رضا عاقل نژاد
من زیاد روزنامه نمی خوانم . نمی دانم چه طور شد که آن روز چشمم به روزنامه وعکس او افتاد . بلافاصله آگهی را خواندم که نوشته بود : « چنان که می بینید زیبا هستم و دنبال شاعری میگردم که بیاید و مرا همراه خودش ببرد . هرکس فکر می کند شاعر خوبی است ، می تواند چند شعر را با آدرسش برای من بفرستد تا بتوانم بهترین شاعر را انتخاب کنم .»
بی نهایت زیبا بود و من با وسواس تمام بهترین شعرهایم را برایش فرستادم . در کشوری که بیش تر از جمعیتش شاعر دارد ، زیاد امیدوار نبودم . اما شش ماه بعد نامه اش به دستم رسید . نقشهای که با دستان بی شک ظریفش کشیده بود و در آن راهی را که می بایست می رفتم با خط سرخ مشخص کرده بود .
با اتوبوسی کهنه جاده های بسیاری را پشت سرگذاشتم و به شهر او رفتم . از خیابان های شلوغ گذشتم و به خیابان های خلوت شهر رسیدم . سه یا چهار شبانه روز راه رفتم تا به کوچه هایی رسیدم که با آجرهای قرمز قدیمی فرش شده بودند و خانه های اطرافشان گنبد ها و بادگیرهای سنتی قدیم را داشتند، با درهای چوبی و کوبه های نقش دار . سرانجام کوچه ای خاکی وبن بست بود و در انتهای آن خانه ی کوچک او . فقط یک اتاق داشت و در آن گلیم کهنه ای بود با نامه ای که اوبرای من نوشته بود : « پیش از تو جوان گم نامی که می گوید اسمش جلال الدین محمد است ، شخصاً از بلخ به این جا آمد و چند تا از شعر هایش را برایم خواند . غزل هایش را پسندیده ام . با او می روم و از تو که این همه راه تا این جا آمده ای صمیمانه عذر میخواهم .»