برای این مینویسم که بدانم کیستم، در کجا، کجای عصر و زمانهی خود هستم. بدانم، دانستنی براستی دانستن، که آیا هنوز هستم، هنوز زندهام؟ چون به اعتقاد من «هستن» تنها در همین کسوت خلق خود بودن، و از هوا و آب و نان سهمی بر گرفتن، نیست. در این امر، انسان هر انسانی با انسان و حتی حیوان دیگر مشترک و شاید کمابیش همانند است. نه این «هستن» نه؛ بلکه آن «هستن» در اوج، آن لحظات نادر و کمیاب که «هستی» با «مستی» توامان است و پیوند و اتصالی شگفت در حد آمیختگی، و بلکه یگانگی پیدا کرده است، در چنین لحظات است که به اعتقاد من هستی و بودن به راستی تحقق مییابد و انسان میتواند با شوق و شعف بگوید: های زمانه! من هستم، من برای این مینویسم، میسرایم، متغنی میشوم، که بدانم آیا هنوز میتوانم واجد و عارف آن چنان لحظات گردم و آن چنان شعف را فریادگر شوم و زمانه را آگاه کنم؟ و این حال همیشه دست نمیدهد و به دلخواه آدم نیست. و شاید همین گهگاه و اندک یابی آنچنان که وارد بر «حال» انسان و مزین و مرصع کنندهی «وقت و حال» است که آن لحظات را ممتاز و درخشان میسازد و از دیگر لحظات مردهی عمر تمایز و تشخیص میبخشد. به این دلیل است که گفتهاند:
خانه گه تاریک و گاهی روشن است یا رب این نور از کدامین روزن است

و همین «حال و حالت» که انسان را به گذرگاه «آزمایش» میبرد و از او میپرسد، پرسیدنها و پرسیدنها و پرسشها، پس میتوان گفت، من میسرایم، مینویسم برای اینکه آن پرسشها را دریابم و آن آزمایشها را داشته باشم و باز هم بدانم، چیستم، کیستم، از کجا و به کجا میروم؟ و در آن لحظات اوج، خود هم پاسخگوی پرسشها و آزمایشها هستم، و هم آزماینده و آزمایشگر و اینجا باز همان «یگانگی» چهره مینمایاند و من و ما و تو همه یکی میشوند، یگانه میشوند.
میسرایم، مینویسم برای آنکه میخواهم بسرایم و بنویسم و این خواست، تا آنجا که من بارها و بارها آزمودهام و دانستهام؛ براستی بیرون از اختیار است. من نمیتوانم به درستی که نمیتوانم اراده کنم و بنشینم و بسرایم و بنویسم و کار تمام. نه، و این تقریباً نه که تحقیقاً برون از اختیار و اراده بودن لحظههای سرودن است که «درک میشود، اما وصف نمیتوان کرد».
و لحظات مردهی عمر... آی لحظات مرده شما نزد من چه غریبه و ناشناختهاید و هنگامی که چشم میگشایم و خود را در میان شما محصور میبینم؛ چه قدر احساس تنهایی و غربت میکنم آی!... من از شما نیستم از جنس و جنم شما نیستم، در میان شما چرا باشم؟ من شاهبازی بلند پروازم که آشیان بر کنگرهی کاخ برتر از اندیشه و خیال و واهمهی ملکالقدوس دارم آنجا کز آن برتر اندیشه بر نگذرد، پس در میان شما لحظات مردهی عمر و نوبت چه میکنم، این پرسش را که و چه پاسخ تواند داد؟
میسرایم و مینویسم، برای اینکه میبینم هنوز برای نبرد و تلاشی والا و ارجمند، هدفها و نشانههایی در پیش رو دارم و آن ندادهنده و صلاگر درونی میگویدم: تلاش کن، نبرد کن، آنک هدف و نشانه، آنک دشمن درستی و راستی، رادی و پاکنهادی. هی بگردم مبارز تلاشکر خصم افکن را، به پیش...! و میبینم و میدانم که تا نیرویی و توانی در تن و جان دارم، بایدم کرد، نبرد؛ باید ای مرد، نبرد و چنین بوده است تا کنون که همیشه دشمنی پیش رو و انگیزهای برای درگیری و گلاویزی داشتهام و دارم که با او سر سازش نمیتوانم داشت و آن انگیزه چه قدر بالا و انصراف ناپذیر است، گویی بار رسالتی را بر دوش هستی و مستی من نهاده است که باید آن را به منزل رسانم.
میسرایم مینویسم برای اینکه قسمت ازلی، بیحضور ما صورت گرفته است و مقدری تغییر ناپذیر را سر و سامان دادهاند و «برنامه این است و جز این نیست» که هر کسی را بهر کاری ساختند و قابل تغییر نبود؛ آنچه تعیین کردهاند و مرا برای این «کار» آفریدهاند؛ برای این میسرایم و مینویسم که «باید» بسرایم و بنویسم.
ای کره بز، اختیار این مرتع ژاژ دارد رسن جبر، خدا میداند
میسرودم و مینوشتم، برای اینکه میدیدم، عجبا، چگونه نمیبینند که چه بسیار از امور چه مایه خنده آور و مسخره است و ناظران خامش به تماشا نشستهاند، گویی تماشاگر امور به راستی جدی و بسامانند و من بر عهدهی خود لازم میشناختم که نشان دهم و جلب دقت و توجه خلقالله کنم که اینها، آن نیست که میگویند و «باید» باشد، اینها شوخی و مسخره و طنز است، ببینید: آنک، سرودم و نوشتم و نمودم، ...
و مینویسم و میسرایم برای اینکه میبینم چه مایه از حقایق و زیباییها، راستیها و درستیها غریب، آواره، بی در کجا و بی حامی و پناه ماندهاند، و هنگامی که در پرتو «شعور نبوت» ( به معنای خاصی که من اراده میکنم و در خصوص آن در مؤخرهی یکی از کتابهایم – از این اوستا – به تفصیل سخن گفتهام ) قرار گرفتم، بی اختیار قلم بر میدارم و به یاری آن حقیقتها و زیباییهای بیحامی و پناه میشتابم و «سرّ و سرود» خود را فریاد میکنم، تا به گوش اهلش برسد و همگان بدانند که هنوز هستند؛ کسانی که میخواهند یار و یاور حقیقتها و زیباییها باشند.
دنیای سخن، شماره 17، فروردین 1367