|
|
همهی ما کمی آبلوموف هستیم/ علیرضا خمسه
|
|
|
به بهانهی برپایی نمایشگاه کتاب
آبلوموف که مهمترین رمان «ایوان الکساندرویچ گنچاروف» نویسندهی مشهور روسی است کمک فراوانی به شناخت و تحول واقعگرایی روانشناختی در ادبیات جهان کرده است.این داستان با آنکه در ظاهر به بیان ویژگیهای یک شخصیت مبتلا به بیدردی درمان ناپذیر و بیارادگی و ضعف نفس میپردازد؛ در اصل اشارهای غیرمستقیم به جوامعی دارد که به دلایل تاریخی و اجتماعی، این ویژگیها را به صورت خصوصیات ملی در خود پروراندهاند. خصوصیاتی که فارغ از ماهیت روانشناختی و جامعه شناختی، به صورت ابزاری، مایهی غرور و افتخار برخی از دولتها و ملتها به شمار آمده است.
«آبلومویسم» دو بعد درونی و بیرونی یا ظاهری و واقعی دارد. بعد بیرونی آبلومویسم همسویی و همراهی ظاهری با هر نوع عمل، عکس العمل و اتفاقاتی است که در یک جامعهی زنده و هدفمند صورت میپذیرد. در بررسیهای بعد ظاهری این پدیده، همه چیز قانونی، اخلاقی، موجه و منطبق با موازین یعنی درست و بیایراد به نظر میرسد. به گونهای که حتی از آن الگویی برای نمایش به دیگران میسازند. اما در تحلیل و نقد علمی وجه واقعی این پدیدهی انفعالی جز بیارادگی، تنبلی، بی احساسی و بیدردی، کسالت و فراموشی و در یک کلام عافیتطلبی و آرزوی «خوش باشی» چیز دیگری نمیبینیم.شخصیت اصلی این رمان یعنی «ایلیا ایلیچ آبلوموف» شخصیتی به ظاهر بینقص است که از همه چیز سررشته دارد. او برای زندگی انفعالی خویش فلسفهای بافته که مزین به همهی ارزشهای انسانی است: فهم و درک، انگیزه و اراده، عاطفه و احساس، تعالی و تحول، مدارا و تحمل، دوستی و مهربانی و بالاخره تامین آسایش و لذت دیگران. اما همهی این ارزشهای ذهنی با یک محک عینی که «عمل» نامیده میشود، رنگ میبازد.«آبلوموف پیوسته در خیال گرفتن تصمیم بود و خود را آماده میکرد تا زندگی را شروع کند و مدام خطوط خیالانگیز آیندهاش را در اندیشه رسم میکرد. اما با هر سال که چون برق از فراز سرش میگذشت ناگزیر این خطوط را نیز تغییر میداد و چیزی از آنها می زد.» (ص 89 کتاب، ترجمه سروش حبیبی)بسیاری از ما نیز خود را هر سال و ماه و گاه هر روز آماده میکنیم تا زندگی را به معنی واقعی شروع کنیم اما نمیدانیم چرا ابر و باد و مه و خورشید و فلک با ما سر ناسازگاری دارد. وقتی به موهای سفید سرمان خیره می شویم از خیره سری روزگار مینالیم که با ما نامهربان بود و به ما فرصت نداد نقشی از خود به یادگار بگذاریم.یکی از وجوه تشابه ما با آبلوموف؛ خواندن، نوشتن و آموختنمان است. مگر آبلوموف چه میکرد؟ نمیخواند؟ نمینوشت؟ نمیآموخت؟ «چرا، اگر کتابی یا مجلهای به دستش میافتاد آن را میخواند. هر گاه از اثر جالب توجهی چیزی میشنید میل به آشنا شدن با آن در دلش پدید میآمد. جستوجویی میکرد و آن کتاب را میخواست و اگر فورا برایش فراهم میشد به آن میپرداخت و تصورکی از موضوع آن در ذهنش پدید میآمد و چیزی نمانده بود که به راستی آن را درک کند که میدیدیش لمیده و بیخیال به سقف اتاق چشم دوخته و کتاب، نیمخوانده و نافهمیده کنارش افتاده. فرو نشستن شور در او تندتر از تیز شدن شوق بود. هرگز به کتاب کنار نهاده باز نمیگشت.» (ص 97 کتاب) واقعا چه فایدهای از مطالعه نصیب انسان میشود؟این افراط در مطالعه که برخی درگیر آن هستند در نظر «آبلوموف» رنج آور و خلاف طبیعت بود. او همواره از خود میپرسید: «این همه کتاب و جزوه که اینقدر کاغذ و مرکب و دقت صرف تهیهی آنها میشود، برای چیست؟ این کتابها به چه کار میآید؟ در دل با خود میگفت: پس چه وقت زندگی باید کرد؟ پس این سرمایهی دانش را که بیشتر آن هیچ دردی را دوا نمیکند کی به گردش باید انداخت؟ مثلا اقتصاد و هندسه و جبر در آبلوموکا (زادگاه آبلوموف) به چه کار میآید؟ حتی تاریخ جز اندوه ثمری ندارد، میخوانیم و میآموزیم که در فلان زمان مردم فقیر و بدبخت بودند. بعد نیروی خود را گرد آوردند و تلاش فراوان کردند و رنج بسیار بردند تا آفتاب سعادت بر آنها بتابد و تابید. اما ای کاش تاریخ هم کمی استراحت میکرد ولی نه، باز ابرهای سیاه در آسمان پدید آمد و بناهای ساخته ویران شد و مردم دوباره مجبور بودند کار کنند و رنج ببرند. آری دوران سعادت پایدار نمیماند، شتابان میگذرد و همه چیز پیوسته در کار ویران شدن است.» (ص 98 و 99 کتاب)این روزها اغلب پیشنهاد میکنند به نمایشگاه کتاب برویم و کتاب یا کتابهایی را خریداری کنیم. آنها نمیدانند ما همه کمی آبلوموف هستیم و به همین دلیل کارهای مشکلی به ما پیشنهاد میکنند. پاسخ ما این است: افراط خوب نیست. از حدود اعتدال نباید خارج شد. لطفا بگذارید کمی زندگی کنیم.شرق |
| ۱۳۸۹/۰۲/۱۸
|
|
مطالب مرتبط
|
|
|
|
|
|
|
|
|
پس از کتاب
|
|
|
|
|
|
|
| | | | | | | |
کلیه حقوق متعلق است به موسسه « میراث اهل قلم » . باز نشر مطالب با ذکر « کتاب نیوز » بلامانع است.
|
|