دربارهی علامت و عاقبت سطحینگری دینی / محمد سروش محلاتی

دین، شیوه و روش صحیح زندگی کردن را به انسان میآموزد و به تعبیر علامه طباطبائی «ان الدّین فی عرف القرآن هو السنة الاجتماعیة الدائرة فی المجتمع»[1] از این رو وقتی که دین بد فهمیده میشود، یعنی مسیر زندگی انسانها به انحراف کشیده میشود و همانگونه که شخص بیدین از صراط مستقیم خارج شده است، شخصی متدینی هم که تلقی صوابی از دین ندارد، بیرون از صراط مستقیم است.
دینداری دارای لغزشگاههای مختلفی است که یکی از خطرناکترین آنها «سطینگری» است. دیندار سطحینگر، چیزی از دین را «منکر» نمیشود و در صدد «مخالفت» با دین هم نیست، ولی درک او فراتر از برخی ظواهر نمیرود، و به «فهم عمیق» از دین دست نمییابد.
سطحینگری دینی «عللی» دارد و «علائمی» که با این علل و علائم میتوان زمینههای آن را شناسایی کرده و به میزان گستردگی و شیوع آن در جامعهی دینداران پی برد و با توجه به این علل و عوامل می توان «عاقبت» آن را پیش بینی کرد. یکی از این علائم، «زودباوری» است.
زودباوری؛ بیتابی و بیحجتی
افراد سطحینگر، بسیار زود باورند و به راحتی میتوان فضای ذهنی آنها را اشغال کرد و زمام اندیشهشان را به دست گرفت. آنها به دلیل اینکه به معضلات هر مسأله توجه ندارند و از تجربه و تحلیل عمیق و همه جانبه مسائل دینی عاجزند، لذا به سرعت و سهولت، به «یقین» و اطمینان میرسند، چه بسیار مسائلی که برای متفکران جای شک و تردید داشته و دانایان با احتیاط نسبت به آن اظهار نظر میکنند، ولی سطحینگران، از موضع «جزمیت» درباره آن نظر میدهند و چه بسیار مسائلی که اندیشمندان آن را «نظری» دانسته و نیازمند «دلیل» میشمارند، ولی سطحی نگران آن را «بدیهی» معرفی نموده و بینیاز از استدلال میشمارند و بحث دربارة آن را «تخطئه» میکنند.
مثلاً زودباوران به راحتی ادعای کشف و شهود و یا ملاقات با امام زمان را «تصدیق» میکنند و به صرف اینکه از فلان واعظ و یا مداح شنیدهاند، آن را وحی منزل میدانند، ولی اهل نظر چون تابع دلیلاند، در برابر ادعاهای بیدلیل مقاومت میکنند، و به خود جرأت میدهند که دربارة اعتبار هر دلیل، به بحث و تأمل بپردازند. از این رو فقیه بزرگی مانند آیت الله خوئی در برابر همة حکایتهایی که دربارة ملاقات با امام زمان نقل شده، میایستد و میگوید: ادعای رؤیت امام زمان در عصر غیبت پذیرفته نمیشود: «اما زمان الغیبة فادعاء الرؤیه فیه غیر مسموعة».[2] او میگوید ما وظیفه داریم که هر کسی مدعی رؤیت حضرت شود، او را «تکذیب» نمائیم: «انّا مأمورون بتکذیب مدعّی الرؤیة».[3] علامه بحرالعلوم هم که بسیاری از حکایتهای تشرّف منسوب به اوست «امتناع رؤیت حضرت» در عصر غیبت را مبنائی دانسته که در مسائل مختلف باید به آن توجه داشت، از این رو میگوید: گاه برخی از علمای ابرار عیناً به «سخن» حضرت آگاه میشوند، ولی امکان این گونه علم به کلام امام، به معنی «امکان رؤیت» حضرت نیست و باید ادعای آنان، با «امتناع رؤیت» سازگار باشد: ربما یحصل لبعض حفظة الاسرار من العلماء الابرار العلم بقول الامام (ع) بعینه علی وجه لا ینافی امتناع الرؤیه فی هذه الغیبة...[4]
سطحینگران به موازات زودباوری، بسیار «بیتاب» و کمتحملاند، و با هر کس که در باورهایشان «تشکیک» کند، به سرعت برخورد میکنند و «دینداری» او را زیر سؤال میبرند. مثلاً اگر آیت الله خوئی همان نظر خود را به آنها بگوید که ما باید ادعای رؤیت را تکذیب کنیم، بلافاصله میگویند: آقا از پایه و اساس با مسجد جمکران مخالف است. و کسی که اعتبار این مسجد مقدس را زیر سؤال ببرد، لابد در مسائل دیگر هم شک و تردید دارد! و...
علامت دیگر سطحی نگری آن است که این نوع دینداری غالباً، مستند به «گفتههای دیگران» است. اشخاص سطحینگر، معمولاً «گنجینهای از نقلقولها»یند، و برای هر موضوع، به اینکه «فلانی چنین گفته» استناد میکنند، در نظر آنها، حکم «هر واقعه» را نه با تأمل در دلیل عقلی یا نقلی، بلکه باید در حکایتی از یک مجلس وعظ و خطابه جستجو کرد، آنها حتی اگر به جملهای از کتاب و سنت هم استناد بجویند، قدرت تحلیل آن را ندارند. دریافت آنها از دین در محدوده «شنیدهها» است و هرگز جانشان ظرف معارف نمیگردد، آنها به عکس خردمندان واقعی اند، که آنچه را «میفهمند» میگویند، نه آنچه را «میشنوند» بگویند: «عقلوا الدین عقل وعایه و رعایة لا عقل سماع و روایة».[5] اساساً مفهوم «حجت» در نزد سطحی نگران با اهل بصیرت، متفاوت است، اهل نظر و فکر، حجّت را در «عقل» و «وحی» محدود میدانند و حتی نقل از معصوم را هم با آن دو حجت میسنجند و روایت مخالف عقل و قرآن را نمیپذیرند، ولی حجّت سطحی نگران فراتر از نقلهای غیرمستند و حکایتهای شگفتآور نیست و در نهایت همهی اسناد به «صدرالواعظین» منتهی میشود. البته برای آنان، خواب و رؤیا هم یک مدرک قطعی و تردیدناپذیر است و اگر دستشان از این منبع کوتاه بود، مدرک معتبر دیگر، استخاره است که راهحل همه معضلات را در آن باید جستجو کرد.
توّهم قداست؛ نمادگرایی و تقلید نامشروع
علامت دیگر سطحینگری در عرصه دینداری، «توّهم قداست» در همه مسائل مرتبط با «دین» است. به گمان این افراد، همین که موضوعی «رنگ مذهبی» و دینی به خود گرفت، «مقدس» میشود. برای سطحینگران این مسأله مطرح نیست که «چنین رنگی» از کجا آمده و چقدر اصالت دارد؟ مثلاً علامت فلزی که در پیشاپیش دستههای عزاداری حرکت داده میشود، «مقدس» است، چون بههرحال در مراسم عزاداری امام حسین(ع)، وارد شده است! و همین که چیزی در این قلمرو قرار گرفت جامهی قداست بر او پوشانده میشود و بلافاصله ابراز تردید دربارة آن بیدینی به حساب میآید!
برای افراد ظاهربین، گاه یک «شخص عامی» چنان «مقدس» میشود که دربارهی هیچ یک از رفتارهای او نباید شک کرد، یعنی به راحتی «اشخاص عادی»، در رتبة «معصوم» قرار میگیرند و باب تأمل در خطا و صواب بودن اعمالشان مسدود میگردد! شگفتآور است که امیرالمؤمنین (ع)، هرچند «مالک اشتر» را که در میان اصحاب خود «بینظیر» میداند و کسی را در طراز او نمیبیند، ولی به او متذکّر میشود که: تو بشری، و نباید از محدودیتهای بشری خود غفلت کرده و گمان بری که از همه چیز و همه جا اطلاع دقیق داری! نه، تو هم اگر اطرافیان صریح و صادقی نداشته باشی، از واقعیات جامعه بیخبر خواهی ماند: «و انّما الوالی بشر لا یعرف، ما تواری عنه الناس به من الامور»[6]
ولی سطحینگران گاه یک انسان معمولی را در بام دنیا میبینند که بر همه حوادث تاریخ از گذشته و حال تسلط دارد و همه پردهها از مقابل دیدگانش کنار رفته است! و نباید گمان برد که شاید از قضیهای بیخبر مانده و یا شاید خبری وارونه به او داده باشند.
در نزد دینداران سطحی، چون هر گونه روایت، به خصوص اگر مربوط به ادعیه و اوراد و اذکار باشد از نهایت اعتبار برخوردار است، لذا کسی که نسبت به برخی از آنها تردید کند، در «مقدسات» و «مسلّمات» تردید کرده است. این جماعت اگر بفهمند که مرحوم حاج شیخ عباس قمی در کتاب مفاتیح الجنان «حدیث کساء» را نقل نکرده و نسبت به آن اعتنائی نکرده است، در «ولایت» آن محدث بزرگ شک میکنند و میگویند مگر یک شیعه واقعی ممکن است حدیث کسا را قبول نداشته باشد؟!
و اگر بشنوند که محققی مانند شهید مطهری هم اعتبار این حدیث (و نه اصل واقعه اصحاب کساء) را رد کرده و اضافه کرده که چاپخانهها این متن را به کتاب شریف مفاتیح الجنان افزودهاند و الاّ حاج شیخ عباس قمی آن را تایید نکرده،[7] با او چپ میافتند و بالاخره اگر همین مطلب را یک روحانی محترم مدلّل کند و تبیین نماید، استحقاق آن را پیدا میکند که مدّاح رسمی کشور، در جلسات روضهاش، علناً به او اهانت کند. از همین روست که هر عالمی که در برابر این گروه بایستد، آبرویش به تاراج میرود و آماج تهمتها قرار میگیرد.
دینداران سطحینگر، وقتی دربارهی دینداری دیگران هم قضاوت میکنند، تنها ملاک تدیّن را برخی از رفتارها که «نماد دینی» داشته و به ظاهر افراد مربوط میشود، میدانند. مثلاً علائم سه گانه: انگشتر، تسبیح و محاسن، نشانة قطعی متدین بودن است، و اگر شخصی با این علائم، گاه قطرهی اشکی هم بریزید و به زیارتی هم برود که قطعاً، از رتبهی بالای تدین برخوردار است. برای این گونه افراد باورکردنی نیست که امام صادق (ع) فرموده باشد، حتی با «سجدهی طولانی» هم دینداران واقعی را نمیتوان شناخت، بلکه دیندار حقیقی ، با «راستگوئی»شناخته میشود. استدلال امام (ع) این است که گاه رکوع و سجده و رفتار مذهبی برای شخص، «جنبة عادت» بخود میگیرد و در این صورت نباید آن را به حساب تقوی و دیانت او گذاشت، تقوی و دیانت در ادب گفتاری و رعایت حقوق دیگران، خود را نشان میدهد:
«لا تنظروا الی طول رکوع الرجل و سجوده فان ذلک شیئ اعتاده، فلو ترکه استوحش لذلک، ولکن انظروا الی صدق حدیثه و اداء امانته»[8]
در نزد سطحینگران همه امور دینی و اجتماعی و سیاسی، در قلمرو «تقلید» قرارداد، و لذا هر که بیشتر و بهتر تقلید میکند و از خود رأی و نظری ندارد، متدینتر است. سطحینگران نمیتوانند محدودة «تقلید واجب» را از «تقلید حرام» تفکیک کنند، آنها نمیفهمند که تقلید در «اصول» جایز نیست، برای آنها قابل درک نیست که تقلید در «احکام» است، ولی در موضوعات (یعنی مصادیق) جای تقلید نیست، آنها همانطور که به سراغ پزشک میروند تا دربارهی سلامت یا بیماری «شخص خاص» نظر دهد، به سراغ مجتهد میروند تا دربارهی صالح بودن یک شخص نظر دهد، و آنها بیدرنگ آن را تقلیداً بپذیرند و خیال میکنند به اقتضای آن که مقلد هستند نباید قدرت تشخیص داشته باشند! البته سطحینگران دربارهی تقلید، خطای بزرگتر و اساسیتری هم دارند، و آن این است که تقلید را به معنی «سرسپردن» و چشم بستن میدانند. ریشه این تلقی آن است که آنان به تعبیر شهید مطهری «کریّت و اعتصام» برای پیشوای دینی خود قائلند به گونهای که در هیچ شرایطی او را «متأثر» از عیب ها و ایرادها نمیبینند، استاد مطهری در تبیین این موضوع - پس از نقل روایت امام صادق (ع) در مذمت عوام یهود که از علمای خود تقلید میکردند، در حالی که فساد و انحراف آنها را میدیدند - میگوید:
تقلید مشروع، سرسپردن و چشمبستن نیست، چشمبازکردن و مراقب بودن است و اگر نه مسئولیت و شرکت در جرم است. بعضی از مردم خیال میکنند تأثیر گناه در افراد یکسان نیست، در مردم عادی گناه تأثیر دارد، و آنها را از تقوا و عدالت ساقط میکند، ولی در طبقهی علما تأثیری ندارد، آنها یک نوع «کریّت» و یک نوع اعتصمام دارند، نظیر فرقی که بین آب قلیل و آب کثیر است که آب کثیر اگر به قدر کر شد، دیگر از نجاست منفعل نمیشود، در صورتی که اسلام برای احدی کریّت و اعتصمام قائل نیست، حتی برای شخص پیامبر (ص) ، چرا که میگوید: «قل انّی اخاف ان عصیت ربی عذاب یوم عظیم» یعنی کریّت و اعتصمامی برای احدی نیست.[9]
ممنوعیّت پرسشگری و تعطیل عقل
سطحینگری با ممنوعیّت پرسشگری نیز تلازم دارد. افراد سطحینگر که عقاید و افکارشان، پایه و اساس محکمی ندارد، به شدّت از مطرح شدن «سؤالات دیگران» هراسناکند. آنها با طرح سؤالات به بهانهی آنکه موجب «تزلزل» در عقاید مردم میشود، مخالفت میکنند و گمان میبرند با این ممنوعیّت، میتوان جلوی «شک و تردید» را گرفت و ایمان افراد را حفظ کرد!
در نگاه این سطحینگران، «پرسش» یک «امر دستوری» تلقی میشود و آنها احمقانه فکر میکنند که وقتی «فرمان ممنوعّیت» پرسش صادر شود، به یک باره پرسشها نابود شده و ذهنها از شک و تردید، پاک میشود و باورها حفظ میگردد! از این رو از سر خیرخواهی با ظهور و بروز سؤالات مقابله میکنند تا آرامش روانی برقرار باشد. قهراً اگر افرادی با چنین گرایشی به قدرت هم برسند، با «نگاه امنیتی» به «سوالات» مینگرند و آن را یک «تهدید» تلقی میکنند چرا که پرسشها، ممکن است پاسخ قانع کننده نداشته باشد، و در نهایت به تردید در مبانی حکومت بیانجامد!
ولی متفکران اسلامی که به عمق و اصالت تفکرات خود باور دارند، از پرسشها استقبال نموده و حتی تشکیکها و تردیدهای مخالفان را هم موجب «باورشدن» بیشتر تحقیقات دینی میشمارند. شهید مطهری، که در قرن اخیر در خط مقدم دفاع فکری از اسلام در برابر مهاجمان قرار داشت، این تهاجمات را موجب تقویت بنیهی فکری جامعهی اسلامی و تولید آثار غنیتر میدانست. ایشان در یادداشتهای خود مینویسد:
به طور قطع در نیم قرن اخیر تحقیقات بهتری در اصول و فروع شده، و این معلول تشکیکهای مخالفین و مردّدین است. تشکیکات فخر زاری و غزالی در فلسفه، فلسفه اسلامی را جلو برده است و اخیراً کتابهای کسروی و تودهایها سبب به وجود آمدن آثار سودمندی در حوزهی مذهبی شده است.[10]

فرح پهلوی و آخوندهای ...
ای کاش حوزهی امروز که شعار آزاداندیشی، در فضایش طنین افکن است ولی عملاً به آن روی خوش نشان نمیدهد، به همان فضای هزار سال قبل و دورهی احتجاجات شیخ مفید و سید مرتضی بازمیگشت و یا بدون ترس و واهمه، باز هم شعارهای اوّل انقلاب را تکرار میکرد و به وعدهی شهید مطهری ملتزم میگردید که ما در جمهوری اسلامی به ملحدان هم کرسی تدریس خواهیم سپرد تا نظرات خود را ارائه کنند. و ای کاش طلاب تند و آتشین امروز که حتی بحث در «مصادیق» را غیرقابل تحمّل میدانند تا چه رسد به تردید در «احکام مشهور» را ، به خود جرأت میدانند و قدرت خواندن و فهمیدن کتابی مانند قوانین الاصول میرزای قمی را داشتند تا میدیدند که این محقق بزرگوار چگونه از آزادی تحقیق دفاع میکند و در برابر کسانی که میگویند ممکن است با این آزادی، افرادی در اثر شبهات گمراه شوند، میایستد، و میگوید پس به مجتهدین هم اجازه تحقیق ندهید چون ممکن است، در اثر شبهات گمراه شوند![11]
اینان هر چند به ظاهر میخواهند از «ایمان» دفاع کنند، ولی حفظ ایمان را به همان شیوهای میدانند که کفّار برای «حفظ کفر و شرک» در پیش گرفته بودند، کفار هم برای اینکه مبادا در دینشان شک کنند، انگشتان خود را در گوش خویش فرو میکردند تا مبادا سخن مخالفان خود را بشنوند، آنها از شنیدن میترسیدند زیرا ممکن بود، این شنیدن، به پرسیدن، و پرسیدن به شککردن، و شککردن به از دست دادن اعتقاداتشان بیانجامد: جَعَلوا أصَابعَهم فی آذانِهمْ وَاسْتَغْشَوا ثِیَابَهم (سوره نوح آیه 7)
بر این اساس و با توجه به نقش مهم «تعقل» در فهم درست اسلام ، باید گفت: تلاشی که در سالهای اخیر در فضای فرهنگی جامعه ما برای ترویج مفاهیم عرفانی در سطح «گسترده و عمومی» صورت گرفته و میگیرد، و بخصوص مفاهیمی از قبیل «عشق و ارادت» فراوان به خورد نسل جوان داده میشود، یک انحراف دینی تلقی میشود که به شخصیتزدگی و فراهم شدن زمینهی استبداد میانجامد. این نکته حتی برای مریدان و شیفتگان مولوی و شخصیتهای عرفانی، پنهان نیست که «وقتی از آدمی، عشق و ارادات میطلبند، عقل را به خاموشی میخوانند و خاموشی عقلِ چون و چراگر، نتیجهای جز تسلیم به بار نخواهد آورد و در زمینهی تسلیم، آزادی فکر و اندیشه، پدید نخواهد آمد».[12]
یکی از افتخارات بزرگ شیعه آن است که پیشوایان و امامان آن، با روی باز و چهرهی گشاده با پرسشها و اعتراضات برخورده کرده و پاسخهای متین و منطقی آنان، یکی از ذخائر غنیّ علمی است. امیرالمؤمنین (ع) در برابر گستاخی یکی از پرسشگران ماجراجو، با تحمّل و صبر، به پاسخ میپردازد و اصحاب خود را از تندی بر او برحذر میدارد و به آنها متذکر میشود که با تندی و درشتی نمیتوان راه خدا را نشان داده و حجت الهی را به اثبات رساند: «فان الطیش لا یقوم به حجج الله و لا به تظهر براهین الله» و در نهایت هم آن فرد غیرمنطقی از سر رغبت ایمان میآورد.[13]
مرحوم طبرسی در قرن ششم هجری احساس کرد که در فضای حوزههای علمیه و علمای مذهب، جدال صحیح ترک شده، و بحث و اختلاف نظر، تخطئه میشود، این عالم زمانشناس، برای درهم شکستن این سکوت گورستانی، به تألیف کتاب «احتجاج» دست زد و در مقدمهی آن حکمت این تألیف را بازگو نمود.[14]
البته وقتی از فضای آزاد علمی سخن میگوئیم و از آن دفاع میکنیم، نمیتوانیم بر طبق سلیقهی خود، برخی از مسائل را در قلمرو مسائل قابل بحث و گفتوگو قرار داده، و برخی مسائل دیگر را غیرقابل بحث و گفتوگو بشماریم. مثلاً بگوئیم بحث دربارهی عقاید وهّابیان آزاد است، ولی بحث علمی در زمینهی الگوی حکومت اسلامی، به مصلحت نیست!
چگونه میتوان تصور کرد که اگر تشکیک در مهمترین اصول از سوی یک نویسنده اتفاق بیفتد و در جامعه پخش شود، برای برخی از اهل فضل چندان حساسیّت برانگیز نیست و آنها احساس وظیفه شرعی برای پاسخ دادن و یا مقابله کردن نمیکنند، ولی اگر تشکیک در یکی از جزئیترین فروع از سوی یک محقق اتفاق بیفتد، ـ در صورتی که تصادم با قدرت داشته باشد ـ با پرخاشگری مواجه میگردد! مثلاً اگر خطیب نماز جمعه تهران، در باب اتکای حکومت پیامبر به مردم بحث کند، و از قضا در همانجا به «نصب الهی» تصریح کند، برخی احساس تکلیف میکنند که باید مصاحبهی مطبوعاتی تشکیل داده و آن را تخطئه کرد! تا مبادا کسی در جواز تصدّی حکومت با «زور» تردید کند!
برای نویسنده روشن نیست که با توجه به این گونه موضعگیریهای شتاب زده و خارج از فضای علمی:
1. اگر امروز شهید مطهری در میان ما بود و همان سخن خود را مطرح میکرد که «اگر امام [علی (ع)] را مردم از روی جهالت نمیخواهند، او به زور «نباید» و نمیتواند خود را بر مردم تحمیل کند»[15] با او چه برخوردی صورت میگرفت؟
2. و اگر امروز شهید بهشتی در میان ما بود، و بر همان سخن خود که در مجلس تدوین قانون اساسی گفته بود، اصرار میورزید که: کسی نمیتواند تحت عنوان فقیه عادل خودش را بر مردم تحمیل کند»[16] با چه عکسالعملهایی از برخی حوزویان مواجه میگردید؟
و بالاخره میتوان پرسید که: اگر امروز علامه طباطبائی در میان ما بود و میدید که بخشی از کتاب یک مرجع مسلّم و فقیه بزرگ، به دلیل آنکه با ولایت مطلقه نظر موافق ندارد، حذف میشود، و یا به فقیه مسلّم و مجتهد مبرّزی پیام داده میشود که دربارهی این موضوع بحث نکن و در تدریس خود به آن نپرداز و... ، آیا باز هم علامه همان سخن خود را در تفسیر المیزان تکرار نمیکرد که:
«متأسفانه، ما مسلمانان نعمت آزادی اندیشه را از دست دادهایم و برخوردهای کلیسایی بر ما حاکم شده است»[17]
....................................................
[1]. المیزان، ج 2، ص 30.
[2]. مصباح الاصول، ج 2، ص 154.
[3]. دراسات فی علم الاصول، ج 3، ص 142.
[4]. مفاتیح الاصول، ص 496.
[5]. نهجالبلاغه، خطبه 237.
[6]. نهجالبلاغه، نامه 53.
[7]. آشنائی با قرآن، ج 11، ص 80.
[8]. اصول کافی، ج 2، ص 111.
[9]. مجموعه آثار، ج 20، ص 176.
[10]. یادداشتهای استاد مطهری، ج 5، ص 421.
[11]. قوانین الاصول، ص 374.
[12]. مجله فرهنگ و توسعه، شماره 26، ص 41.
[13]. بحارالانوار، ج 57، ص 231.
[14]. احتجاج، ج 1، ص 4.
[15]. مجموعه آثار، ج 17، ص 487.
[16]. مشروح مذاکرات مجلس خبرگان تدوین قانون اساسی، ج 1، ص 378.
[17]. تفسیر المیزان، ج 4، ص 131.