اختصاصی / محمد حسنلو
ونسان ویلم ونگوگ یا "فینسنت فان خوخ" هنرمند نقاش سرشناس هلندی است که در سال 1853 به دنیا آمد. این نقاش که این روزها بسیاری از معتبرترین کلکسیونرهای جهانی آرزوی داشتن یک اثر از وی را در میان مجموعه آثار خویش دارند در زمان حیاتش در گمنامی کامل به سر میبرد. کارشناسان نقاشی وی را منشاء آغاز جنبش پست امپرسیونیست در نقاشی معاصر جهان میدانند. امروز بیشتر مردم بعضی از این تابلوها را میشناسند؛ گلهای آفتابگردان، صندلی خالی، شبهای پرستاره، درختان سرو و بعضی پرترههایش به صورت تصاویر چاپی، شهرت جهانی دارند و در بسیاری از اتاقهای ساده مردم عادی نیز دیده میشوند. این دقیقا همان چیزی است که ونگوگ میخواست. او دوست داشت تابلوهایش تاثیر مستقیم و قوی چاپنقشهای رنگی ژاپنی را داشته باشند که بسیار تحسینشان میکرد. هر چند که هنوز بسیاری علت مرگ ونگوگ را نمیدانند، اما بسیاری بیماری مرموز روحی که وی در پایان عمرش به آن گرفتار شده بود را عامل خودکشی این هنرمند در 29 جولای 1890 میدانند.

ونگوگ جوانی خود را به عنوان دلال آثار هنری، معلم و واعظ مذهبی گذراند. او اعتقاد دینی عمیقی داشت و مدتی در انگلستان و نیز در میان کارگران معادن زغال سنگ بلژیک به عنوان مبلغ غیر روحانی مسیحی فعالیت کرد. او فعالیت هنری خود را به عنوان طراح و نقاش از سال 1880 و در سن 27 سالگی شروع کرد. و از آنجا که در سن 37 سالگی درگذشت، در واقع تمام آثارش را در 10 سال آخر عمر کوتاه خویش آفرید که شامل 900 نقاشی و 1100 طراحی است. برخی از مشهورترین آنها در 2 سال پایانی عمرش کشیده شدهاند. او تنها در 2 ماه پایانی عمرش 90 نقاشی بر جای گذاشته است.
ونگوگ در ابتدا از رنگهای تیره و محزون استفاده میکرد و علاقهی خاصی به نقاشی از شبنشینیهای مردم طبقه کارگر، مناظر طبیعی فرانسه و گلهای آفتابگردان داشت. مجموعهی گلهای آفتابگردان او که تعدادی از آنها از معروفترین نقاشیهایش نیز محسوب میشوند شامل 11 اثر است. خودنگارهها و شبهای پرستاره نیز از دیگر نقاشیهای برجسته او محسوب میشوند.
ونسان در انزوای خود خواستهاش در آرل، همهی اندیشهها و امیدهایش را در نامههایی به "تئو" برادر خود که به صورت خاطرهنگاریهای روزانه درآمده بود مینوشت. در این نامهها رسالتی که نقاش در خود احساس میکرده، تلاشها و کامیابیها، تنهایی غمبار و آرزوی داشتن همصحبتی همدل به خوبی آشکار است. در یکی از نامههایش به تئو مینویسد: "ایده تازهای در سرم بود و این پیشطرحی از آن است. این بار موضوع تابلو همان اتاق خواب خودم است، اتاقی که در آن فقط رنگ است که اهمیت دارد و ضمن آن که با سادگی و یکدستی خود شکوهی به اشیا داده است، نشان میدهد که این اتاق چیزی جز محل خواب و استراحت نیست. خلاصه بگویم، نگاه کردن به این تابلو باید موجب استراحت فکر و بیش از آن آسودگی خیال شود."

تا کنون به دفعات موزه اختصاصی ونسان ونگوک نامههای ونگوک را به معرض نمایش عمومی درآورده است و پیش از این در سال 1917 نیز زن برادر نقاش "جو ونگوک برنر" در کتابی سه جلدی نامههای وی را جمع آوری کرده بود. ولی به طور حتم انتشارات "تارنز و هادسون" با چاپ کل این 900 نامه، کار جدیدی کرده است. چراکه همانطور که خبرنگار و تحلیلگر روزنامهی گاردین مینویسد؛ با کنار هم قرار دادن نامهها و تجزیه و تحلیل آنها بر خلاف افکار عمومی که ونگوک را به عنوان انسانی ناامید و افسرده میشناسند؛ باید گفت که با وجود بیماری روانی او نه تنها ناراحت نبوده است، بلکه کاملاً با امید و نشاط به زندگی نگاه میکرده است و تنها در نامههایش به بیان حقایق درونی خود میپرداخته است.
این کتاب شش جلدی که توسط "لئو جانسون، هانس لوژن و نینکه بیکر" ویرایش و حاشیه نوشتهها و تفسیرهایی برای مخاطبان در کنار نامهها درج شده است؛ دورهای از زندگی نقاش را نشان می دهد که میتوان کمان یا منحنی اوج تا سقوط وی خطاب کرد. این کتاب که میتوان آن را به نوعی محصول مطالعات چند سالهی موزه ونگوک آمستردام و موسسه "هاگن" عنوان کرد؛ به سه زبان هلندی، فرانسه و انگلیسی در اختیار عموم قرار داده شده است و سال آینده نیز به آکادمی رویال لندن نیز فرستاده خواهد شد.
مسئلهای که همه از خواندن این کتاب و نامههای ونگوک از آن اطمینان حاصل خواهند کرد؛ این است که ونسان ونگوک به عنوان نقاشی که در نامههایش حتی از جملات ادبی شکسپیر و ویکتورهوگو برای عمق بخشیدن به جملات و احساساتش استفاده میکرد و حتی در اولین نامههایش به تئو هدف کلی زندگی خود را یادگرفتن هر چه سریعتر هنر و طراحی برای بالا بردن درآمد خود عنوان میکند؛ اما نمیتواند حتی یکی از نقاشیهای خود را بفروشد.
اولین نامه در سال 1872 نوشته است که در آن زمان ونگوک 18 ساله سعی در برنامهریزی برای آینده خود داشته است و آخرین نامه نیز در 29 جولای 1890 نوشته شد که تئو در جیب برادر نقاش خود پیدا میکند. وی در نامههایش با اشاره به آثار ادبیات اروپا به نوشتههای شکسپیر و ویکتور هوگو اشاره میکند و جهان شکسپیر را به همان زیبایی توصیف میکند که رامبراند در آثار خود انسانها را به تصویر میکشیده است.

البته ناپختگی و عدم رعایت اصول ادبی مشخصهی اصلی سبک نگارش نامههای ونگوک است. ولی به اعتقاد کارشناسان و ویراستاران این کتاب اصل ماجرا در اینجاست که اکثر نویسندههای برجسته؛ بیشتر سعی خود را در سرگرم کردن مخاطب داشتند و به قول معروف بیشتر از افکار خود سعی در زیبا کردن متن داشته و دارند؛ ولی ونگوک را نمیتوان در این دسته قرار داد زیرا نه او نویسنده است و نه میخواهد باشد. تنها هدف او از نوشتن این همه نامه بیان احساس خود به نزدیکترین انسان به او در روی کره خاکی است.
او بیشتر از اینکه سعی کند اثری ادبی از خود به جای گذارد، سعی میکرده مشکلات و افکار خود را با تئو در میان گذارد و زندگی و کارهای روزمرهی خود را برای برادرش توضیح دهد و با خواندن این نامهها باید ونگوگ را مردی حساس خطاب کرد که توانایی نرم کردن یک واژهی سخت یا بیان کردن ملایم شکایتهای خود را ندارد و به همین دلیل است که نامههای ونگوک ما را به مکانی میبرد که حتی دقیقترین و جزئیترین بیوگرافیها هم قادر به این کار نیست.
نامهها میگویند ونگوک روز به روز، هفته به هفته چه تجربیاتی داشته و دربارهی اطرافیان و دنیای اطراف خود چه احساس میکرده است و شاید دلیل این همه نامه نزدیک به احساسات شخصی برای یک نقاش را بتوان فاصلهی زیاد او با اطرافیان دانست.
همانطور که خودش نیز در نامههایش قید کرده است او را میتوان با افتخار مردی تنها خطاب کرد که حتی در نامهای به تئو در جولای سال 1887 دلیل روی آوردن به نقاشی را عدم وجود عشق و انسان در زندگی شخصیاش عنوان میکند. با وجودی که تاریخ تنها چیزی که از ونگوک روایت کرده افسردگی و افکار مالیخولیایی است که باعث خودکشی احتمالی وی شده است؛ ولی نامهها فردی را نشان میدهد که هیچ نکتهی منفی در زندگیاش نبوده است و همان طور که وی نوشته است؛ تنها چیزی که وی را عذاب داد زینتی نشدن نقاشیهایش روی دیوارهای خانههای مردمان آن زمان بود که وی از آنها به عنوان کارهای معمولی یاد میکند و طرحهای خود را همچون "بیانی تصویری" برای مبارزه برای ادامه زندگی به درختانی تشبیه میکند که ریشههای آن در زمین ماسهزار است که باید برای زنده ماندن تلاش زیادی را صرف کند...
گزارش اصلی را در اینجا بخوانید