دربارهی سیدمهدی شجاعی و "نیستان"ی که نیست.
دلمان میخواهد نیستانِ سیدمهدی شجاعی را نوستالژیکتر ببینیم و در ذهن، نویسندهی پیشکسوتی را ببینیم که نگینی است در میان حلقهای از نویسندگان جوان و هفتهای یکی دو روز اصول نویسندگی را به ایشان شرح میدهد و مریدان، در پایانِ جلسه، دست مراد را میبوسند و نصایحش را آویزهی گوش میکنند و چنانکه افتد و دانی متون را برای تصحیح، هفتهی آتی، میدهند خدمت استاد و...

شاید خوشایندتر باشد اینگونه نوشتن برای امروزیان... اما، کذب محض است چنین تصویری از نیستان... تصویر بالا هیچ فضلی به فضائل سید نمیافزاید. سیدمهدی شجاعی، نویسندهای است مخاطب محور، نه مریدپرور... در صنفِ ما کسی پی مرید میگردد که مخاطب نداشته باشد.
پایان کارم را در نیستان، نیک به خاطر دارم؛ نوشتن در شمارهی پایانی. شروع کار را درست به خاطر ندارم. یادم هست مجموعه داستانی داشتم به اسمِ «ناصر ارمنی» که قرار بود انتشاراتی آن را منتشر کند و ارشاد آن زمان، جملهای را نپسندیده بود... جوان بودیم و جاهل. به عشق همان یک جمله، کتاب را منتشر نکردیم و همانگونه شکسته بسته، سپردیمش به منشی مجله که اگر به کار آمد، در نیستان کار کنید... بعدتر با جنابِ شجاعی تماسی داشتم و ایشان محبت فرمودند و از کار تعریف کردند و داستانهای کمحجمترش کار شد در نیستان. داستانها که تمام شد، شاید یکی - دو داستان و مقاله هم، اضافه، داده باشم به نیستان. شاید یکی-دو باری هم جسته گریخته خدمت ایشان رسیده باشم در این مدت و همین...
این دأب یک آدم فرهنگی جا افتاده است با منِ تازه کار. بهدرستی و شیرینی. نه بیشتر و نه کمتر.
نیستان، نشریهای سیاسی نبود. فرهنگ را بالاتر میدید از سیاست و کار سیدمهدی شجاعی در آن نشریه، نقدِ فرهنگی قدرت بود... همان وظیفهی اولیهی آدم فرهنگی. سیاستزدگان؛ آن روز نشریه را راست میدیدند و مثلا امروز از نامهی پیش از انتخابات دهم وی گلایه میکنند و آن را چرخشی سیاسی میبینند... حال آن که دأب سید، در این نامه هم، همان دأب وی در زمان سردبیری نیستان بود؛ نقدِ فرهنگی قدرت.
بگذریم... بگذار کمی هم نامربوط بگوییم. سه سفر، در طی 10 سال، در اردوگاههای صبرا و شتیلا و برجالبراجنه گشتهام تا از جنایت رژیم اشغالگر قدس در کشتار آوارگان فلسطینی، مقالهای در بیاورم. مستندات زیادی دارم امروز. شگفتترینِ مستندات، که بعدتر در بسیاری از فجایع انسانی نظایرش را دیدهام، این جمله است:
آنها که در فاجعهی کشتار آوارگان بیدفاع، تیر خلاص میزدند، به زبان عبری با هم صحبت نمیکردند؛ زبانشان عربی بود. یعنی عاقبت، عامل، عرب بود. فالانژ بود، مزدور اسراییل بود، فرماندهاش کنار نیروی ساحلی اسراییل ایستاده بود، پشت سرش و در دفاع از او، گاردِ اسراییلی صف کشیده بود... اما عاملِ نهایی، همزبان بود با کشتگان.
بریدههای جراید و مورخان آینده و تحلیلگرانِ سیاسی، عاقبت خواهند نوشت، که عزیزترین نویسندهی انقلاب اسلامی، برای نوشتهای در دفاع از حقانیت انقلاب اسلامی، به شکایت مسئولان انقلاب اسلامی و قضاوت قاضیان انقلاب اسلامی، دادگاهی شد و... شد آن چه شد.
اما بگذار سربسته بگویم؛ سیدمهدی شجاعی را بولتنسازانی گرفتار کردند که با صنفِ ما هم زبان بودند. همانها که مرید داشتند، نه مخاطب، شاگرد داشتند، نه خواننده... باشد که این شکایتِ سربسته به حضرت باری رسد، من شر حاسد اذا حسد...
پنجره