به بهانهی پنجاه سالگی یوسفعلی میرشکاک / رسالت بوذری؛ زهیر توکلی
تماس اولیه، قرار گفتوگو را مهیا کرد. خانه «یوسف»، همانی بود که سالیانی پیش به آن رفته بودم. اما «یوسف» نههمان «یوسف». رنجورتر و خستهتر از پیش، اما چون سرو، با سینهای ستبر ما را به اتاق فراخواند. این بار کتابها مرتب در قفسهها خودنمایی میکردند. تابلوهای نقاشیاش، گوشه گوشه اتاق را پر کرده بودند و تابلویی نیمهکاره هم روی سهپایه. با «یوسف» از گذشتههای دور سخن گفتیم. از درپیچیدنش با آدمها، از نامههایش به عطا، از زادگاهش شوش، از رفتوآمدهایش در عالم سیاست، از شعر، عرفان، طریقت و البته از خودش و مولایش که مولای کونین است. او هم بیپروا پاسخ داد. در این نزدیک به ده ساعت گفتوگو حرفهای فراوانی رد و بدل شد. حالا آنچه خواهید خواند، بخشی از ده ساعت گفتوگوی من و زهیر توکلی با «یوسفعلی میرشکاک» است.

بوذری: یوسف میرشکاک برای ما تصویر دوستداشتنی همیشگی است و از شما دفاع هم کردهایم، ولی شما در ساحت غفلت رسانه مینویسید و با مردم حرف میزنید و حرفهای عجیب و غریب و مهمی هم میزنید، اما از این حرفها تفسیر درستی نمیشود. شاید این از سر دوستداشتن باشد که ما نمیخواهیم یوسف میرشکاک در هالهای از کجفهمی و تفسیر غلط مخاطب اسیر شود.
نه، این گرفتاری نیست. خدمت شما عرض کنم، در نسبت با همین جمهوری - که بخشی از حوالت ما و بلکه حوالت همه عالم است - هر بار وضعیتی پیش میآید که تو ناگزیری موضعی در مقابل این وضعیت بگیری و این وضعیت مدام درحال دگردیسی است. ممکن است چنین تصور شود که میرشکاک حرفهای متناقض میزند. خب هر آنچه که من در مطبوعات نوشتهام - خودم که ندارم، آنهایی که مدعیاند بروند جمع کنند، از شماره صفر روزنامه جمهوری اسلامی به این طرف – بیاورند و روبهرو کنند تا ببینیم تناقضاتش کجاست؟ یعنی مثلا من کجا مصادیقی که انکارشان کردهام، جایی اثباتشان کردهام. ممکن است کسی بگوید چرا میرشکاک در مجله بهمن عطای مهاجرانی مقالههای «خطابههایی از چشمانداز وحشت» را نوشت. بگذریم که عطا، سر مقاله اول را به ته مقاله پنجم دوخته بود.
توکلی: یعنی مهاجرانی در مقاله شما دست برده بود؟
دست نبرده بود، اما سر مقاله اول را به ته مقاله پنجم دوخته بود و بقیهاش را هم در اختیار دادگاه قرار داد و گفت، ببینید اگر من میخواستم همه فحشهای این آقا را چاپ کنم چه میشد؟!
حالا چه شد که من در مجله مهاجرانی نوشتم؟ آقایان اینطرفی گفتند آقا انتخابات نزدیک است، چه کنیم؟ گفتم آقاجان یکسری نشریه در بیاورید و قبل از اینکه آنطرفیها اقدام کنند، اداره این مجلات را بدهید دست بر و بچههای خودمان. بگذارید اینها راه خودشان را بروند، از همه انتقاد کنند و حرفهایشان را آزادانه بزنند و نزدیک انتخابات با دلیل و برهان و حجت ثابت کنند که، اینطرفیها باز لااقل مسلمانند و ظاهرا نماز میخوانند و کسی که نماز میخواند، ممکن است قدری دلش برای مردم بسوزد. اگر نان دست مردم ندهد، لااقل صدقه میدهد. پسر برادر آقای ناطق نوری - اگر اشتباه نکنم حمید ناطق - آمد و با من صحبت کرد. من کل طرحم را گفتم و ایشان گفت من میروم با عمو صحبت میکنم. عمو – آقای ناطق نوری - گفته بود که ما همین روزنامه رسالت هم برایمان زیاد است. دوست بنده که مدیر وقت ارشاد بود - جناب مهندس واعظی – به من گفت تو میخواستی چه کنی؟ گفتم حالا که دیگر نشد، اگر میشد من میگفتم که میخواستم چه کنم. مجله بهمن که منتشر شد، گفتند حالا شروع کن، گفتم نشد، من گفتم پیش از اینکه امثال این مجلات بیرون بیاید، شما باید کاری میکردید، اگر الان کاری کنید در موضع انفعال هستید. چرا وقتی به شما میگویند کاری کنید، کاری نمیکنید؟ چرا همواره باید کسی به شما هجوم بیاورد، تا بخواهید دست و پا بزنید. در آن شرایط من گفتم دستکم یکبار هم که شده به این برادران محترم اهل قبله نشان دهم که با یک مقاله چه کاری میشود کرد، که ما آن مجموعه مقالات را نوشتیم: «خطابههایی از چشمانداز وحشت».
آن مقالات را نوشتیم و در تبریز و اصفهان و مشهد و بسیاری از جاهای دیگر، جماعت این مقالات را کپی کردند و در بعضی جاها حتی تا 300هزار نسخه به دست خلایق دادند، که آقا این مقالات را بخوانید و... .
بوذری: پس شما از داوریهای متضاد درباره خودتان ابایی ندارید؟!
خیر، جز قضاوت امیرالمؤمنین، قضاوت کس دیگری – که اصلا کس دیگر و خبر دیگری در آیین من نیست - برای من اهمیت ندارد. امیرالمؤمنین هم که فرمود کلنا واحد، امرنا واحد، نورنا واحد، سرنا واحد. آنها همهشان یکی هستند. قسیم جنت و نار امیرالمؤمنین است. مگر آیتا... فلان و حجتالاسلام بهمان قرار است، بعد از اینکه جنازه ما بر زمین افتاد، بالای سرمان بیایند. «فمن یمت یرنی» را امیرالمؤمنین گفت نه اینها. در هرحال، این مشکلات رفع نمیشود و به نظر من مشکل هم نیست و جزو حوالت ماست. یعنی یکی یکی نه، صدتا صدتا، بلکه میلیون میلیون - خصوصا بعد از بیستودوم خرداد امسال – غربال میشوند و این خود خبر میدهد که احتمالا این حوالت در حال شدت پیدا کردن است و تکانهای این غربال شدیدتر خواهد شد. این است که در شدت تکان خوردن غربال، من به این فکر نمیکنم که مخاطب چه واکنشی نشان خواهد داد و مردم چه خواهند گفت. سی سال است که یک جلد از کتابهای من در راسته بازار جلوی دانشگاه تهران نیست و حضرات حاضر نیستند کتابهای مرا توزیع کنند. پس احتمالا بهتر است که من عاقل باشم و کوتاه بیایم. اما من این کار را نمیکنم. اصلا برای چه باید کوتاه بیایم؟ مگر کل کار من و کل بازار نشر و کل این جهان چه ارزشی دارد؟ میر و پیر من در مورد دنیا میگوید: «عراق خنزیر فی ید مجزوم.» گوشت خوک در دست جذامی. این معنای کل دنیاست. خب، لاجرم شعر و نثر و همه این دکان و مغازه هم جزو آن است. بنابراین رجوع ما فقط به یک جا میتواند باشد. ما باید دایم در باطن به ولایت معصوم رجوع کنیم، به آنهایی که معیار ارزیابی همهچیزند. اما یک نکته هم بگویم در نسبت من با سادات. ده سال بنده و سیدحسن حسینی قهر بودیم، که البته ایشان با من قهر کرد.
چون اینها در دورهای از حوزه بیرون آمدند و من از آنها حمایت نکردم، یعنی حمایت ضمنی کردم اما علنا حرفی نزدم. البته من و سید حسن با هم بودیم تا درگذشت امام و همان ایام سیدمهدی شجاعی به بنده گفت که فلانی، تو زمان امام کوتاهی کردی، حالا هم حوزه هنری خالی است، الان بیا حوزه و لااقل بعد از درگذشت امام کاری بکن. سید حسن شنید که من میخواهم بروم حوزه و ناراحت شد که باز میروی آنجا و چنین و چنان میکنی و... .
توکلی: پس چرا با اینکه سیدحسن حسینی به شما گفته بود به حوزه هنری نرو، شما رفتید؟
مگر قرار بود من مطیع سید باشم؟!
توکلی: بحث اطاعت نیست، بحث رفاقت است...
خب، با سیدمهدی شجاعی هم رفاقت داشتیم. ببینید، بنده با آقا بهصراحت بیعت کرده بودم و برای ایشان شعر گفته بودم...
توکلی: رابطه شما با مرتضی آوینی چطور بود؟ من همهجا گفتهام یکی از معدود کسانی که جنونمندی یوسف میرشکاک را دریافت و توانست با همان جنون با او کار کند و خروجی اعلا از او بیرون بکشد، مرتضی آوینی بود. چون «در سایه سیمرغ»، «ماه و کتان»، «غفلت و رسانههای فراگیر» همه متعلق به دوران حیات مرتضی آوینی است. این کتابها در آن دوران به چاپ رسید. مرتضی چگونه با شما سلوک کرد که در همان دوره تا این اندازه آثار برجسته خلق کردید؟
به هر حال میگویند، کور کور را پیدا میکند، آب گودال را. اهل آن معنایی که او بود، ما هم بودیم و همدیگر را شناختیم و بیسر و صدا کار کردیم.
توکلی: ظاهرا یک بار هم با هم دعوا کردید؟
بله، کشاکشی شد بر سر یک مقاله. مرتضی گفت، یکی از مقالاتت را چاپ نمیکنم، من هم گفتم من دیگر اینجا کار نمیکنم، میروم با «آدینه» و «دنیای سخن» کار میکنم. شب که رفتم خانه، خوابیدم، خواب حضرت سیدهالنساء را دیدم که فرمود تو چه کار بچه من داری؟ و بعد هم آشتی کردیم.
بوذری: نادر طالبزاده میگفت که این افسوس همیشه با من خواهد بود که چرا لحظات همکلامی یوسف و مرتضی آوینی را ضبط نکردم... بالاخره آن مقاله چاپ شد؟
بله، چاپ شد. دو سه سطرش را مرتضی درآورد و بعد چاپ کرد. عنوانش این بود «لغزش بر سطح وحشت» که در کتاب «هیچکاک همیشه استاد» به چاپ رسید. فردای آن ماجرا و پس از آن خوابی که من دیدم، مرتضی برایم نامهای فرستاد به این مضمون که یوسف من چقدر به تو بگویم که در حق من پارتیبازی شده و... . ما هم رفتیم دست مرتضی را بوسیدیم و غایله ختم شد.
بگذریم... . ببینید، ما تا قبل از انقلاب اسلامی آزمون را از سر نگذرانده بودیم. از نقول غرب میآوردیم و به عقول غرب میخندیدیم و در ساحت تنزیه بهسر میبردیم، به ما ربطی نداشت که دنیا به کدام سمت میرود. خیلیها بودند که آن زمان میگفتند کارمند دولت شدن حرام است، چون نان دولت حرام است. به هرکس که سراغ کار دولتی میخواست برود، میگفتند یک کاسبی راه بینداز، مغازهای، دستفروشی یا کشاورزی کن که نان دولت را به خانهات نیاوری. آنهایی که اهل شریعت بودند از نسبت پیدا کردن با دولت پرهیز میکردند. ما با انقلاب داخل دولت افتادیم. جمهوری اسلامی هم که به کل جهان پیوسته و جزو دهکده جهانی مارشال مکلوهان شده و ما الان محلهای هستیم از محلات این دهکده. کدخدای محله شیعهنشین این دهکده، آقای خامنهای است. ایشان اگر میخواست میتوانست به حرفهای امثال سروش توجه کند. سروش حرفهایش را از زمان امام شروع کرده و در زمان رهبری آقا هم گفته و گفته و گفته و یکبار ایشان متعرض این اندیشهها نشده. یکبار ایشان اعلام رأی نکرده که سیدجواد طباطبایی چرا اینحرفها را میگوید و چرا دکتر داوری اینگونه میگوید. چرا بنده و دیگری و... اینگونه حرف میزنند. ایشان کاری به این کارها ندارد. ایشان رهبر است.
ما باید حواسمان باشد که سیم اتصالمان وصل باشد، همین. بخشی از تفکر ما موضعی است، بخشی دیگر موضوعی. مثلا در قضیه علوم انسانی، با اینکه من قایل به این هستم که علوم انسانی اصلا علوم نیست و بنای آن بر فلسفه است و فلسفه اصلا چیزی جز نیستانگاری نبوده اما تا حالا و طی این سی سال ما کجا بودیم و در کدام خواب بودیم که به علوم انسانی کاری نداشتیم. ما که خواب نبودیم. قفل اسطوره ارسطو را بر در احسنالملل منهید.
مرکب دین که زاده عرب است داغ یونانش بر کفل منهید
فلسفی مرد دین مپندارید حیز را جفت سام یل منهید
این قصیده خاقانی را من در مجله سوره سیدمرتضی آوینی چاپ کردم، همان زمان که مسئول صفحه شعر بودم. پس من و امثال من خواب نبودند. از همان موقع این حرفها را میزدیم.البته اگر ما وارد مدرنیته نشده بودیم و در مغاک مدرنیته چشم ندوخته بودیم، مدرنیته این گونه در ما تصرف نمیکرد.در مورد اطاعت پذیری از ولی این را هم باز بگویم که من معتقد به این نیستم اطاعت از رهبری به معنی انصراف از تفکر است. یعنی بنشینیم آقا به جای ما تفکر کند، اگر اینجوری باشد، کل نشریات و کل رسانهها و همهچیز را باید تعطیل کنیم و بگوییم که خب آقا شما مقاله بنویسید، آقا شما شعر بگویید، آقا شما منبر بروید، یا همه کارها را شما بکنید. چنین چیزی محال است و صورت نمیبندد. البته من این را میدانم که خیلیها میخواهند اینگونه باشد و هرگونه اظهار رأی در هر عرصهای را نه فقط حمل به مخالفت با ولایت فقیه، بلکه حمل بر کفر و زندقه میکنند. این بهدلیل این نیست که واقعا دلشان برای اسلام و یا ولایت فقیه میسوزد. اینها میخواهند سر به تن کسی نباشد که میدان جولان برای خودشان باز شود. ما سی سال است که با این حضرات همینطور جلو میرویم و نهضت اینها هم ادامه دارد مثل نهضت بقیه. اگر از دستشان بربیاید و بتوانند، مخالفین خود را اخراج میکنند، حقوق کم میکنند، آزار و اذیت میکنند و حداقلش این است که تصور میکنند عدهای بالاخره با این برخوردها دلسرد میشوند و رها میکنند و میروند و من این را یکی از رخنههای جماعت بنیاسراییل در این انقلاب میدانم و هنوز هم این بازی ادامه دارد. فرودگاه هم همیشه باز است، همینهایی که از این مملکت رفتند و حالا فحش میدهند. نانخور این طرف بودند.
بوذری: آدمهایی مثل عطاءالله مهاجرانی؟
یکیاش مهاجرانی. یکیاش ابراهیم نبوی. یکیاش محسن سازگارا و از این دست. اینها را چه کسی از این فرودگاه رد میکند، فرودگاهی که ما نمیتوانیم نزدیکش برویم. خب، حتما یک عدهای هستند، وسط این ماجرا که القا میکنند به آدمهایی مثل مهاجرانی و سازگارا و... که الحمدلله رسیدی به این رشادت که بفهمی ولایت و اسلام به درد نمیخورد، اینجا چرا میمانی، بیا برو آنطرف آب و همواره هم سعی میکنند، بهنحوی به اهل تفکر فشار بیاورند که راهشان را کج کنند و در مسیری بیفتند که آنها میخواهند. آدمها را هم سریع در بوق میکنند و تبدیل میکنند به چهره جهانی. مثل اکبر گنجی، ماشاءالله شمسالواعظین. اینها آدمهای جمهوری اسلامی بودند. خیلی از اینها بر و بچههای سپاه بودند، خیلی از اینها بر و بچههای وزارت اطلاعات بودند، چهکسی این راه را باز میکند که حضرات سر از آنطرف در بیاورند...
توکلی: خب اجازه دهید، موضوع دیگری را مطرح کنم و آن اینکه جنس ادبیات و گفتار شما باعث میشود مخاطب همه نوشتههای شما را با هم نبیند، وقتی اسم شما میآید خیلیها میگویند میرشکاک، همان که درباره احمد شاملو فلان مطلب را نوشت و اخوان ثالث را نقد کرد و به آنها حرفهای تند و تیز زد. اینها هیچوقت در نظر نمیگیرند که همین میرشکاک بود که در روزنامه کیهان و جمهوری اسلامی گفت که پنج شاعر بزرگ اگر داشته باشیم، اخوان و شاملو و فروغ و آتشی و... است. یا مقالات «ستیز با خویشتن و جهان» را میبینند، اما مقاله معروف شما در مورد فروغ فرخزاد (کاهنه مرگآگاه) را نمیبینند و یا حرفهای دیگری که در تأیید و تفسیر شعر این شاعران گفتهاید.
درباره این موضوع هیچکاری نمیتوان کرد. هرکس که در این عوالم اهل بخیه است، کار خود را میکند. تکلیف مخاطب اصلی هیچوقت در روزگار حیات کسی - دست کم اینجا و در این سرزمین - معلوم نمیشود. نویسنده، اگر ارزشی داشته باشد، پس از مرگش مورد ارزیابی قرار میگیرد و معلوم میشود که آن نویسنده از سر عداوت خاص مثلا با یک قومی و یا قبیلهای این کارها را نمیکرده و لابد حرفها و نوشتههایش حساب و کتابی داشته. سیمین بهبهانی که ظاهرا از احمد شاملو خیلی ضدانقلابتر است. من برای سیمین و در ستایش سیمین، دو غزل گفتم. داد خیلیها هم درآمده که آقا این چه کاری است که میکنی. همینطور برای مسعود کیمیایی، یکی برای فیلم «ردپای گرگ»، یکی «سلطان». یا برای شهریار مندنیپور یا منوچهر آتشی. در غزل به شهریار مندنیپور گفتم که شاه تویی، شهریار تویی و از این حرفها. شهریار هم که الان آمریکاست. اینکه یک عدهای درافتادن با احمد شاملو را بر سر شاهنامه یا موسیقی ببینند و به تعبیر شما مقاله من درباره فروغ (کاهنه مرگآگاه) را نبینند، آیا بهنظرتان من باید دوره راه بیفتم در این مملکت که یا ایهالناس مرحمت کنید که این را هم ببینید! تمنا دارم، رجای واثق دارم، همه مطالب مرا با هم ببینید، نه آقا! میخواهند ببینند، میخواهند نبینند.
حسین منزوی را – که رحمت و رضوان حق بر او باد - عمری، هر قومی، بهوجهی طرد کردند، حسین هم که قلندرانه و بیسر و سامان میگشت. بعدها معلوم شد که شعر آیینی حسین منزوی هم قویتر و هم بهتر از بقیه است. البته حسین، وصیت کرده بود که این شعرها را در زمان حیاتش چاپ نکنند. ما در زمان حیات او چند شعری از او بیرون کشیدیم. شعر حضرت سیدهالنساء، آقا علیبن موسیالرضا، شعر آقا ابا عبدالله (علیهمالسلام). البته عمده شعرهایش پس از مرگ او به صورت یک مجموعه منتشر شد، که بخشی از آن در مجموعه آثارش هست. او نمیخواست در زمان حیاتش این شعرها مطرح شود که دستکم نان راحتی بخورد. برای اینکه حسین ترجیح میداد، با فقر و بیسر و سامانیاش سر کند، اما ایمان و باورش را دستمایه نان خوردن قرار ندهد. من اینقدر خر نیستم که ندانم وقتی که شعر برای سیمین بهبهانی بگویی و چاپ کنی و در وبلاگ بگذاری، به خیلیها برمیخورد و اگر زورشان برسد، همین ماهانه 300هزار تومان را هم دریغ میکنند و بعد میگویند آقا بیا برو. نه! من کار خودم را میکنم.
در جهان اینچنینی اگر قرار باشد که توجه کنیم به اینکه مخاطب چه میگوید، کلاهمان سخت پس معرکه است. چیزی که باعث میشود اغلب استعدادها، هرز رفته و جانها تجلی نکند، همین توجه به مخاطب است. نیچه اگر میخواست بنشیند و بگوید که آلمانها اینگونه من را خوش ندارند و نمیپسندند و کتابهایم به زحمت منتشر میشوند و خریدار پیدا نمیکند و تازه وقتی هم که منتشر میشوند، همه جنجال میکنند که نیچه دیوانه است و این پرت و پلاها که نوشته فلسفه نیست، پس اصلا نباید هیچکاری میکرد. او میدانست که قرار است حوالتگوی دویست سال پس از خودش باشد. یعنی نیچه میگفت من قرار است بگویم تا دو قرن بعد از من نیستانگاری دوام میآورد و بعد از دو قرن به زمین میخورد و اگر میخواست به مخاطب توجه کند که کلاه سرش میرفت. او میتوانست مثل هگل در قید توجه به مخاطب باشد و حتی مثلا فیلسوف دیکتاتور شود و دکان و مغازهای برای خودش دست و پا کند.
یا مثلا شوپنهاور عزیز و بزرگ - که من خیلی او را دوست دارم و بهشدت به ما و مشرق زمین نزدیک است، هم به هند مادر و هم به ایران فرزند – اگر میخواست به مردم و مخاطب توجه کند که اصلا نمیتوانست اثری از خود بهجا بگذارد. مردم استقبال نمیکنند، به درک! استقبال نکنند، شوپنهاور از موضع خودش اصلا تکان نخورد، در حالیکه میتوانست تغییر رویه دهد و مثل معاصر و همروزگار و همدرس خودش جناب فردریش هگل به آسانی روزگار بگذراند. شوپنهاور به این ماجرا تن نداد و مثلا نگفت مسیحیت انتهای تاریخ است و نهایت روان مطلق مسیحیت است و از این مهملات... . البته همین الان هم که من مطلبی مینویسم، ملاحظاتی میکنم، البته نه برای فهم مخاطب، بلکه بهخاطر عزیزانی که نشریات را درمیآورند ملاحظه میکنم، که نان جماعت آجر نشود. هرچند که در پس هر مطلب و هر نوشته همواره چیزی قرار میدهم که آنکه اهل فهم باشد، درک میکند و میفهمد... .
ببینید مثلا دعوای ما با خیلی از آقایان روشنفکر بر سر شعر و شاعری و اینکه من شاعرم و تو نیستی و اینحرفها نبوده. گرچه که روشنفکران ما هر کسی که جزو دار و دسته خودشان نباشد، اصلا وجود خارجی برایشان ندارد، اما حرف من چیز دیگری بود. من گفتهام و میگویم، آقا اگر به قول خودت تو شاعری، بسیار خوب، شاعر خوبی هم هستی، اما برای چه در مقولاتی که شأن و تخصص تو نیست حرف میزنی؟ برای چه میگویی موسیقی ما این است که یک کسی میآید یک درآمدی میزند و یک کسی عرعری میکند؟! این اهانت به همه این مردم است و جالب این است که مخاطب ترجیح میدهد که مثلا کسی مثل شاملو به او بگوید که تو خری که عرعر گوش میکنی یا عرعر میکنی، اما کسی در مقابل نیاید از حقوقش دفاع کند و بگوید آقا دهنت را ببند و از این حرفها نزن. این یکی از مصیبتهای انسان ایرانی است. این مخاطب خوش دارد که احمد شاملو به او اهانت کند و او از این اهانت احساس وجود کند. کسی که قایل به لااله الاالله است، احمد شاملو که سهل است ما سوی الله برایش اعتباری ندارد، تا چه رسد به احمد شاملو و رضا براهنی و... .
توکلی: کمی هم در مورد شعر انقلاب بحث کنیم.
من قایل به چیزی به عنوان شعر انقلاب نیستم.
توکلی: در مورد شاعران پس از انقلاب چه میگویید؟ چون در هر حال برکشندگان خیل عظیمی از شاعران پس از انقلاب شما بودید. چه در همان صفحه روزنامه جمهوری اسلامی که بهنوعی اولین جایی بود که شعر شاعران پس از انقلاب را منتشر میکرد، از قیصر و سیدحسن حسینی گرفته تا کسانی مثل علی معلم که باز هم بیشترین نقش و تأثیر را در گسترش شعر و جایگاهش شما داشتید با آن حرفها و مقالات ستایشآمیزی که درباره شعرش نوشتید و چه در این سالهای اخیر که کمتر اظهارنظری در مورد شاعران کردید. در سالهای بعد هم من معمولا میدیدم که در مصاحبهها دایم از شاعران اسم میبرید و میگویید که در شعر پس از انقلاب، مثلا فلانی و فلانی و فلانی خوب بودند، تا امروز هم که بین جوانهایی که دستی در شعر دارند میگویید این چهار پنج تا خوب هستند، اگر این مسایل را رعایت کنند و اگر به دام فرم نیفتند و... . میخواهم ببینم حالا وضعیت این نسل و جریان را چطور ارزیابی میکنید؟
این فرمایشات شما را بنده قبول ندارم. ما در روزنامه بودیم. روزنامه هم متعلق به مردم بود و هرکسی که شاعر بود و لیاقت داشت، ما با او گفتوگو میکردیم و شعرش را مطرح میکردیم و آن مقدار هم که شأنش اقتضا میکرد برایش سر و صدا و هیاهو میکردیم. اگر کسی بگوید که شما بهجای مثلا آقای علی معلم، مثلا راجع به شعر استاد شاهرخی زیاد سر و صدا کردید، این را قبول میکنم و میپذیرم که من در این زمینه کاری کرده باشم. وقتی که شأن خود طرف این اندازه است که آدم خودش را حتی خرج او کند، نهتنها کاری نکرده بلکه وظیفهای بوده که من احساس میکردم باید انجام بدهم و برای هرکدام از این جماعت هم به اندازه خودشان وقت گذاشتم و مطلب نوشتم و گفتوگو کردم. در موضع پیشگویی آینده هم که نمیتوانم قرار بگیرم و بگویم که شعر چنین و چنان خواهد شد. شاعران میآیند، مطبوعات هم هستند و اینها تجلی میکنند و بعد هم هرکسی براساس باطنی که دارد یا مقر و مستقر خودش را پیدا میکند یا گم و گور میشود و به یکی از جریانهای ارتجاعی ادبیات معاصر یا جریانهای مدرن یا پستمدرن معاصر میپیوندد و از سر راه بقیه کنار میرود. در مورد شاعران پس از انقلاب در درجه اول آقای علی معلمدامغانی بهنظر بنده شاعر شاعران پس از انقلاب، بلکه به یک معنا، شاید ممتازترین شاعر چند قرن اخیر باشد، که متأسفانه ایشان اجازه نداد که تمام دیوانش را منتشر کنند. الا همان مجموعهای که بنده در حوزه هنری با نام «رجعت سرخ ستاره» از ایشان جمعآوری کردم.
در مجموع در مورد شاعران پس از انقلاب باید بگویم، در درجه اول آقای معلم قرار دارد، بعد سیدحسن حسینی، قیصر امینپور و بعد هم دیگران. این را هم باید بگویم، جوانهای دلیر در عرصه شعر هم در این سرزمین فراوان هستند. آقای کاکایی، آقای قزوه، آقای سیدعبدالرضا موسوی، آقای امیری اسفندقه، آقای فاضل نظری، آقای محمدجواد آسمان و آقای عبدالملکیان از جمله آنها هستند.
بوذری: گروس یا محمدرضا؟
هر دو؛ حالا که اسم گروس را آوردی، بگویم که گروس نماینده شعر گسسته است و متعلق به نسلی است که دیگر نمیتوان نام شاعر انقلاب بر او گذاشت. شاعران انقلاب آنهایی بودند که شعر برای وقایع و حوادث انقلاب گفتند.
توکلی: با این تعریف محمدجواد آسمان در این دایره میگنجد؟
بله، جواد، فراوان برای حوادث انقلاب شعر گفته است. با اینکه جزو جوانهاست، اما جزو آنهایی است که عطف به ماسبق میکنند و شعر برای شهدا میگویند. به هرحال، مجموعه آثار نزدیک به صد جلدی از شاعران هم روزگار ما را نشر تکا منتشر کرده که همه این نامها هستند و باید مورد ارزیابی و نقادی قرار گیرند و شعرهای خوب از آنها بیرون بیاید و برای آنها نقد تحلیلی و تأویلی نوشته شود که شاید کسی این کار را بکند. ما شاعرانی هم داریم که مظلوم واقع شدهاند. مثلا ضیاءالدین شفیعی. شفیعی شاعری بهشدت درخشان است و من که بههیچوجه اهل مداهنه نیستم، در برابر اغلب شعرهای آقای سید ضیاءالدین شفیعی سر فرود میآورم، او را یکی دوبار هم بیشتر ندیدهام. محمدرضا محمدی نیکو، آقای سهیل محمودی و ساعد باقری هم جزو شاعران پس از انقلاب بودند. پیرمردهایمان هم بودند که همه آنها از قبل از انقلاب مانده بودند و بهخاطر نسبتی که با اسلام و تعلقی که به امام و انقلاب داشتند، شعرهای خوبی میگفتند مثل مرحوم مهرداد اوستا، آقای سبزواری، مرحوم شاهرخی، استاد مشفق و از این دست بسیارند.
به هرحال، مجموعه ای هنگفت در این زمینه، تولید داریم و داشتیم که ارزیابی نشده. در نسل بعد آقای قربان ولیئی یا مرحوم نصرالله مردانی، محمدجواد محبت، بیژن دائیچی، مرتضی حیدری آل کثیر، محمدسعید میرزایی و خیلیهای دیگر هم هستند. به هر حال شعر، ساحت اصلی ظهور انسان ایرانی است و منش و بینش قوم ایرانی و حکمت این قوم همواره در شعر آشکار شده است. عدهای هم هستند که کاری از پیش بردند و از شعر گرفتند و زدند به تنگ فلسفه. مثل شیخ اشراق. چون من قایلم به اینکه مهمترین سرمایه هر قومی اساطیر و هنرهای آن قوماند. قوم ایرانی هنوز این دو را دارد. امیدوارم که بواطن اساطیر - که در همه ملل یکی است - اندک اندک آشکار شود و به هرجا که نسلهای آینده رو کنند، دوباره به خانه پدری برگردند، به شرطی که ما برای خانه پدری جغرافیای خاصی قایل نباشیم. یعنی فکر نکنیم که مثلا این آیین، تعلق به یک سرزمین ویژهای دارد. این آیین در جان انسانهاست و انسانها هرجایی که بروند، میتوانند آیین خودشان را به همراه ببرند و میبرند. من چیز دیگری راجع به شعر انقلاب ندارم که بگویم. ما امیدوار بودیم که به هرحال نقد جدی درست تأویلی و تحلیلی در عرصههای مختلف راجع به شعر پس از انقلاب داشته باشیم که البته این انتظار خیلی برآورده نشد، تا اینکه من اخیرا دیدم میرزا زهیر خان توکلی اگر نقد را جدی بگیرد، ماجرا جدی میشود.
چون من ممکن است دیگر حوصله نکنم و شاید حالا پیر شده باشم و مماشات کنم، ولی حضرت زهیر توکلی آن مقدار که خواندم، دیدم به آنچه که باید در شعر توجه کرد، توجه میکند. چون نقدهایی که نوشته میشود، غالبا نقدهای ژورنالیستیاند و به جای اینکه به باطن شاعر بپردازند، به این گیر میدهند که این زبانش کهنه است و این زبانش نو است و کار اندک اندک از زبان به بناگوش و چشم و کلهوپاچه کشیده میشود. این نقد نیست. البته ما در این مملکت طبق معمول، باندبازی هم داریم و همواره عدهای سعی کردهاند در جاهای مختلف، باندهایی درست کنند و همدیگر را مورد حمایت قرار بدهند. یا مثلا در ادبیات داستانی جز سه چهار تا کار قابل اعتنا، بقیه کاغذ حرام کردن بوده.

توکلی: این سه چهار کار قابل اعتنا به نظرتان کدام کارها بوده؟
بهتر هست نگویم.
توکلی: حالا بگویید.
نگویم، بهتر هست. البته میگویم قابل اعتنا، نه اینکه لزوما اینها کارهایی است که میشود در ردیف ادبیات جهان قرارشان داد.
توکلی: حالا با همین تبصره به نظر شما کدام کارها بهتر بوده؟
آنچیزهایی که من دیدم مثلا کتاب «شطرنج با ماشین قیامت» آقای احمدزاده بوده، «در کمین گل سرخ» آقای مؤمنی بوده و از این قبیل که غالب این کارها هم بین ژانر زندگینامه و خاطره و رمان در رفت و آمد است، یعنی مقر و مستقر خاصی ندارد که بگوییم زاییده تخیل یک نویسنده است.
توکلی: کارهای کسانی مثل ابوتراب خسروی و شهریار مندنیپور را چگونه میبینید؟
خب، ماجرای کارهای آنها که فرق میکند.
توکلی: کارهای رضا امیرخانی را چقدر میپسندید؟
ببینید؛ مثلا برای پذیرفتن رمان «من او» باید بخشهای زیادی از این رمان را حذف کرد چون به کل کار صدمه میزند، یعنی این رمان، ساخت را در خیلی جاها از دست داده. البته شاید مقصر هم رضا امیرخانی نباشد. رضا امیرخانی نویسنده است. مشکلی که او دارد، مشکل همه ماست. مشکل ممیزی درونی است. ما چند نوع ممیزی داریم. یکی ممیز و مفتش بزرگی است که درون ماست. ممیز بعدی وزارت ارشاد است. ممیز بعدی بقیه ارگانهای صاحبعله هستند که همهشان حق مداخله در ادبیات دارند و اگر در شعر خیلی نمیتوانند مداخله کنند، برای این است که شعر خیلی اجمالی است، ولی در رمان، شما اگر بند کفشهای یک پلیس را باز توصیف کرده باشید، نیروی انتظامی به خودش اجازه میدهد که اعتراض کند. در امر مطلق که نمیشود چنین اتفاقی بیفتد. مگر یک سپاهی ممکن است که خلافی کند! یکی از علما خدای ناکرده - از این روحانینماها – ممکن است خلافی بکند؟! نه آقا روحانینماها زمان امام بودند الان روحانینما نداریم! اصلا روحانینماها متعلق به قبل از انقلاب بودند! زن ایرانی مثلا ممکن است خلافی کند؟ نه ممکن نیست! آقا یک لر در یک رمان ممکن است خلافی کند، لرها طوماری میفرستند و... . «منِ او» اگر در غیر این شرایط نوشته میشد و بیرون از این ممیزیهای فراگیر - که یک زمانی یکی، دوتا، سهتا، چهارتا، ممیزی سیاسی و اخلاقی و عرفی و این چیزها بود، اخیرا ممیزی قومی و چیزهای دیگر هم اضافه شده و بهزودی انشاءالله ممیزی صنفی هم خواهیم داشت! - اتفاق بهتری میافتاد. رمان ساحت تفصیل نفسانی است. ببینید، نمود رمان در هنرهای دیداری کجاست، در سینماست. ما در سینما خانمی را پیش شوهرش میخواهیم به تصویر بکشیم، روسری سرش میکنیم، تو میخواهی سرش را برهنه کنی، ای واویلا پس لابد این زن و شوهرها کارهای دیگر هم میکنند... .
بوذری: پس شما معتقدید مانند سینما، رمان دینی نمیتوانیم داشته باشیم؟
خب، بله نمیتوانیم داشته باشیم، مگر اینکه به یک فرم اجمالی دست پیدا کنیم، مثل سمک عیار. یعنی مثلا حکایتنویسی کنیم، افسانه بنویسیم. یا اینکه یکبار رمان را با جرئت بنویسیم و بعد ممیزی کنیم. دو صفحه خالی بگذاریم، نقطهچین، سه صفحه، دو سطر، چهار سطر، بعد بگوییم که آقا لطفا جای خالی را خودتان پر کنید. بهانهمان هم میتواند مرگ مؤلف باشد و بگوییم مؤلف برای شما این مقدار شأن قایل شده و بقیه صفحات خالی را خودتان پر کنید.
توکلی: کارهای مصطفی مستور را چطور میبینید؟
خیر.
توکلی: محمدرضا بایرامی؟
ببینید اینها همه اهل استعدادند. من منکر استعداد آقایان نیستم.
توکلی: اما هنوز تا رماننویس شدن خیلی فاصله دارند.
ما رماننویس را چهکسی میدانیم؟ جماعت رماننویس قرار است به چه کسی اقتدا کنند؟ کاری باید انجام داد که این توقع را برآورده کند. کسی نمیتواند مثلا برود زنی بگیرد که از کمر به پایین موجودیت نداشته باشد.
توکلی: مثلا ماهی باشد.
مثلا ماهی باشد، شیر باشد، پلنگ باشد یا یک جانور دیگری باشد.
توکلی: احمد دهقان چطور؟
دیدهام کارهای آقای احمد دهقان را. حالا همین الان هم یکی از کتابهایش روی میزم است.
بوذری: هنوز نخواندهاید؟
چرا خواندهام. او هم همین مشکل را دارد. یعنی در بعضی از نویسندههایمان مفتش بزرگ، خیلی قوی است. در بعضیهایشان ممیز درونیشان خیلی شدید عمل میکند. مثل رضا امیرخانی که مفتش درونیاش خیلی قوی نیست، قبلا مفتش را بیرون کرده، ولی رضا امیرخانی ملاحظه مفتش بیرونی را میکند. من یکبار هم به او گفتم که بعضی ماجراها را که نتوانستی در قصهات بیاوری در اسب مادیان و... جا دادی! یعنی این صحنه تو معادل «گلمحمد و مارال» رمان «کلیدر» دولتآبادی یا «بلور خانم و خالد» در رمان «همسایهها»ی احمد محمود است. نویسنده ما درگیر این چیزهاست.
احمد دهقان هم گیرش این است که، مفتش درونیش قوی است و نمیگذارد کارش را بکند. میخواهد یک جاهایی بزند بیرون. مثلا در «من قاتل پسرتان هستم»، ما از این وقایع زیاد داشتیم. احمد دهقان سعی کرده ماجرا را بهگونهای تصویر کند که کمی روشنفکرانه بنماید. اما کار او در نگرفته است. اما آنطرف ، کسی مثل شهریار مندنیپور یا ابوتراب خسروی را داریم.
شهریار مندنیپور و ابوتراب خسروی و خیلیهای دیگر کارهایی کردهاند که من به بعضیهایش بهشدت امیدوارم، از جمله به شهریار.
توکلی: کدام رمانش را بیشتر از همه میپسندید؟
این را نمیتوانم بگویم که کدام رمانش را بیشتر پسندیدم. چون شهریار هرچه جلوتر آمد، بهتر شد. تواضع و ویژگیهای فردی که در رماننویس حتما مؤثر است - و رماننویس حتما باید اینها را داشته باشد - و پشتکار و نثر و تکنیک که از همهچیز مهمتر هست و همه ضعفها را تکنیک و نثر میتواند بپوشاند؛ در او بیشتر شد. نثر و تکنیک خیلی مهم است. نثر شهریار پاکیزه است. من بعضا میبینم که خیلی از نویسندگان مسلمان، فارسی را خوب نمینویسند.
بوذری: به تبع این در فرم هم مشکل دارند.
بله. ببینید هوشنگ گلشیری در «شازده احتجاب» یک غلط دارد. میگوید «ریگریزی». باغچههای ریگریزی شده. احتمالا منظورش شنریزی است و از دستش در رفته. شاید هم در اصفهان میگویند «ریگریزی».
توکلی: بحث در روشنفکران و مسلمانان هم نیست. یعنی شما مثلا نگاه کنید وقتی صادق هدایت را میخوانید...
«بوف کور» هدایت که پر از غلط است.
توکلی: بله پر از غلط است، اما جان مایهاش خیلی قوی است.
بله، جانمایهاش خیلی قوی است.
توکلی: میآییم جلوتر صادق چوبک را میخوانیم و ابراهیم گلستان را...
چوبک نسبتا پاکیزه مینوشت. گلستان پاکیزه مینوشت، آل احمد که بیغلط مینوشت. مثلا خانم دانشور تا جلال زنده است، بیغلط مینویسد، چون معلوم میشود، جلال کارهای ایشان را ویراستاری میکرده. بعد مثلا «جزیره سرگردانی» و کارهای بعدی را میبینیم پر از غلط است. خانم دکتر چرا نثر شما اینقدر شلخته شده؟ خب این معلوم میکند که اوستا بالای سر ماجرا نیست. ولی بهنظر من دولتآبادی خیلی پاکیزه مینویسد و خیلی مسلط است.
توکلی: نقبی بزنیم به شاعران روشنفکر در این سالها. نمیدانم چقدر کارهایشان را دنبال کردهاید؛ کدامها را بیشتر میپسندید؟
شعر که اینطرفی و آنطرفی و روشنفکر و غیرروشنفکر ندارد. شاعر، شاعر است.
توکلی: مثلا شما شمس را چقدر شاعر میدانید؟
کدام شمس؟
توکلی: لنگرودی.
ایشان شاعر نیست.
توکلی: این سخنتان به یک دعوای جدید دامن میزند.
به درک، دامن بزند. شمس، شاعر نیست. در شعر گسسته باید شاعر خیلی روی فرم کار کرده باشد. شعر شمس لنگرودی فرم ندارد. آخر شعری را که وزن ندارد - نه عروضی نه نیمایی، نه آن موسیقیای را که شاملو با رجوع به نثر قرن پنجم ششم پدید آورد - برای چه باید ده صفحه نوشت. هیچ چیزی برای ایجاد کشش ندارد. تو وقتی برمیداری هفت صفحه، هشت صفحه شعر دراز نفس میگویی، کجا میخواهد در بگیرد. پژواک صدای شاعر همواره از اعماق برمیخیزد، یعنی مردم صدای شاعر را به خودش برمیگردانند.
توکلی: البته مسئله پدر و پیر در ادبیات معاصر فارسی موضوع بزرگی است...
این مسئله ظل تصوف است.

توکلی: بله، مثلا فرض کنید ما چند پدرخوانده در ادبیات معاصر داریم.
الان که خود آقای شمس لنگرودی جزو پدر خواندههاست!
توکلی: همین! میخواهم بگویم که اینها یک نمای پرهیبی از خود میخواهند ارایه بدهند؛ حتی شاملو هم پدرخوانده نبود. ببینید پدرخوانده کسی است که جنم شخصی خودش آدمها را میکشاند. سپانلو در کتاب «ساعت امید»ش در مثنوی مرد و امید، این مثنوی را به جلال آل احمد تقدیم میکند و مینویسد، این مثنوی را تقدیم میکنم به جلال، احترامبرانگیزترین روشنفکری که دیدهام. جلوتر میآییم به ابراهیم گلستان میرسیم که یکی از پدرخواندههای ادبیات و هنر در این مملکت بود. دیگر کم میبینیم کسی که شأن پدرخواندگی را داشته باشد. شاملو بیشتر ادای پدرخواندهها را درمیآورد. یعنی شاملو یک ژورنالیست خیلی حرفهای بود.
ببینید، اگر کسی قرار است که پدرخوانده باشد، باید پدر همه باشد، وقتی یک کسی بهاصطلاح یک عدهای را انتخاب کند که اینها فرزندان من هستند و بقیه نیستند. این آدم، پدر نیست. رییس باند بودن با پدر بودن فرق میکند.
توکلی: میخواهم بگویم که بعد از مرگ شاملو خلأ در شعر روشنفکری ما ایجاد شد، دیگران حتی همان پرهیب پدرخوانده را هم نداشتند. این وسط یک کسی مثل شمس لنگرودی میآید و شدیدا علاقه دارد که در واقع جای خالی شاملو را پر کند. فرقش با شاملو این است که شاملو از اول انقلاب به جمهوری اسلامی فحش داد، اما این آقا از هر امکانی درجمهوری اسلامی بهره برده. یعنی مثلا کتابش توی تکا مفصلترین کتاب است، کتابش در انتشارات نیستان چاپ میشود. خانه شاعران هم برایش نکوداشت میگذارد، در تلویزیون حاضر میشود، در برنامه دو قدم مانده به صبح. تفاوت این آدم با شاملو این است که شمس حداقل در مخالفتش با جمهوری اسلامی هم صادق نیست.
ببینید از شمس توقع بیشتر از این نمیتوان داشت.
توکلی: در این ده، بیست سال اخیر هیچ شاعر شاخصی را شما نمیشناسید؟
خیر، هیچکس.
توکلی: حافظ موسوی، نظام شهیدی و ...
خیر.
توکلی: احمدرضا احمدی چطور؟
هیچ، اینهایی که ایشان گفته اصلا شعر نیست.
توکلی: بیژن جلالی چه؟
او که واویلاست. ببینید، شعر یا در حافظه جمعی جا باز میکند یا نمیکند. البته شاعران مسلمان هم از این کارها میکنند. چاپ اول کتابشان را برمیدارند 3هزار تا. هزارتای اول چاپ اول، هزارتای دوم چاپ دوم، هزارتای سوم چاپ سوم. بعد میگویند یک کتاب به چاپ مثلا چندم رسیده است. ما که قرار نیست بعد از عمری قلمزنی از این کلاهها سرمان برود و بهبه بگوییم و خودمان را خر کنیم. روشنفکران این تقلبات را قبل از مسلمانان بلد بودند، چون سابقه قبل از سی سال اخیر را دارند و یاد گرفتند این دکان و مغازه را راه بیندازند. دیوان ایرج میرزا قاچاقی چاپ میشود و روبهروی دانشگاه فروخته میشود. مجموعه اشعار سانسور نشده فروغ افست میشود و مردم میخرند. غلط هم چاپ میشود و مردم میخرند. چهکسی پشت فروغ است؟ بگذارید این بند و بساط تمام شود، ببینیم از خود احمد شاملو چهچیزی بهجا میماند؟ نیما میگفت آنکه غربال بهدست دارد از عقب کاروان میآید. خیلیها نعششان را میاندازند روی گرده مردم. مردم هم این نعش را با خود میبرند اما تا کجا؟ بالاخره یکجایی این نعش را پایین میاندازند. ایرانیان مردم نهانروشی هستند . این سرزمین، سرزمین سهرابکُشان است، سرزمین اسفندیارکشان است، سرزمین پدرکشی و پسرکشی و برادر کشی است. این مطالب را قبلا من در کتاب «سایه سیمرغ» مطرح کردهام.
توکلی: خود شما، چرا متمرکز وارد کار شعر و نقد نشدید؟
من متمرکز بودم در نقد، ولی چهکسی گفته که بهاصطلاح نقد باید الزاما نقد شعر باشد و نقد سینما نباشد و نقد چیزهای دیگر نباشد. اگر کسی میتوانست این لطف را در حق من کند و هرآنچه را که من در مطبوعات پراکندم و جا گذاشتم، یعنی نقد مثلا دکتر شفیعی کدکنی، نقد مشفق، نقد دیگران و نقد آقای معلم که بخشی از اینها در جامجم منتشر شده و بخشیاش در کیهان، اگر اینها همه جمع میشد من اینها را دوباره ذیل همان عنوان «نیما و عصر فروبستگی» قرار میدادم و به تفصیل میرساندم، میتوانست به تعبیر شما یک رفرنس اساسی باشد.
فقط مقالاتی را که من در زمینه تجسمی راجع به ونگوگ و گوگن و نقاشهای خودمان و نقاشهای غرب نوشتم، اگر جمعآوری میشد، خودش یک کتاب بود. منتهی من هیچگاه مقالاتم را جمعآوری نکردم.
توکلی: آقای میرشکاک حالا با این حرفهایی که زدیم، به نظر شما میشود شاعر را وارد قضایای سیاسی کرد؟
نه، به نظر من نمیشود.
توکلی: به همین علت شما را وارد قضایا نکردند ، یا دلیل دیگرش این است که برخی از شعرا نگاهی سطحی به جامعه دارند؟!
نه، اینگونه هم نیست که شعرا سطحی باشند.
توکلی: خب! در روزگار ما اکثرا سطحیاند.
در روزگار ما همینطور است، ولی من خدمت شما عرض کنم که شعر و سیاست تلازمی با یکدیگر ندارند، شعر نتیجه صدق است و سیاست نتیجه کذب...
توکلی: برای هر تأویلی شما باید پسزمینهای برای تأویل داشته باشید؛ درست است؟
بله.
توکلی: یکی از آن پسزمینهها این است که ما بتوانیم مشرب این آدمی که این حرفهای معماوار و رمزوار را میگوید دریابیم. نظام معرفتی که بشود این رمزگان را با آن نظام معرفتی باز کرد چیست؟ شما آن مشرب خودتان را شفافتر برای ما بیان کنید.
نه این را که نمیتوانم بگویم. همان مقدار هم که گفتم، به نظرم کافی است. بیش از این نمیشود گفت. اما خدمت شما عرض کنم که این مشرب را اگر میخواهید بدانید چیست به یک معنا شما از ریگودا و بهبود گیتا و مهابارات و از هند مادر حساب کنید تا بیایید برسید به ایران فرزند. از روزگار میتراییزیم و آناهیتاییزم و حتی آیین زردشت و بعد سری که در میان به اصطلاح خاندان ابراهیم خلیلالرحمن بود و یک طرف آن آل اسحاق شد و...، همه اینها مشرب من است. میدانم که شما مقالات مرا خواندهاید و همه این مشربها را در آن مقالات دیدهاید. مثلا مقاله «نیما و عصر فروبستگی.»
توکلی: یا مقاله شما در مورد فروغ فرخزاد با عنوان «کاهنه مرگآگاه». اصلا آن مقاله ما را با فروغ فرخزاد آشتی داد و تازه فهمیدیم که این زن تا چه اندازه در موقعیت معرفتیاش بزرگ بوده.
جالب این است که مرتضی آوینی به من میگفت که این مقاله را تمام کن تا تبدیل به یک کتاب شود چون این مقاله در حکم مقدمه کتاب بود. به مرتضی گفتم این کتاب را چه کسی چاپ میکند؟ گفت انتشارات سوره یا برگ اگر هم نکردند من با پول خودم چاپش میکنم. این حرفها را درباره مرتضی، پیش از این هم گفته بودم. من گفتوگویی راجع به مرتضی با مجله سوره کردم که الحمدلله همین گفتوگو هم باعث انقطاع ما از این حضرات شد. در آن گفتوگو گفتم که مرتضی تربیت شده حضرت سیدهالنساء (علیها السلام ) بود و چنین و فلان و بهمان. این حضرات مصاحبه را به همین جرم چاپ نکردند که فلانی از این حرفها میزند...