مهدی نورمحمدزاده
ساعتی بیشتر به لحظهی تحویل سال نمانده است. پیرمرد به آرامی سفرهمان را میچیند.
-سنجد… سهراب!
-سرکه… سارا!
-سماغ… سعید!
-سیر… ساسان!
-سکه… سایه!
-سیب… ستاره!
-سمنو… سوسن!
هفت ماه است که هیچ کدام از هفت سین سفرهی عشقمان سری به ما نزدهاند!
***
از دیروز که حرفهایشان را شنیدهام یک لحظه آرام و قرار نداشتهام. دیگر تحمل این فضای تنگ و خفه برایم سخت شده است. از خوشحالی بالا و پایین میپرم و برای آمدن پسرها و رفتن به پارک لحظهشماری میکنم. انگار پسرها به طرف من میآیند...
- حالا این سیزده بدری کی حوصله داره این ماهی رو ببره و بندازه تو استخر پارک...! میگم این حیوونی گربه سیاه...
***
دستم را میگیرد و خودش را از روی پاهایم بالا میکشد. مینشیند روی دستهی ویلچر و باز شیرین زبانی میکند.
-آقا بزرگ... سرکه چیه که حتما باید تو سفره هفت سین باشه؟!
-سرکه یه چیزیه مثل آب... فقط رنگش کمی قهوهایه... بوی خیلی تندی هم داره!
من و من میکند و با قیافهای که انگار کشف بزرگی کرده باشد، میگوید:
-دیگه لازم نیست مادربزرگ بره سرکه بخره... من سرکه پیدا کردم... ببین الان نشونت میدم!
کیسهی سوند را از زیر ویلچر بیرون میکشد و نشانم میدهد!
***
به اصرار مریم خودم را به شکل حاجی فیروز درآوردهام و منتظر بیدار شدن بچهها هستم. مریم میگوید باید از همین حالا بچهها را با سنتهای اصیل ایرانی آشنا کنیم. چیزی نمیگویم و مالیدن واکس سیاه روی صورتم را کامل میکنم... بچهها خواب آلود وارد اتاق میشوند و با تعجب نگاهم میکنند!
-چه بابا نوئل کثیفی!!
***
-جناب سرهنگ! ما آمادهایم!
-خوب حواستو جمع کن ستوان! این یک ماموریت مهمه که باید درست سر ساعت انجام بشه! شیرفهم شد؟!
-بله قربان...
با دستور «آتش» سرهنگ سال نو آغاز شد!
***
پسرک بار دیگر با دقت شروع به شمردن کرد.
-سیب... سماغ... سنجد...
-باز هم که شدن شش تا! پس یکی دیگهاش کو؟!
پدر نگاهش را به سفره دوخت و با شرمندگی سرش را پایین انداخت. سفرهشان سکه نداشت!
***
اصرار کردنم فایدهای ندارد. مادر بیخیال التماسهای من سرفه کنان از سر سفرهی هفت سین بلند میشود و سمت تلفن میرود. سالهاست که فهمیدهام حبیب را بیشتر از من دوست دارد. امسال هم میخواهد تحویل سال مهمان حبیب باشد.
_ ببخشید یه ماشین میخواستم برا بهشت زهرا...