کتاب نیوز  شناسنامه

آقای رهگذر! من نوجوانم / مهدی آذر یزدی

آنچه خواهید خواند، نامه‌‌ی شیرین و جذاب زنده‌یاد مهدی آذر یزدی به محمدرضا سرشار است؛ که سالها پیش نگاشته شده است. چند و چون این نامه و نامه‌های بعدی را هم می‌توانید در اینجا پی بگیرید:




"هوالحق

جناب آقای رهگذر سرشار
با عرض سلام و ارادت مجله‌های ارسالی توسط کتابفروشی پژوهش رسید و قبلا نیز مجله را دیده بودم و از نظر منصفانه همکاران و دوستان شما نسبت به کارهای دیمی بنده خوشوقت شدم. نمی‌دانم اگر نظرها بیشتر منفی بود باز هم آنها را منصفانه می‌دانستم یا نه! بهرحال آدمیزاد است با خودپسندیهایش که رها شدن از آن هم خیلی مشکل است. خوشوقتی بنده هم تماما به خاطر خودم نیست.

درست است که هر کسی از تایید شدن یا شناخته شدن خوشحال می‌شود و اگر بی‌تفاوت باشد با چوب خشک تفاوتی ندارد؛ ولی بنده همیشه منزوی و توی لاک خودم بوده‌ام. در اجتماع هیچ جا آفتابی نشده‌ام. این است که شهرت بیابم سرمایه‌ی نقدی نیست که آنرا خرج کنم. و همینکه بچه‌ها این کتابها را خوانده‌اند و می‌خوانند و به تبع آن هم سی سال است که خرج روزانه‌ام را داده‌اند شکرگزارم. اما بیشتر خوشوقتی‌ام از این جهت است که می‌بینم شما و دوستانتان یک جمعی هستید که حسود و بخیل نیستید و از تشویق و معرفی کسانی که به اصطلاح بازار، همکار و رقیب هستند و حتی هم عهد و هم باور شما هم نیستند خودداری نمی‌کنید.

بنده فرض می‌کنم که مثلا آقای حکیمی در سابق نمایش مومن بودن و با سازمان بزرگ و فعال شما همسنخ بودن را بیشتر داشتند. اما شما حتی آقای کیانوش را هم پیدا می‌کنید یا می‌خواهید درباره‌ی "صبحی" هم که نقاط ضعفی ممکن است داشته باشد یاد کنید، فقط به اعتبار اینکه به خواندنیهای کودکان و نوجوانان توجهی داشته‌اند و در این زمینه در موقعی که بسیاری از دیگران می‌توانستند و در این فکر نبودند، کاری انجام داده‌اند. این نشان همان منصف بودن و نیت خیر داشتن است؛ که بسیاری از دستگاهها چنین خاصیتی را ندارند.

بنده خودم را می‌بینم که دارای هیچ موقعیتی، نفوذی، مقامی، مالی، حالی و مزیتی نیستم که آشنایی‌اش مفید فایده‌ای برای کسی باشد. این است به این نتیجه می‌رسم که دوستانی که هیچگونه آشنایی با هم نداریم با صرف وقت و توجه درباره‌ی کارهای ناقابل بنده نقد می‌نویسند؛ نشانه‌ی قصد خیری است که در وجود خودشان هست.
باید بگویم که بنده بد و بیراه و فحش ناحق هم شنیده‌ام و از نظر مخالف تعجب نمی‌کنم و اگر یکوقتی اوقاتم تلخ می‌شد؛ حالا دیگر از اینهم گذشته و زیاد ناراحت نمی‌شوم.

در سال 47 آقای عباس پهلوان در مجله‌ی فردوسی بنده را مفتش تامینات و پرونده‌ساز نامید و یک صفحه "هجوم فرهنگی" کرد. چونکه پرسیده بودم "در همان صفحه‌ای که گفته‌اید شعر قند و عسل مسئله‌ی روز نیست؛ خودتان چهار قطعه شعر چاپ کرده‌اید. آخر به چه دلیل و از روی چه محاسبه و مقیاسی آنها را مسئله روز می‌دانید و شعر قند و عسل را نمی‌دانید؟"

آن وقتها که آن هتاکی‌ها را خواندم؛ خیلی عصبانی شدم؛ ولی حالا بیست وسه سال پیرترم و روزهای اواخر عمرم را می‌گذرانم و شدت و تیزی احساسم مانند آن شنهای توی رودخانه ساییده شده و از بین رفته. ولی تایید و تشویق ذاتا کارساز است. و لو اینکه برحق باشد. کما اینکه بنده بخاطر اینکه "گربه تنبل" را ارشاد اجازه‌ی چاپ نداد؛ اصلا فلج شدم و هرچه کار برای کودکان، نیمه کاره هم داشتم کنار گذاشتم. یکی برای اینکه وقتی چاپ نشود نوشتنش کاری بیحاصل است؛ یکی هم برای اینکه گربه تنبل صد در صد به نفع رژیم حاضر بود. و وقتی آدم می‌بیند دستگاهی از تشخیص اینکه چه چیز به نفع دستگاه است؛ عاجز باشد، دچار حیرت و تعجب می‌شود و از همه چیز مایوس و از امید خالی می‌شود.

با این ترتیب کار مجله‌ی شما برای بنده بی‌شک مفید بود و میتواند انگیزه کار بیشتر باشد. این است که گرچه شما دوستان از تشکر مستغنی هستید؛ لااقل برای آرامش وجدان خودم از شما تشکر می‌کنم و نسبت به دستگاهی که با آن کار می‌کنید؛ در مقام مقایسه با دستگاه ارشاد نیز خوشبین و امیدوار می‌شوم. گرچه هدف و مقصد و مقصود همه یکی است، ولی سلیقه‌ها و تشخیص‌ها متفاوت است.

بهرحال برای یاران [شرکت کننده در نظرخواهی ] آقایان رحمان دوست، میرکیانی، حداد، عبدی، درخشانی، عربلو، مراد حاصل، حجوانی، والایی، ناصری و خانم کلهر که در این خصوص اظهار نظر کرده‌اند و ضمنا نکته‌های خوبی هم به بنده آموخته‌اند؛ سعادت و سلامت و موفقیتهای بزرگ برایشان آرزو می‌کنم.

روی‌هم‌رفته نظر دوستان اغلب موافق و معتدل است. دو نفر از دوستان جوانتر که با نقدها و مقیاسهای جدید اروپایی آشنا بوده‌اند؛ این نکته را گرفته‌اند که نویسنده یا گوینده‌ی داستان حضور خود را در قصه نشان داده و این بر خلاف روش داستان نویسی است.

البته این موضوع از جهتی صحیح است. زیرا در قرون جدید برای داستان قراردادها و استانداردهایی وضع شده که داستان باید چنین و چنان باشد. موعظه نداشته باشد و حضور نویسنده احساس نشود و از این قبیل. ولی دلیل قاطعی وجود ندارد که اینطور یا آنطور بهتر است یا نیست. اصلا داستان را برای چه می‌نویسند؟ برای اینکه چیزی به خواننده تلقین و القا کنند. وگرنه خود موضوع منتفی است. وقتی قصه قصد و غرض و هدفی داشت، در اینکه نویسنده روی آن تاکید کند و به صراحت بگوید یا اینکه بگذارد خواننده خودش آنرا کشف کند مسئله ایست که جای بحث دارد. آیا اگر نویسنده روی نکته‌های مهم موضوع انگشت نگذارد و خودش را اصلا نشان ندهد، اثر داستان در خواننده بیشر است، هنوز ثابت نشده.

ما بچه‌های خردسال را مرتب با امر و نهی و توضیح اینکه چه چیز بد و چه چیز خوب است تربیت می‌کنیم؛ اما اگر فقط برایشان قصه‌هایی تعریف کنیم و از درست و نادرست بودن چیزی حرف نزنیم آیا برای شنونده کفایت می‌کند؟ در حالیکه می‌بینیم تمام کتب اساسی ادیان و کتب فلاسفه و اخلاقیون و مصلحین پر از اوامر و نواهی است. احسن‌القصص در قرآن قصه‌ی یوسف است که آنرا احسن‌الحکم نخوانده‌اند و احسن القصص گفته‌اند؛ ولی ضمن بیان قصه، یکی در میان گوینده موعظه می‌کند و یادآوری می‌کند که چه چیز درست است و چه چیز غلط است.

آیا ما از خواندن آن ناراحت می‌شویم و اثر قصه از بین می‌رود؟ نه، نمی‌رود. از حضور نویسنده و تاکید روی بعضی نکته‌ها فقط کسانی ناراحت می‌شوند که نقدهای اروپاییان را درباره‌ی داستان خوانده‌اند و تحت تاثیر و تلقین آن خوانده‌ها هستند و در جستجوی آن هستند که ببینند کجا نویسنده‌ی داستان از قردادهای اساتید تخلف کرده و به خطا رفته. و گرنه بشر ذاتا و فطرتا موعظه‌پذیر است و تمام قصه‌های قرآن و تمام مذاکرات سقراط و افلاطون و تمام قصه‌هایی که از اول دنیا تا دویست سال پیش نوشته‌اند پر از تاکید روی حکمتها و عبرتهاست؛ و ما در عمل می‌‌بینیم بچه‌هایی که پای منبرهای موعظه بزرگ می‌شوند؛ سالمتر از بچه‌هایی هستند که فقط با داستانهای اروپایی بزرگ می‌شوند.

اگر من اشتباه می‌کنم علتش ظاهرا این است که از روی مزاج خودم طبابت می‌کنم. چون دیده‌ام که بسیاری از داستانها را که می‌خوانم وقتی به آخرش می‌رسد با خود می‌گویم خوب، که چی؟! چه چیز را می‌خواست به من بفهماند که نفهمیدم؟ و گمان نمی‌کنم که بچه ها و نوجوانان، از من هفتاد ساله در بیرون کشیدن مقصود داستان قدرتمندتر و آزموده‌تر باشند.
من شخصا سرمقاله‌های به قلم آقای رهگذر را در همین مجله‌ی سوره نوجوان که آشکارا حکمت‌آمیز و عبرت‌انگیز است، از داستانی که هدف آنرا نمی‌فهمم ترجیح می‌دهم و دلم می‌خواست این مقالات مانند دیگر مجموعه‌های مقالات کتاب شود؛ که نگهداری آن در قفسه‌ی موضوعی کتاب‌ها آسانتر از مجله است.

یک نکته‌ای هم تازه کشف کرده‌ام که خنده‌دار به نظر می‌آید ولی واقعیت دارد: این روزها کتابی بدستم رسید بنام "روانشناسی رشد" تالیف آقای دکتر محمد پارسا از انتشارات بعثت. و در صفحه 215 این کتاب نشانه‌های نوجوانان را نوشته‌اند با این شرح:

نوجوان موجودی است :
- از نظر بدنی در حال دگرگونی و تحول، از لحاظ عاطفی نابالغ، از جهت تجربه محدود، از دیدگاه فرهنگ تابع محیط.
- همه چیز می‌خواهد اما نمی‌داند چه چیز باید بخواهد.
- فکر می‌کند همه چیز می‌داند اما چیزی نمی‌داند.
- تصور می‌کند همه چیز دارد ولی در واقع چیزی ندارد.
- نه از مزایای کودکی بهره می‌برد نه از امتیازات بزرگسالی.
- در رویا و تخیل زندگی می‌کند، اما با واقعیت روبروست.
- مستی است هشیار و خوابیده‌ای است بیدار.

آی گفتی! و بنده می‌بینم تمام این نشانی‌ها در من موجود است. من همیشه خیال می‌کردم یک آدم پیر هفتاد ساله هستم. ولی با این توصیفها معلوم شد که هنوز در دوره‌ی نوجوانی به سر می‌برم؛ و متاسفانه دیگر هم فرصتی برای گذشتن از این دوره برایم باقی نمانده. این است که اگر قصور و خطایی در انجام وظایفم دیده شود باید به نوجوانی‌ام بخشید‌.

ممکن است این مطلب نوعی مزاح بنظر آید ولی از جهتی هم بسیار جدی است. چونکه بنده مدرسه نرفته‌ام و هرگز از هیچ معلم چیزی یاد نگرفتم و کتاب خواندن هم تنها یکی از وسایل رشد فکری است و تمام وسایل نیست و برای فهمیده شدن کافی نیست. اگر بود به بچه‌های دبستان خواندن و نوشتن را یاد می‌دادند و بعد دیگر دبیرستان و دانشگاه نمی‌ساختند. برایشان کتاب چاپ می‌کردند و می‌گفتند دیگر بروید کتاب بخوانید.

البته ما بچه‌ها را به کتاب خواندن ترغیب می‌کنیم‌: این را که وسیله‌ی آسان و همه فن حریف و در همه جا موجود است. ولی بسیاری از رازها را در مدرسه و از معلم باید آموخت که بیشتر کتاب خوانده‌اند و جوهر و عصاره‌ی هر موضوعی و مطلبی را در ذهنشان آماده کرده‌اند که به شنونده یاد بدهند و نکات مشکلتر را توضیح و تفسیر کنند. این است که بنده چون از مدرسه محروم بودم مرتب می‌بینم که چیزهای بسیاری هست که نمی‌دانم و بسیاری چیزها که باید زودتر از این فهمیده باشم هنوز نمی‌فهمم.

و شعبه‌ی نفتی محله‌ی ما هم نفت نمی‌فروشد. می‌گوید می‌آورند در خانه. و در خانه هم نمی‌آورند. آنوقت در ساختمانی که گاز و شوفاژ ندارد و برقش هم مال مردم است و چون حساب نمی‌کنند زیاد مصرف کردنش خجالت دارد و تازه الان خاموش شده و ناچار اتاق یخ می‌کند و سررشته‌ی پرحرفی از دست در می‌رود و بیش از این هم نباید وقت مردم را تلف کرد.

می‌خواستم تلفن بزنم خدمت آقای رهگذر و آقای رحمان دوست که شماره‌ی آن را داشتم و از عنایت شما تشکر کنم؛ ولی نمی‌دانم چرا از تلفن و آسانسور می‌ترسم. چون هیچ‌وقت با این دو وسیله محشور نبودم و عادت ندارم. ظاهرا این هم از آثار نوجوانی است و بعدا درست می‌شود.

در خاتمه از خدا می‌خواهم و دعا می‌کنم که در رهگذر خدمتی که برای نوجوانان بر عهده دارید و در کتاب‌هایی که بعدا نیز پیوسته خواهید نوشت؛ همواره سرشار از توفیقات الهی و محبوبیت مردمی خواهید بود.

با امید عفو و تقدیم احترام
ارادتمند
مهدی آذر یزدی
19/11/70" 

۱۳۸۸/۰۶/۲۴
 مطالب مرتبط 

هم اندیشی
ارسال صفحه به دوستان
چاپ

بایگانی  
طریقه‌ی کتاب خواندن/ آندره موروا
آیا کتاب خواندن هم کاری است؟ «وانری لاربو» مطالعه را «گناهی بدون عقاب» می‌داند و بالعکس «دکارت» آن را «گفت‌وگو با شریف‌ترین مردان قرون گذشته می‌شمارد»، و هر دو در تشخیص خود ذیحق هستند.
۱۳۸۵/۰۴/۱۴
آیین نقد کتاب
اندیشه نقد و نقد اندیشه بسی قدمت دارد. سابقه انتقاد ادبی یا سخن‌سنجی به یونان باستان و بوطیقا (=فن شعر) ارسطو می‌رسد. در اسلام ریشه‌های انتقاد اندیشه و عمل در قرآن مجید هست.
۱۳۸۵/۰۴/۱۴
انتقاد از کتاب / علی شریعتمداری
کسی که می‌خواهد کتابی را مورد بررسی و انتقاد قرار دهد باید از رشته‌ای که این کتاب بدان مربوط است اطلاعات کافی داشته باشد. منظور از اطلاعات کافی این است که انتقادکننده به اصول و مبانی رشته مربوط آشنا باشد
۱۳۸۵/۰۴/۱۳
هنر کتاب نخواندن/ بهاءالدین خرمشاهی
بسیاری کتابها به یک بار خواندن نمی‌ارزند و بسیاری کتابهاست که ارزش ورق زدن جدی هم ندارد. و برعکس بعضی کتابهاست که مادام‌العمر می‌توان و می‌بایدشان خواند.
۱۳۸۵/۰۱/۲۸
کتابهای خواندنی/ عباس اقبال
اگر به نسبت با مردم ممالک متمدنه عالم، ایرانی را در نظر بگیرید و مقدار آنچه را در عرض سال خوانده است با مبلغ خوانده‌های هریک از افراد ملل متمدنه در میزان مقایسه بیاورید خواهید دید که ایرانی در سال چیزی نخوانده است .
۱۳۸۵/۰۱/۰۵

بایگانی  
تقدیر رییس سازمان سینمایی از گونترگراس! / کیوان کثیریان
بار پیش که با نامه‌ی ناشیانه و حمایت بی‌جهت از "فون تریه" و واکنش تحقیرآمیز فیلمساز دانمارکی، حیثیت برای ما باقی نگذاشت، این بارهم با این موضع گیری در برابر شعر گونترگراس، همان آبروریزی تکرار شد. آخر وقتی مسوول بلندپایه فرهنگی یک مملکت تا این اندازه ناشی باشد، روی مردم آن کشور چه حسابی می کنند؟
۱۳۹۱/۰۱/۲۱
ماهیت سینما «دینی» است! / علیرضا پناهیان
دیدم کار ستادی زیاد پرفایده نیست و باید بروم در صف... در دانشگاه هنر به قصد تحول در آموزش عالی هنر حضور پیدا کردم، نه به قصد اقدامات فرهنگی سطحی... سینما ذاتاً ابزار تبلیغ دین است... با رعایت مقداری احکام شرعی که کل آنها 7-8مسئله بیشتر نیست، بحث حلال و حرام‌ها در سینما جمع می‌شود... بنده ادعایی هم ندارم و خود را کارشناس سینما نمی‌دانم... "طلا و مس" مبلغ یک روحانی خارج از نظام جمهوری اسلامی است... مقابله با محصولات فرهنگی غرب کار ساده‌ای است.
۱۳۹۰/۰۲/۰۱
خارجی‌ها بهتر از ما مراقب نسخ خطی‌ ما هستند/ اکبر ایرانی
حدود 500 هزار نسخه خطی فارسی در حوزه شبه قاره و حدود 50 هزار نسخه در قلمرو عثمانی سابق(ترکیه فعلی) و 200 هزار نسخه فارسی در ماوراء النهر موجود است که تعداد کمی از آنها فهرست شده است... قبل از انقلاب بنیاد فرهنگ ایران، انجمن آثار ملی، بنیاد نشر و ترجمه کتاب و دانشگاه تهران در حوزه نسخ خطی فعالیت می‌کردند...
۱۳۹۰/۰۱/۳۰
رهایی از دام کلیشه/ محمدکاظم مزینانی
طبیعی است که در رقابت سیاسی و فعالیت های اجتماعی و یا در نبرد با دشمن، می‌شود خیلی حرف‌ها زد و شعار داد و حتی رجز هم خواند، ولی عرصه رمان، قوانین خاص خودش را دارد... ما همه جور نگاهی به انقلاب را دیدیم. چپ، راست، مذهبی و... هر کدام روایت‌های خودشان را کرده‌اند. حالا بیاییم ماجرا را از دید شاه نگاه کنیم.
۱۳۸۹/۱۲/۰۳
از دین خشونت نمی‌آید / رضاداوری اردکانی
وقتی اصل بر "چیرگی و تصرف" باشد، چگونه توقع داریم که خشونت وجود نداشته باشد؟... هر دینی که به سیاست وارد شد، مرتکب خشونت شد و متأسفانه بسیاری از این خشونت‌ها انحراف از دین است... می‌توان تلاش کرد که "داعیه‌ی نجات حقیقت و معرفت" با توسل به خشونت، حق جلوه نکند که به این صورت حقیقت قربانی خشونت می‌شود...
۱۳۸۹/۱۰/۱۴
انتقاد یا عقلانی کردن احساسات
فقر منتقد در ایران محسوس است... وقتی منتقد با نگرشی اخلاقی با اثر روبه رو می‌شود با نقد اخلاقی اثر ادبی و هنری مواجه می‌شویم. یا در مواقعی که با رویکرد جامعه شناسی و روان شناختی و... متاسفانه امروز بعضی‌ها به بومی بودن صرف و بعضی دیگر به جهانی شدن صرف می‌اندیشند... اروپا هم شرق‌زده است، آنها هم از ما بسیار استفاده کرده‌اند و مباحث زندگی و تمدن ما را تدوین کرده‌اند.
۱۳۸۹/۰۷/۲۸
انسان برای پدر مهم بود / سیده حورا صدر
نیازی به تربیت مستقیم و کلامی نیست، رفتارم خودش تربیت کننده است... والدینم همواره به مدیران مدارس تاکید داشتند که فرزندانمان با دیگران تفاوتی ندارند... پدرم مرا در سن 14 سالگی به فرانسه فرستاد تا تحصیل کنم... بیشتر معتقد به دعوت رفتاری بودند... چالش فکری را برای اسلام و تشیع رشددهنده می دانستند.
۱۳۸۹/۰۶/۳۰
کسی برای کشتن آ‌دمها‌ به جنگ نمی‌رفت
سعی کردم در داستان هایم آدم هایی را بسازم که واقعی باشند... به جنگ می‌رفتند تا نفس خودشان را بکشند... قبل از عملیات کسی بود که به هر کس می‌رسید می‌گفت در این عملیات یک گونی سر برایتان می‌آورم... جنگ با آدم هایش تفسیر می‌شود، حوادث خیلی مهم نیست؛ اتفاقاتی که در جنگ ما افتاد در جنگ ویتنام هم افتاده است... درباره روح کلی جنگ، تحقیق کلی و تئوریک نکردیم...
۱۳۸۹/۰۴/۱۵
فضای هیجانی یا نقد عقلانی؟ / رضا امیرخانی
زمانی که فردی پشت میز مدیریت می‌نشیند؛ وارث نوعی از عقل و درایت و تدبیر می‌شود که آن طرف میزی آن را ندارد!... هنرمندی مثل حاتمی‌کیا هر روز در معرض انتقاد است چون سازنده است، اما آن مسوول ویرانگر هرگز مورد سوال قرار نمی‌گیرد... شهید مطهری خود را موظف می‌دید که به سوالات مردم پاسخ دهد... اگر روی تعمیق گسل‌هامان پافشاری کنیم؛ فاصله ما تا افغانستان شدن، چیزی زیر 10 سال است.
۱۳۸۹/۰۳/۲۴
راه شکست جمهوری اسلامی/ مرتضی‌ مطهری
گناه و عیب این است که اکثریت مسلمان به اقلیت بی‌اعتقاد، اجازه‌ی چون و چرا ندهد... در حکومت اسلامی احزاب آزادند، هر حزبی اگر عقیده‌ی غیر اسلامی هم دارد، آزاد است... اگر در صدر اسلام در جواب کسی که می‌آمد و می‌گفت من خدا را قبول ندارم، می‌گفتند بزنید و بکشید، امروز دیگر اسلامی وجود نداشت... هر مکتبی که ایمان و اعتمادی به خود ندارد جلوی آزادی اندیشه و آزادی تفکر را می‌گیرد. این‌گونه مکاتب ناچارند مردم را در یک محدوده‌ی خاص فکری نگه دارند و از رشد افکارشان جلوگیری کنند.
۱۳۸۹/۰۳/۰۸
مردی در تبعید ابدی / نادر ابراهیمی
این طور کارها، با چرت‌زدن و ول گشتن و مجالس مهمانی و لطیفه گویی برپا کردن و هزار کار دیگر، جور در نمی‌آید... من هم مثل شما می‌دانم که ساختن فیلم درباره‌ی بزرگان یا نوشتن درباه‌ی آنها، تا چه حد لغزنده است، و انسان، چگونه روی مو راه می‌رود، و خطر سقوط و ابتذال، چقدر زیاد است.
۱۳۸۹/۰۳/۰۲
شما دلتان نسوزد / اوریانا فالاچی
اگر یک بدنى یک انگشتش فاسد بشود چه باید کرد براى اصلاح آن بدن. آیا باید این انگشت را گفت تو باش اینجا، فاسد کن این بدن را؟ ... مردم عقیده‏شان آزاد است. کسى الزامشان نمى‏کند که شما باید حتماً این عقیده را داشته باشید. کسى الزام به شما نمى‏کند که حتماً باید این راه را بروید. کسى الزام به شما نمى‏کند که باید این را انتخاب کنى.
۱۳۸۹/۰۱/۱۲
انقلاب اسلامی و هاشمی رفسنجانی
مجذوب امام بودم و برای سؤال کردن از کوچه یخچال قاضی تا حرم دنبال ایشان می‌رفتم. سؤال بهانه بود، دلم می‌خواست ایشان را ببینم. کم‌کم تبادل مسائل سرّی سیاسی در مبارزه بین ما ایجاد شد... سالنامه را قبل از انتشار با 5 تومان پیش‌فروش می‌کردیم و بعد از انتشار 7 تومان می‌فروختیم... اولین بار آیت‌الله خامنه‌ای را در درس خارج مرحوم محقق داماد دیدم.
۱۳۸۸/۱۲/۰۶
سرّ نوشتن / محمدعلی اسلامی ندوشن
انسان هیچ نوشته‌ای را دوست ندارد، مگر آن که بتواند گوشه‌ای از گمشده‌ی خود را در آن پیدا کند... انسان باید وجدانش روشن باشد و از گذشته‌اش خجالت نکشد. کسانی که وجدان روشنی ندارند،‌حرف قابل گفتنی هم برایشان نیست... جلال آل احمد در "خسی در میقات" در جایی نگاهش به دختری می‌افتد و از زیبای‌هایش می‌گوید... همیشه دبیر فیزیک و شیمی محترم‌تر و ترس‌آورتر از دبیر ادبیات بود.
۱۳۸۸/۱۱/۱۱
از چاله به چاه/ داوود غفارزادگان
این که اعتراف مال فرهنگ مسیحیت است بحثی پیش‌پاافتاده است؛ کسی ادعیه معروف ما را خوانده باشد از این حرف‌ها نمی‌زند... ما در کشوری سیاست‌زده زندگی می‌کنیم و هر چیزی پس و پشت سیاست شکل مسخ شده‌یی به خود می‌گیرد... نمی‌خواستم خواننده به تصویر واحدی برسد... گذاشتم همه چیز لغو و بیهوده و مسخره از آب دربیاید.
۱۳۸۸/۱۱/۰۶
آنچه دلم گفت بگو، گفته‌ام/ یوسفعلی میرشکاک
پنج شاعر بزرگ اگر داشته باشیم، اخوان و شاملو و فروغ و آتشی و... همین‎هایی که از این مملکت رفتند و حالا فحش می‎دهند. نان‎خور این طرف بودند... من قایل به چیزی به عنوان شعر انقلاب نیستم... ما در این مملکت طبق معمول، باندبازی هم داریم... برای پذیرفتن «من او» باید بخش‎های زیادی را حذف کرد... شمس لنگرودی شاعر نیست...
۱۳۸۸/۰۹/۱۰
یک جعبه‌ی یخچال کاغذ / دن براون
من چهار جعبه به اندازه‌ی جعبه یخچال؛ کاغذ نوشته‌ دارم که از آنها در نماد گمشده استفاده نکرده‌ام. برای این کتاب شاید به اندازه 10 کتاب مطلب نوشته‌ام... هنوز هم برای نوشتن 4صبح از خواب بیدار می‌شوم. دوستانم همان‌هایی هستند که پیشتـر بوده‌اند و همان زن شگفت انگیز همسـرم است.
۱۳۸۸/۰۸/۲۸
دیدار با همسایه‌ی نیما / سیمین دانشور
نیما می‌رود و سه کیلو پیاز می‌خرد و آنها را برای عالیه خانم می‌آورد و به او می‌گوید: بیا عالیه. عالیه خانم می پرسد: این چی هست؟ نیما می‌گوید: پیازِ سفیدِ مازندرانی، خانمِ آلِ احمد گفته... نیما به موسی صدر حسودی‌اش شد. موسی صدر خیلی خوش تیپ بود. من در رو باز کردم. گفتم تو حق نداری اینقدر خوشگل باشی! خندید.
۱۳۸۸/۰۸/۲۵
انشاء‌الله اسفند 89 / امیر حسین فردی
جشنی که با جایزه 9میلیون تومانی یکی از گران‌ترین جوایز ادبی کشور محسوب می‌شود... تصور ما این است که همه نویسندگان و هنرمندان در تهران جمع شده اند؛ اصلا به فکر شناسایی و استعدادیابی نیستیم در حالی که استعدادهای خوبی در دوردست‌ها داریم...
۱۳۸۸/۰۸/۲۳
زندگی سراسر رنج است/مصطفی مستور
این‎ها حرف‎هایی هستند برای جامعه‎ای که از این تلاطم‎های سیاسی گذر کرده است و بخواهد زندگی کند. در متن زندگی است که این پرسش‌ها جدی می‌شوند... از ادبیات انتظار بزرگی ندارم... شاید از معدود لذت‌های نوشتن این باشد که بنویسی تا دیگران احساس کنند در زندگی تنها نیستند.
۱۳۸۸/۰۷/۲۶
مخالف را حذف نمی‌کرد / صادق طباطبایی
سعه‌ی صدر بسیار بالا و تحمل از ویژگی‌های ایشان بود. اصلا انگار ایشان بدگویی‌ها را نمی‌شنیدند... ما باید راه ناتمام سیدجمال را ادامه بدهیم. اما خطای سید جمال را تکرار نکنیم. سیدجمال می‌خواست با اصلاح سران مشکلات را حل کند. ما باید با مردم شروع کنیم.
۱۳۸۸/۰۷/۱۵
آیا فارابی منحل می‌شود؟ / اکبر نبوی
گاه دچار افراط و تفریط می‎شویم؛ یا فقط واقعیت را می‎بینیم یا آرمان را... نبود استراتژی فرهنگی، سبب غلبه‌ی روزمرگی بر رفتارهای مدیریت دولتی می‎شود... برای سیاستمداران در حوزه‌ی فرهنگ امکان آزمون و خطا مهیا ساختیم... مدیریت آقای شاه‎حسینی به‎گونه‎ای است که به نظر می‎آید قصد دارد فارابی را به تعطیلی بکشاند...
۱۳۸۸/۰۷/۰۴
فهم‌ناقص‌مدیریت‌فرهنگ / محمدمهدی عسگرپور
در وزارتخانه‌ای که حداقل، در لفظ بسیار مهم است... مدام تصور می‌شود که بزرگانی که نیروی محرکه‌ی ذهنشان مربوط به عرصه‌های دیگر است، در صورت مؤدب بودن! و داشتن تحلیلی (معمولاً جهت‌دار) از سابقه فرهنگی و هنری کشورمان، می‌توانند در مسندهای مهم فرهنگی و هنری مشغول فعالیت شوند...
۱۳۸۸/۰۶/۲۲
انتهای جاده‌ی مک‌کارتی / محمدرضا قلیچ‌خانی
این کتاب جزو رمانهای آخر الزمانی است، رمانهایی که به این مسئله می‌پردازند که اگر دنیا به آخر برسد چه اتفاقی می‌افتد... کل داستان پر است از صحنه‌های تکان دهنده و عجیب و غریب مثل برخورد پدر و پسر با گروهی که جنازه‌ی یک نوزاد را روی آتش گذاشته‌اند تا کباب کنند...
۱۳۸۸/۰۴/۱۷

پیشنهاد شما
پشت جلد
فهرست
فرم عضویت در خبرنامه‌ی کتاب
اینجا متعلق به شماست
پیوندها
رادیو پنج روز
پاتوق کتاب
تحریم تجاری اسرائیل
یاری سالمندان برای زندگی کردن
انجمن حمایت از قربانیان سلاح‌های شیمیایی
درباره‌ی کتاب‌نیوز
روی جلد | پیشنهاد ما | نقد و نظر | بازارچه | کتابخانه | نقطه سر خط | پیشنهاد شما | دیگران | شناسنامه
کلیه حقوق متعلق است به موسسه « میراث اهل قلم » . باز نشر مطالب با ذکر « کتاب نیوز » بلامانع است.
طراحی سایت، هاست(هاستینگ)، ثبت دامنه - رادکام