشاهی
بسیاری کتابها به یک بار خواندن نمی‌ارزند و بسیاری کتابهاست که ارزش ورق زدن جدی هم ندارد. و برعکس بعضی کتابهاست که مادام‌العمر می‌توان و می‌بایدشان خواند.
۱۳۸۵/۰۱/۲۸
کتابهای خواندنی/ عباس اقبال
اگر به نسبت با مردم ممالک متمدنه عالم، ایرانی را در نظر بگیرید و مقدار آنچه را در عرض سال خوانده است با مبلغ خوانده‌های هریک از افراد ملل متمدنه در میزان مقایسه بیاورید خواهید دید که ایرانی در سال چیزی نخوانده است .
۱۳۸۵/۰۱/۰۵

بایگانی  
تقدیر رییس سازمان سینمایی از گونترگراس! / کیوان کثیریان
بار پیش که با نامه‌ی ناشیانه و حمایت بی‌جهت از "فون تریه" و واکنش تحقیرآمیز فیلمساز دانمارکی، حیثیت برای ما باقی نگذاشت، این بارهم با این موضع گیری در برابر شعر گونترگراس، همان آبروریزی تکرار شد. آخر وقتی مسوول بلندپایه فرهنگی یک مملکت تا این اندازه ناشی باشد، روی مردم آن کشور چه حسابی می کنند؟
۱۳۹۱/۰۱/۲۱
ماهیت سینما «دینی» است! / علیرضا پناهیان
دیدم کار ستادی زیاد پرفایده نیست و باید بروم در صف... در دانشگاه هنر به قصد تحول در آموزش عالی هنر حضور پیدا کردم، نه به قصد اقدامات فرهنگی سطحی... سینما ذاتاً ابزار تبلیغ دین است... با رعایت مقداری احکام شرعی که کل آنها 7-8مسئله بیشتر نیست، بحث حلال و حرام‌ها در سینما جمع می‌شود... بنده ادعایی هم ندارم و خود را کارشناس سینما نمی‌دانم... "طلا و مس" مبلغ یک روحانی خارج از نظام جمهوری اسلامی است... مقابله با محصولات فرهنگی غرب کار ساده‌ای است.
۱۳۹۰/۰۲/۰۱
خارجی‌ها بهتر از ما مراقب نسخ خطی‌ ما هستند/ اکبر ایرانی
حدود 500 هزار نسخه خطی فارسی در حوزه شبه قاره و حدود 50 هزار نسخه در قلمرو عثمانی سابق(ترکیه فعلی) و 200 هزار نسخه فارسی در ماوراء النهر موجود است که تعداد کمی از آنها فهرست شده است... قبل از انقلاب بنیاد فرهنگ ایران، انجمن آثار ملی، بنیاد نشر و ترجمه کتاب و دانشگاه تهران در حوزه نسخ خطی فعالیت می‌کردند...
۱۳۹۰/۰۱/۳۰
رهایی از دام کلیشه/ محمدکاظم مزینانی
طبیعی است که در رقابت سیاسی و فعالیت های اجتماعی و یا در نبرد با دشمن، می‌شود خیلی حرف‌ها زد و شعار داد و حتی رجز هم خواند، ولی عرصه رمان، قوانین خاص خودش را دارد... ما همه جور نگاهی به انقلاب را دیدیم. چپ، راست، مذهبی و... هر کدام روایت‌های خودشان را کرده‌اند. حالا بیاییم ماجرا را از دید شاه نگاه کنیم.
۱۳۸۹/۱۲/۰۳
از دین خشونت نمی‌آید / رضاداوری اردکانی
وقتی اصل بر "چیرگی و تصرف" باشد، چگونه توقع داریم که خشونت وجود نداشته باشد؟... هر دینی که به سیاست وارد شد، مرتکب خشونت شد و متأسفانه بسیاری از این خشونت‌ها انحراف از دین است... می‌توان تلاش کرد که "داعیه‌ی نجات حقیقت و معرفت" با توسل به خشونت، حق جلوه نکند که به این صورت حقیقت قربانی خشونت می‌شود...
۱۳۸۹/۱۰/۱۴
انتقاد یا عقلانی کردن احساسات
فقر منتقد در ایران محسوس است... وقتی منتقد با نگرشی اخلاقی با اثر روبه رو می‌شود با نقد اخلاقی اثر ادبی و هنری مواجه می‌شویم. یا در مواقعی که با رویکرد جامعه شناسی و روان شناختی و... متاسفانه امروز بعضی‌ها به بومی بودن صرف و بعضی دیگر به جهانی شدن صرف می‌اندیشند... اروپا هم شرق‌زده است، آنها هم از ما بسیار استفاده کرده‌اند و مباحث زندگی و تمدن ما را تدوین کرده‌اند.
۱۳۸۹/۰۷/۲۸
انسان برای پدر مهم بود / سیده حورا صدر
نیازی به تربیت مستقیم و کلامی نیست، رفتارم خودش تربیت کننده است... والدینم همواره به مدیران مدارس تاکید داشتند که فرزندانمان با دیگران تفاوتی ندارند... پدرم مرا در سن 14 سالگی به فرانسه فرستاد تا تحصیل کنم... بیشتر معتقد به دعوت رفتاری بودند... چالش فکری را برای اسلام و تشیع رشددهنده می دانستند.
۱۳۸۹/۰۶/۳۰
کسی برای کشتن آ‌دمها‌ به جنگ نمی‌رفت
سعی کردم در داستان هایم آدم هایی را بسازم که واقعی باشند... به جنگ می‌رفتند تا نفس خودشان را بکشند... قبل از عملیات کسی بود که به هر کس می‌رسید می‌گفت در این عملیات یک گونی سر برایتان می‌آورم... جنگ با آدم هایش تفسیر می‌شود، حوادث خیلی مهم نیست؛ اتفاقاتی که در جنگ ما افتاد در جنگ ویتنام هم افتاده است... درباره روح کلی جنگ، تحقیق کلی و تئوریک نکردیم...
۱۳۸۹/۰۴/۱۵
فضای هیجانی یا نقد عقلانی؟ / رضا امیرخانی
زمانی که فردی پشت میز مدیریت می‌نشیند؛ وارث نوعی از عقل و درایت و تدبیر می‌شود که آن طرف میزی آن را ندارد!... هنرمندی مثل حاتمی‌کیا هر روز در معرض انتقاد است چون سازنده است، اما آن مسوول ویرانگر هرگز مورد سوال قرار نمی‌گیرد... شهید مطهری خود را موظف می‌دید که به سوالات مردم پاسخ دهد... اگر روی تعمیق گسل‌هامان پافشاری کنیم؛ فاصله ما تا افغانستان شدن، چیزی زیر 10 سال است.
۱۳۸۹/۰۳/۲۴
راه شکست جمهوری اسلامی/ مرتضی‌ مطهری
گناه و عیب این است که اکثریت مسلمان به اقلیت بی‌اعتقاد، اجازه‌ی چون و چرا ندهد... در حکومت اسلامی احزاب آزادند، هر حزبی اگر عقیده‌ی غیر اسلامی هم دارد، آزاد است... اگر در صدر اسلام در جواب کسی که می‌آمد و می‌گفت من خدا را قبول ندارم، می‌گفتند بزنید و بکشید، امروز دیگر اسلامی وجود نداشت... هر مکتبی که ایمان و اعتمادی به خود ندارد جلوی آزادی اندیشه و آزادی تفکر را می‌گیرد. این‌گونه مکاتب ناچارند مردم را در یک محدوده‌ی خاص فکری نگه دارند و از رشد افکارشان جلوگیری کنند.
۱۳۸۹/۰۳/۰۸
مردی در تبعید ابدی / نادر ابراهیمی
این طور کارها، با چرت‌زدن و ول گشتن و مجالس مهمانی و لطیفه گویی برپا کردن و هزار کار دیگر، جور در نمی‌آید... من هم مثل شما می‌دانم که ساختن فیلم درباره‌ی بزرگان یا نوشتن درباه‌ی آنها، تا چه حد لغزنده است، و انسان، چگونه روی مو راه می‌رود، و خطر سقوط و ابتذال، چقدر زیاد است.
۱۳۸۹/۰۳/۰۲
شما دلتان نسوزد / اوریانا فالاچی
اگر یک بدنى یک انگشتش فاسد بشود چه باید کرد براى اصلاح آن بدن. آیا باید این انگشت را گفت تو باش اینجا، فاسد کن این بدن را؟ ... مردم عقیده‏شان آزاد است. کسى الزامشان نمى‏کند که شما باید حتماً این عقیده را داشته باشید. کسى الزام به شما نمى‏کند که حتماً باید این راه را بروید. کسى الزام به شما نمى‏کند که باید این را انتخاب کنى.
۱۳۸۹/۰۱/۱۲
انقلاب اسلامی و هاشمی رفسنجانی
مجذوب امام بودم و برای سؤال کردن از کوچه یخچال قاضی تا حرم دنبال ایشان می‌رفتم. سؤال بهانه بود، دلم می‌خواست ایشان را ببینم. کم‌کم تبادل مسائل سرّی سیاسی در مبارزه بین ما ایجاد شد... سالنامه را قبل از انتشار با 5 تومان پیش‌فروش می‌کردیم و بعد از انتشار 7 تومان می‌فروختیم... اولین بار آیت‌الله خامنه‌ای را در درس خارج مرحوم محقق داماد دیدم.
۱۳۸۸/۱۲/۰۶
سرّ نوشتن / محمدعلی اسلامی ندوشن
انسان هیچ نوشته‌ای را دوست ندارد، مگر آن که بتواند گوشه‌ای از گمشده‌ی خود را در آن پیدا کند... انسان باید وجدانش روشن باشد و از گذشته‌اش خجالت نکشد. کسانی که وجدان روشنی ندارند،‌حرف قابل گفتنی هم برایشان نیست... جلال آل احمد در "خسی در میقات" در جایی نگاهش به دختری می‌افتد و از زیبای‌هایش می‌گوید... همیشه دبیر فیزیک و شیمی محترم‌تر و ترس‌آورتر از دبیر ادبیات بود.
۱۳۸۸/۱۱/۱۱
از چاله به چاه/ داوود غفارزادگان
این که اعتراف مال فرهنگ مسیحیت است بحثی پیش‌پاافتاده است؛ کسی ادعیه معروف ما را خوانده باشد از این حرف‌ها نمی‌زند... ما در کشوری سیاست‌زده زندگی می‌کنیم و هر چیزی پس و پشت سیاست شکل مسخ شده‌یی به خود می‌گیرد... نمی‌خواستم خواننده به تصویر واحدی برسد... گذاشتم همه چیز لغو و بیهوده و مسخره از آب دربیاید.
۱۳۸۸/۱۱/۰۶
آنچه دلم گفت بگو، گفته‌ام/ یوسفعلی میرشکاک
پنج شاعر بزرگ اگر داشته باشیم، اخوان و شاملو و فروغ و آتشی و... همین‎هایی که از این مملکت رفتند و حالا فحش می‎دهند. نان‎خور این طرف بودند... من قایل به چیزی به عنوان شعر انقلاب نیستم... ما در این مملکت طبق معمول، باندبازی هم داریم... برای پذیرفتن «من او» باید بخش‎های زیادی را حذف کرد... شمس لنگرودی شاعر نیست...
۱۳۸۸/۰۹/۱۰
یک جعبه‌ی یخچال کاغذ / دن براون
من چهار جعبه به اندازه‌ی جعبه یخچال؛ کاغذ نوشته‌ دارم که از آنها در نماد گمشده استفاده نکرده‌ام. برای این کتاب شاید به اندازه 10 کتاب مطلب نوشته‌ام... هنوز هم برای نوشتن 4صبح از خواب بیدار می‌شوم. دوستانم همان‌هایی هستند که پیشتـر بوده‌اند و همان زن شگفت انگیز همسـرم است.
۱۳۸۸/۰۸/۲۸
دیدار با همسایه‌ی نیما / سیمین دانشور
نیما می‌رود و سه کیلو پیاز می‌خرد و آنها را برای عالیه خانم می‌آورد و به او می‌گوید: بیا عالیه. عالیه خانم می پرسد: این چی هست؟ نیما می‌گوید: پیازِ سفیدِ مازندرانی، خانمِ آلِ احمد گفته... نیما به موسی صدر حسودی‌اش شد. موسی صدر خیلی خوش تیپ بود. من در رو باز کردم. گفتم تو حق نداری اینقدر خوشگل باشی! خندید.
۱۳۸۸/۰۸/۲۵
انشاء‌الله اسفند 89 / امیر حسین فردی
جشنی که با جایزه 9میلیون تومانی یکی از گران‌ترین جوایز ادبی کشور محسوب می‌شود... تصور ما این است که همه نویسندگان و هنرمندان در تهران جمع شده اند؛ اصلا به فکر شناسایی و استعدادیابی نیستیم در حالی که استعدادهای خوبی در دوردست‌ها داریم...
۱۳۸۸/۰۸/۲۳
زندگی سراسر رنج است/مصطفی مستور
این‎ها حرف‎هایی هستند برای جامعه‎ای که از این تلاطم‎های سیاسی گذر کرده است و بخواهد زندگی کند. در متن زندگی است که این پرسش‌ها جدی می‌شوند... از ادبیات انتظار بزرگی ندارم... شاید از معدود لذت‌های نوشتن این باشد که بنویسی تا دیگران احساس کنند در زندگی تنها نیستند.
۱۳۸۸/۰۷/۲۶
مخالف را حذف نمی‌کرد / صادق طباطبایی
سعه‌ی صدر بسیار بالا و تحمل از ویژگی‌های ایشان بود. اصلا انگار ایشان بدگویی‌ها را نمی‌شنیدند... ما باید راه ناتمام سیدجمال را ادامه بدهیم. اما خطای سید جمال را تکرار نکنیم. سیدجمال می‌خواست با اصلاح سران مشکلات را حل کند. ما باید با مردم شروع کنیم.
۱۳۸۸/۰۷/۱۵
آیا فارابی منحل می‌شود؟ / اکبر نبوی
گاه دچار افراط و تفریط می‎شویم؛ یا فقط واقعیت را می‎بینیم یا آرمان را... نبود استراتژی فرهنگی، سبب غلبه‌ی روزمرگی بر رفتارهای مدیریت دولتی می‎شود... برای سیاستمداران در حوزه‌ی فرهنگ امکان آزمون و خطا مهیا ساختیم... مدیریت آقای شاه‎حسینی به‎گونه‎ای است که به نظر می‎آید قصد دارد فارابی را به تعطیلی بکشاند...
۱۳۸۸/۰۷/۰۴
فهم‌ناقص‌مدیریت‌فرهنگ / محمدمهدی عسگرپور
در وزارتخانه‌ای که حداقل، در لفظ بسیار مهم است... مدام تصور می‌شود که بزرگانی که نیروی محرکه‌ی ذهنشان مربوط به عرصه‌های دیگر است، در صورت مؤدب بودن! و داشتن تحلیلی (معمولاً جهت‌دار) از سابقه فرهنگی و هنری کشورمان، می‌توانند در مسندهای مهم فرهنگی و هنری مشغول فعالیت شوند...
۱۳۸۸/۰۶/۲۲
انتهای جاده‌ی مک‌کارتی / محمدرضا قلیچ‌خانی
این کتاب جزو رمانهای آخر الزمانی است، رمانهایی که به این مسئله می‌پردازند که اگر دنیا به آخر برسد چه اتفاقی می‌افتد... کل داستان پر است از صحنه‌های تکان دهنده و عجیب و غریب مثل برخورد پدر و پسر با گروهی که جنازه‌ی یک نوزاد را روی آتش گذاشته‌اند تا کباب کنند...
۱۳۸۸/۰۴/۱۷

پیشنهاد شما
پشت جلد
فهرست
فرم عضویت در خبرنامه‌ی کتاب
اینجا متعلق به شماست
پیوندها
رادیو پنج روز
پاتوق کتاب
تحریم تجاری اسرائیل
یاری سالمندان برای زندگی کردن
انجمن حمایت از قربانیان سلاح‌های شیمیایی
درباره‌ی کتاب‌نیوز
روی جلد | پیشنهاد ما | نقد و نظر | بازارچه | کتابخانه | نقطه سر خط | پیشنهاد شما | دیگران | شناسنامه
کلیه حقوق متعلق است به موسسه « میراث اهل قلم » . باز نشر مطالب با ذکر « کتاب نیوز » بلامانع است.
طراحی سایت، هاست(هاستینگ)، ثبت دامنه - رادکام