اهل ادب میدانند که در عرصهی ادبیات دو جور غلط داریم. یکی غلط انجمنی و دیگر غلط فاحش. غلط انجمنی آن است که مردم عادی اغلب نمیفهند اما غلط فاحش را هر کسی با هوش و سواد متوسط میفهمد و میخندد. مثلا عبارت “با معرفت دار” غلط فاحش است و جاهلها هم آن را نمیگویند؛ ولی در کار نمایش اگر بخواهیم کاریکاتور جاهلها را بسازیم برایش دیالوگ «با معرفت دار» را مینویسیم تا مردم بخندند. حالا حکایت اسم خندهدار «حزب کمونیست کارگری» است. این اسم غلط فاحش است؛ چون همهی مردم این قدر میدانند که از زمان انتشار مانیفست تا امروز؛ همهی حزبهای کمونیست در دنیا کارگری هم بودهاند؛ یا لااقل ادعا میکردند که کارگری هم هستند. و اصلا بخشی از معنای کمونیست بودن همان کارگری بودن یا هواداری از کارگران است. یعنی وقتی کسی میگوید من «کمونیست کارگری» هستم مثل این است که بگوید «من با معرفت دار» هستم یا پیراهن من مشکی تیره است یا رنگ پردهی سینما سفید روشن است. به این ترتیب تکلیف عقل و سواد بنیانگذاران این دارودسته از اسم حزبشان پیداست و از همین اسم معلوم میشود که نمیتوانند کمونیست باشند و اصلا عقل سیاسی ندارند که بفهمند تفاوت کمونیسم و فاشیسم چیست.
حالا همه را برق میگیرد و ما را غلط فاحش! دوشنبهی پیش همین جا در تورنتو داشتم برای رفتن به کلاس کارگردانی فیلم آماده میشدم که از موسسهی محل تشکیل کلاس خبر رسید، غلطهای فاحشی که خودشان را «کمونیست کارگری» میدانند؛ داخل موسسه شده و صاحب موسسه و هنرجویان را تهدید کرده و عربده کشیدهاند که کلاس من نباید تشکیل شود، چون فیلم «فرزند صبح» را (دربارهی زندگی خمینی نازنین) ساختهام. من البته دنبال این موقعیتهای جنجالی هستم و فورا برنامه ریزی کردم که با دو تا دوربین و همراه رفقا خودم را به صحنه برسانم و تصاویری بگیرم برای مستندی که میخواهم دربارهی ایرانیان تورنتو بسازم. بنا بود پلیس هم چند دقیقه بعد از ما برسد که وقتی تصاویر لازم را گرفتیم؛ مزاحمتهای آن ها را کم کند؛ اما وقتی توی تلفن صدای صاحب موسسه را شنیدم دلم سوخت و کار را رها کردم. پیرمرد میگفت دلش نمیخواهد پلیس جلوی موسسه بیاید یا واردِ آن شود. ما هم اطاعت کردیم و از خیر گرفتن آن تصاویر تماشایی گذشتیم و به دام انداختن رفقا را هم گذاشتیم برای یک نوبت دیگر و یک مکان مناسب.

اما همه را برق میگیرد ما را غلط فاحش! کسانی که اسم خودشان را «کمونیست کارگری» میگذارند لابد ذهن علیلی دارند که نمی تواند آموزش فیلم سازی را از خود فیلم سازی تفکیک کند و خیال میکند وقتی که من سر کلاسم دارم دربارهی حرکتِ دوربین و زاویهها و اندازههای تصویر حرف میزنم؛ حتما هنرجویان دارند یاد میگیرند که چطور فیلم «فرزند صبح» را بسازند! اما حکایت ما را ببین که ناسلامتی با این همه عقل و کفایت از برادران ضد آزادی بیان و ضد دموکراسی در ایران قهر کردیم و آمدیم تورنتو در کشور پیشتاز آزادی بیان تا ببینیم که اینجا یک مشت گانگستر ابلهتر پیدا میشوند و خیال میکنند فقط چون گردنشان کلفت است باید برای دیگران اجازهی فیلم سازی یا آموزش فیلم سازی صادر کنند.
من اسم «حزب کمونیست کارگری» را همین جا در تورنتو شنیدم. می دانم که دارودستهای با این اسم در زمان انقلاب وجود خارجی نداشت و به احتمال زیاد تا وقتی که وارد مجلس ششم شدم و هنوز به سیاست علاقه داشتم هنوز کسی چنین اسم احمقانهای را اختراع نکرده بود. ناچار این جا از ایرانیان مقیم تورنتو پرس و جو کردم و فهمیدم که این ها چهار تا و نصفی هستند که یکی و نصفی شان الواط معمولیاند و این اسم را روی خودشان گذاشتهاند. چون فکر میکنند هر چه باشد از «الواط معمولی» بهتر است. یکی و نصفی دیگرشان ادعا میکنند که در زندان جمهوری اسلامی بودهاند اما راست و دروغش معلوم نیست و معلوم نیست که در زندان سیاسی بودهاند یا عادی یا اکسپرس خواب!
یکی و نصفی باقی مانده هم در پلیس بین المللی پرونده دارند و در سرتاسر دنیا تحت تعقیب هستند و همه جا سوراخ موش را صد تومن میخرند. این نصف اندک آخر به گفتهی بی بی سی دوازده نفر هستند که پلیس بین المللی میخواهد دستگیر کند و به ایران تحویل دهد و این همان پلیس بین المللی است که برای بعضی از مسئولین حکومتی جمهوری اسلامی مثل «علی فلاحیان» وزیر اطلاعات اسبق هم قرار تعقیب صادر کرده است، یعنی از حکومت و مسئولین ایران دل خوشی ندارد؛ اما ظاهراٌ عمل این دار و دسته چنان سنگین بوده که میخواهد آن ها را بگیرد و به ایران تحویل بدهد.
همه را برق میگیرد ما را غلط فاحش! من خیلی وقت است به سیاست علاقه ندارم و سرم را پایین انداخته از وضع موجود شرمنده و حیرانم. به قول احمد شاملو: «جماعت من دیگه حوصله ندارم… به خوب امید و از بد گله ندارم» من به تورنتو آمدم تا فقط فیلم بسازم و فیلم سازی آموزش بدهم و دربارهی سینما حرف بزنم. اما این ها فعال سیاسی نیستند. این ها اغلب نسخهی تورنتویی همان بچهپرروهایی هستند که در دوران نوجوانی در محله خودمان (خیابان هاشمی تهران) میدیدیم و وقتی عرق میخوردند و خودشان را گم میکردند و عربده میکشیدند جوابشان را این طور میدادیم که: "خودت خیال می کنی لاتی، اما واسه ما شوکولاتی!"
نوشتهها